
یعنی شیرهای سنگی چهار گوشه میدان همانطوری هنوز نشسته اند رد پای آدمهای سرگردان و مسافران بی نشان ؟...»
گفت من مجبورم هر روز از ترافالگار بگذرم ، هر روز . آخرین باری که صداش را شنیده بودم پاییز بود ، بی نشانی از دردی که حالا می دیدم چه طولانی و چه بی رحم بوده . فکر کردم کاش کلمه داشتم . توی گردابی افتاده بود که رفته رفته باتلاق می شد و چه چیز می توانست دردناکتر از این باشد که فرو رفتنش را ببینی ، آرام آرام . و از دست دادن همه چیزهایی که سالها ساخته بود . چقدر مگر می شد یک آدم را سرزنش کرد بابت سهم خودش در خطاها . چه چیز حتی می توانست گویای عجز آدمیزاد باشد در برگرداندن زمان . یک کلید دیلیت اگر بود شاید سالها خط نمی انداختند آنطوری پای چشمهاش ، چشمهای آبی ش . و در شنیدن روایت اینهمه به هم گوریدن همه چیز ، دردی بود که هیچ کاریش نمی شد کرد . حتی وقتی که میان همین روایتها هم آن طنز منحصر به فردش هی بغضت را می خنداند . چرا میان پیچاپیچ حوادث ناخوب و خطایی بی برگشت ، تاریخها هرگز از یادش نرفته بودند ؟ به طرز حیرت آوری انگار جامانده بود در دفتر کار کوچکی در ساختمان یک دانشکده تاریخ در آن سوی اقیانوس . فکر کردم کاش کلمه داشتم ، یا یک عصای جادویی از آنها که کدو تنبل را کالسکه می کند و زمان را دور می زند . هیچکدام را نداشتم اما . گفتن هم ندارد شاید ، وقتی که کسی تو را از خودت هم بهتر بشناسد اما هیچوقت مجبورت نکند حرفی بزنی . حرف بود ، اما کلمه نمی شد. می توانستم بگویم که همه چیز درست می شود یا یک چیز مزخرفی از این دست . بدبختی اما همین جا بود . که سکوت صادقانه تر بود . که می دانست . که اصلا این زبان یک زبانی بود که کلمه هاش وایرلس بودند . گفت من مجبورم هرروز از ترافالگار بگذرم . هر روز . گوشی را دست به دست کردم ، نگاهم افتاد به کتاب شعرهای سیموس هینی توی کتابخانه . میان آنهمه کتاب . گفتم «مواظب خودت باش » . فکر کردم یعنی شیرها هنوز نشسته اند چهار گوشه میدان ؟ » ۱
از مجموعه داستانهای «ب مثل بریتانیا» ۱
نگاه کن
زمان در گذر است
مگر می شد فراموش کند
هرچند کوشيد و کوشيد و کوشيد
(گاه فکر میکنم سلیقه دوبلر محترم لبه تاریکی دست کمی از ویلی نلسون نداشت)