Friday, July 10, 2009
چند روزی ...
هجده تیر آمد و ده ساله شد . یک ماه می شود کم کم ، از آن شبی که بی قرارتر شدیم و دل نگران تر از پیش ، هربار که تیری شلیک شد و زخمی به تن جوانی نشست و درهای خوابگاهی باز شکسته شد . گاهی بی تاب و گاهی صبوریم ، اما بیش از همه خشمگین و کلافه از اینهمه که بر همسالان ما می رود ، آنهایی که با ما پشت یک نیمکت نشسته بودند روزی ، برخی مان رفتیم و برخی مان ماندیم . آن روزها هیچکدام نه قرار بود شهید بشویم نه معترض . شهید خاطره بود و معترض دور از تصور . اما شدیم ، شدند .
از حرفهای کلی خسته ام . از حرفهایی که حرف اند ، موثر نیستند ، و در غربت گقتنشان آسان است . از جوگیری و تب گیری می ترسم ، از اینکه از یکجایی یادمان برود که همه این دعواها سر حق آدمهاست برای اختلاف نظر داشتن . این چیزها را گاهی یادمان می رود . یادمان می رود که در این روزهای حساس همه مان یک دغدغه داریم ، که با اینحال حق داریم گاهی مثل هم فکر نکنیم -درست یا غلط . که زشت است در این روزها انگشت به سمت هم گرفتن یا صف کشی کردن و غیر خودی ساختن . اینطوری ست که درجا می زنیم ، درجا می زنیم در «ایگو» ها . حیف . خندیدن به دعواهای آنهایی که با پرچم شیر و خورشید اینور و آنور می روند آسان است ، اما مهم و سخت ، مثل آنها نشدن است .

دیروز نویسنده قصه های خوب برای بچه های خوب هم رفت . آذریزدی کسی که بی سر و صدا در زندگی همه ما حضور داشت و تاثیر گذاشت . بچه های خوب بزرگ شدند ، متاسفانه یا خوشبختانه . خیلی زود ، خیلی دیر .

...

گفتنی صائب تبریزی ،

نیست بیرون زتو مقصود ، تکاپو بگذار
چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار ...

Wednesday, June 24, 2009
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل...
"With a new Language
That has the music of water,
and the message of fire
I light the coming age..."

Nizar Qabbani


گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك
...
شاملو

Thursday, June 18, 2009
سیاووشانی ست ...
...

توی سینه ش جان جان جان
یه جنگل ستاره داره ..


باز درهای آن خوابگاه شکسته شد . و سیاهپوشان ِ بی شمار . و نگاههای منتظر به امید خبر ، که خوب نیست و خوب هست . که خشم است و امید . و سوگ . و سوگ که در طول تاریخ ما همیشه آغازگر و ادامه دهنده اعتراض بوده . و سوگ . و سوگ که در تار و پود ملتی می دود و نقش استمرار می زند . و ما . و انتظار . و کابوسهای تازه . و این حس لعنتی که زمان و مکانت را گم کرده ای انگار . و تکنولوژی ، که به عمیق ترین زخمهامان دارد مرهم می گذارد با تمام بی جانی اش .

و فردوسی که بگوید :‌ به سوگ سیاوش همی جوشد آب - کند چرخ نفرین بر افراسیاب

باز درهای آن خوابگاه شکسته شد تا یاد آن تیرماه لعنتی بیفتم ، و آن چشمهای پر از خون و پاهای شکسته . و کابوس . و پراکنده گفتن از بس که خاطره در خاطره می آمیزد ، و در حال می آمیزد . و در من . و در ما . و در بی سرزمینی هامان . و این امید ِِِ نامیرا که نمی میرد . و سکوتی که از فریاد طوفانی تر است ...

