Tuesday، February 23، 2010
لحظه
و باد ،
دستمالی را که به گردن بسته بودم با خود برد
تا رودخانه یادش بماند
از آن پلی که به کلیسای جامع پل قدیس می رسید
تا فردا
راه درازی بود ...
- امشب
بوی آن هوای آکنده از مهتاب
سرک می کشد در خاطری لبریز از شبهای سپتامبر
و حال خوبی ست
یاد ِ لحظه ای که پاییز رسیده بود
نوشته شده در 8:42 PM توسط koochi.
1 comments
links to this post
1 Comments:
ناشناس
said...
غنیمته دمی ارامش بین این همه خبر ناجور
میزمویز
2/25/2010 12:47 PM
ارسال يک نظر
Links to this post:
پیوندهای مربوط به این پیام را مشاهده کنید
<$BlogBacklinkTitle$>
<$BlogBacklinkSnippet$>
posted by <$BlogBacklinkAuthor$> @ <$BlogBacklinkDateTime$>
ايجاد يک پيوند
<< Home
کوچستان
کوچی دیگر - تا امروز
کوچی بوستون
کوچی آکس�رد
کوچی قدیمی - آکس�رد
د�تر شعر
بس کن ای زمین
روادید
نوروز
آزادی
پهلوان
زن
روسپی
زن
بقیه شعرها
قلمی شده
زبان دوگانه
داستان کوتاه/ �صل آخر
وبلاگها و زبان دوگانه
آرشیو
April 2006
May 2006
June 2006
July 2006
August 2006
September 2006
October 2006
November 2006
December 2006
March 2007
July 2007
August 2007
September 2007
December 2007
March 2008
April 2008
June 2008
December 2008
March 2009
April 2009
June 2009
July 2009
August 2009
September 2009
October 2009
December 2009
February 2010
March 2010
June 2010
July 2010
August 2010
June 2011
July 2011
November 2011
March 2012
از جای دیگر
مجله سمرقند
مجله بخارا
روزنامه شرق
زنستان
صادق هدایت
منیرو روانی پور
مهرانگیز کار
چشمان بیدار
بی تا
خودمونی
سایه
ترسا
سرزمین آ�تاب
غول چراغ
آلیس
ملکوت
اینجا �رانسه
یاد باد - �رزانگان
نارنج
سه پایه
خانه
تماس
برخی از ØÙ‚وق متنهای نوشتهشده در این وبلاگ برای نویسنده
Ù…ØÙ�وظ
ند.
قالب
این وبلاگ نیز توسط
سایکو
تهیه شده Ùˆ ØÙ‚وق مربوط به آن هم
Ù…ØÙ�وظ
است.
میزمویز