هوای سرودهای دور است این هوای ابری . و آسمان که با ما می گرید اینجا . دلم هوای یار دبستانی خواندن می کند . و هی می چرخد آن صداها توی سرم .. همراه شو عزیز . ما که همراه هم حتی نیستیم . هی این انتظار می ماند و یاد و یاد و یاد . و کولی که سر به کوه گذاشته دیگر ، بی طاقت این لحظه ها و بی طاقت ِ روزها و شبهای سرگردانی خودش هم . همه چیز با هم می آمیزد تا کولی هم زیر باران من را بگذارد و برود آن دورها تا بفهمم که تنهاست ، که بی تابم کند و آسمان ببارد و هیچ صدایی نیاید الا صدای شر شر باران که تا بشکنی اش زیر لب می خوانی «توی سینه ش جان جان جان ...» . و تا می خوانی بغض می آید که یادت بیفتد به سیاووشانی* که تمامی ندارد . یکبار نوشته بودی «سیاووشانی ست این روزها خانم دانشور..» . خانم دانشور الان کجاست ؟ کاش بیاید و امتداد آن هواهای معنوی را که سالها پیش در چهره ها و چشمها دیده بود و به آن امید داشت ببیند.. کاش می گفتید خانم دانشور -که هنوز هم عاشق قلم و صلابتتان هستم - که حالا چه باید کرد ، که «هستی» و «مراد»** قصه تان را کشتند ، به همین سادگی . و شما که ساعدی را و شاملو را بدبین می دانستید در آن روزها از آن رو که چشم انتظار کرامتی نبودند ، به نسل من که دچار این به قول شما «حیرانی عارفانه» بود بگویید -دست کم یکبار- که این بار باید معجزه از خودشان شروع شود ، که نفس ِ آگاهی شان والاترین کرامتهاست . سیاووشانی ست ، و ما گذشته ایم از آن بیست سالگی ها که می شد در آن عاشق «سلیم»** قصه شما شد با آن رمزگونگی ها . برای ما اسب «یوسف»*** را زین کنید که سوشونی ست در سینه هامان.. هوا هوای آن آواهاست ، «شب است و چهره میهن سیاهه» . و «سراومد زمستون» ، و این باران بی امان که هرچه می بارد سوگ را نمی شوید .. و صدای لرزان کسرایی که «باور» بخواند:‌

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم

آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود؟
آخر چگونه اینهمه رویاهای نونهال
نگشوده پر هنوز
ننشسته بر بهار
می پژمرد به جان من و خاک می شود؟

در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ...

...
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان جاوید می شود

این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روزبی گمان
سر می کشد به جایی و خورشید می شود

تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد به مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد
از یاد روزگار

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم

می ریزد عاقبت یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گزیر نیست

اما درون باغ

همواره عطر «باور» من
در هوا پر است ...





* رجوع به رمان سووشون خانم سیمین دانشور
**شخصیتهای رمان جزیره سرگردانی - سیمین دانشور
*** شخصیت رمان بی مانند سووشون - سیمین دانشور

Monday, June 15, 2009
خانه ام آتش گرفته ست آتشی جانسوز ...
«ظلم ظالم - جور صیاد - آشیانم - داده بر باد - ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت - شام تاریک ما را سحر کن ..»


بی کلمه مانده ام - بی کلمه . برای حجم این بهتی که هی اشک می شود و هی خشم . مدام یاد التهابی می افتم که توی صدای اخوان است وقتی می خواند :
«خانه ام آتش گرفته ست - آتشی جانسوز...» .

رای ها را به صندوق انداختیم ، انگار که به رودخانه چارلز انداخته باشیم . و اتفاق افتاد . آنطوری که نباید . بعد بهتمان را و حیرتمان را باهم به بغض نشستیم . هی می گویند صحنه خیابانها شبیه آن صحنه هایی ست که یک عمر از روزهای انقلاب نشانمان دادند . اما ما می دانیم که این انقلاب نیست . یکی می گوید کودتا ، یکی می گوید بازی . می گویم این «چیز» همه اینهاست و هیچکدام اینها نیست . به قول مولانا «آن چیز دیگر است» . چیزی که تنها در این گره بی مانند زمانی و مکانی خودش تعریف شده : در بغض ، در به ستوه آمدن ، در فریاد وامصیبتای نسلی که بی گناه به ورطه این گرداب آفتاد . «چیز» ی است که باید بغض حرف زور را بشناسی تا بفهمی . چیزی که کاش ، کاش به خون نکشد . ترسم این است که ختم شود به سکوتی سًربی تر ، سنگین تر ، پر از هراس تر . اینجا می نشینیم و جز این نگاههای نگران و این ویدیو های کوتاه چیزی نداریم که قسمت کنیم . دلم می رود تا کوی دانشگاه که پستخانه اش انگار به آتش نشسته ، به میدان ونک که دخترکی توش جیغ می زند «نزن !» ، به خوابگاه دانشگاه شیراز که می گویند در محاصره است ، به مشهد ، به تبریز ، و یادم می افتد به همه «این مباد آن باد» های به حسرت نشسته .. قرنی گذشت و هنوز می شود خواند با ملک الشعرا «ظلم ظالم - جور صیاد - آشیانم - داده بر باد - ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت - شام تاریک ما را سحر کن ..» ای خدا ، ای فلک ، انگار زمان بر این دیار قصد گذشتن ندارد ، یا اگر دارد تنها رو به عقب می تازد . همان ذره ذره هایی را هم که ملک الشعرا و مصدق و صدها عاشق آزادی به چنگ و دندان جمع کرده بودند ، یکجا باختیم . بار اول نیست ، این را می دانیم . اما این بار ، باختیم نه آنجوری که من و نسل من عادت دارد به باختن ذره ذره و تدریجی و جزیی از زندگی و جوانی ، بلکه این بار به یکباره ، ناگهانی ، به ضرب باتوم و سیلی ، به بهت ، ختم کلام .
کاش ملک الشعرا بود و دماوند را جور دیگری می سرود امروز: جوری که بغرد و بغضش جاری شود و اینهمه پلیدی را بشوید .. ای دیو سپید پای در بند ، ای گنبد گیتی ای دماوند .. کاش من صبر تو را داشتم .


یک جایی دارند الله اکبر می گویند ، از همانها که نیمه شبها روی پشت بام خانه ها می گفتند سی سال پیش ، از همانها که قرار بود «آزادی» را از آن دورها آزاد کند . و نکرد . یک جایی دارند می خوانند «قسم به اسم آزادی - به لحظه ای که جان دادی» ، و هی اشک می آید و هی قورتش می دهی و می دانی که وقت اشک نیست ، وقت فریاد است . روی تمام این صحنه هایی که هی با چشم تر می بینیم ، سرودهای قدیمی هم نشسته .. سرودهای انقلابی ، برادر غرق خونه -برادر کاکلش آتشفشونه - سرودهای آشنا ، پر از «آزادی» و «استقلال» و «آینده» و «بر پا خاستن». اینجا نشسته ای و از خودت شرمت می آید که هیچ کاری از دستت بر نمی آید ، هیچ کاری مگر اعتراض به آنچه دارد بر مردمی می رود با صدای بلند ، و مگر این جمع شدن های همزمان توی شهرهای دنیا که بلکه این «جهانیان» دلسوز بفهند و این رسانه های «بی طرفشان» لطف کنند و این لحظه تاریخی را درست گزارش کنند بلکه صدایی به جایی برسد .. آزادی ، آزادی ، یادت هست نوشته بودم به ستاره سهیل می مانی ؟؟ «هرشب بگرایم به یمن تا تو برآیی - زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید ...» ، آخر می آیی ؟ نمی آیی ؟ تا کی ؟ تا چند ؟


اخوان می خواند:

«خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ، ای فریاد...


تهران دور است و نزدیک . یوتیوب و فیس بوک تهران را می آورند اینجا . من را می برد به تهران . رفته ام تا میدان هفت تیر آنجا که تیری شلیک شد و یکی داد زد «نصر من الله و فتح قریب - مرگ بر این دولت مردم فریب» . نگرانم . نگران ِ همه آنچه پشت سر دارم اما هیچوقت نتوانستم ترکشان کنم . آدمها ، آدمهای صبور صبور صبور ... نگرانم ، نگران فردایی که مبادا ترسناکتر از این باشد که فکرش را کرده باشیم ، و خدا نکند خون آلود . از فردا می ترسم و از سویی بی تاب فردا هستم . دولتمردی را حبس خانگی کرده اند ، گفته می شود با یک بلندگوی دستی به مردم پیامش را فرستاده، ، به مردم ، یعنی به هم بندانش . نه مگر که ملتی در حبس خانگی ست ؟ درها بسته اند ، موبایلها قطع ، اینترنت مخدوش ، رسانه ها در انحصار ، و انتقال ماوقع تا جایی که می شود دشوار، و این شور و شیدایی تا کجاست که هنوز ویدیو می آید از موبایلی ، از گوشه ای ، تا بگوید که تا کجا مگر می شود پنجره ها را بست ؟ حبس خانگی . ملتی در حبس خانگی .

فردا دور است و نزدیک . مثل تهران عزیز . یادم می افتد به نامه مرتضی کیوان به کسرایی «سیاوش جان ، ما را از این لَختی و بی برگ و باری نجات باید داد . وطن ما نه تهران است نه بابلسر . هم این دو شهر است هم خارک هم فلک الافلاک و هم سایر زندان ها ...» . این روزها زندگی پر شده از کلمه هایی عجیب: دروغ ، چیز ، آمار دروغ ، شعبده بازی ، کودتا ، آزادی ، تقلب ، انتظار . نتایج نا شمرده آرا که اعلام شد ، اشک آمد ، ترسیدم . ترسیده ام ، از ممکن نمودن همه آن چیزهایی که دست کم آرزو کرده بودیم ناممکن باشد .


و این یادداشت ناتمام است

غروب شنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۸
Thursday, June 04, 2009
برای من ، برای تو ، برای فرداهای نو ...




در جواب بی تای عزیز که از مبتلا شدن گفته بود ..

«عزیزم . این مبتلا شدن نیست . این زنده بودن است و احساس مسوولیت . تا کی تئوری توطئه - تو بخوان تنبلی ؟ مبتلا باش چون این حق توست بی تا . حقی که تو اگر نخواهی آن دیگری دارد به تاراج می برد ، درست مثل همه آن چیزهایی که چهارسال به تاراج رفت . یک روزنه هم یک روزنه است در عمر کوتاه آدمیزاد .

هیچوقت نگو هرگز . هرگز موزی ست . بر می گردد - در زمانی دیگر و جایی دیگر . وقتی که تو دیگر در آن جای قبلی نیستی...»ا


این روزها خیره ایم و دل نگران تغییر . تغییر ، که این روزها بی تابش شده ایم . منتظریم ، به رسم عاشق های خسته و چشم به در ، به همان بیتابی عاشق ها . اما دیگر نه منتظر معجزه ، که معجزه ماییم و من و تو و تک تک آنها که می دانند و می خوانند «همراه شو عزیز .. تنها نمان به درد - کاین درد مشترک - هرگز جدا جدا - درمان نمی شود ... » ا.

هی شاملو و هی این ویدیوهای آن تک تک ها که بسیارند از پراگ و لندن و بوستون و ناکجاهای با نام و بی نام ، این بار می دانیم ، می دانیم که «من اگر ما نشوم - تنهایم - تو اگر ما نشوی - خویشتنی .. » یادش شاد حمید مصدق شاعر که نماند و ندید برای وکالت اهل قلمی بی شمار و در بند ، دهها وکیل شاعر این روزها کم است

نه مگر که انسان ، دشواری وظیفه بود ، نبود ؟‌ آخر همه این روزها و شبها به یکجا می رسد :‌ «امید» که باشد ، تغییر دیگر رویایی دور نیست . این را می شود توی چشمها دید ، توی چشمها و دستها که حلقه می شوند وقت خواندن یار دبستانی . کم چیزی نیست . آدمها همانقدر که تغییر را می خواهند ، تشنه امید هم هستند . سرنوشت ملتها را «امید» می تواند زیر و رو کند . حالا تو حتی بخوان «امید بیهوده» ، که نیست ، هم عقل و هم دل می گویند که بیهوده نیست . اما گیریم باشد هم ، از بی امیدی بهتر است و از وادادن و از بریدن ، نیست ؟

و همیشه ، هرجا ، هر زمان ، تا شاملو هست دیگر از انسان چه باید گفت که او نگفته باشد ؟‌


========

کاشکی کاشکی - داوری داوری داوری - در کار در کار در کار ..»

اما داوری آن سوی در نشسته است، بي ردای شوم ِ قاضيان.
ذاتش درايت و انصاف
هيئتش زمان. ــ


شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر. ـ ...

من به هيئت ِ «ما» زاده شدم
به هیئت ِ پُرشکوه ِ انسان

تا غرور ِ کوه را دريابم و هيبت ِ دريا را بشنوم
و جهان را به قدر ِ همت و فرصت ِ
خويش معنا دهم

که کارستاني ازايندست
از توان ِ درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.

انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:

توان ِ دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان ِ شنفتن
توان ِ ديدن و گفتن
توان ِ اندُهگين و شادمان شدن
توان ِ خنديدن به وسعت ِ دل،
توان گريستن از سُويدای جان
توان ِ گردن به غرور برافراشتن
در ارتفاع ِ شُکوهناک ِ فروتني
توان ِ جليل ِ به دوش بردن ِ بار ِ امانت
و توان ِ غمناک ِ تحمل ِ تنهايي
تنهايي
تنهايي
تنهايي عريان.

انسان
دشواری وظيفه است»
...

شاملو
Monday, April 27, 2009
تا یادم بماند ..
بیژن ترقی هم رفت ، در سکوت نشکسته به ترانه هایش که روح جمعی ما را عمری ترانه باران کرد . تابستان بوستون هم آمد ، با سوال و سکوت و سودا . هارد کامپیوترم مرد ، بی برگشت ، و کلی از اطلاعات تزم با آن رفت تا یادم بیاورد به میرایی و ناماندگاری چیزهایی که بی که بدانیم اینقدر بهشان وابسته ایم . «ساعدی از زبان ساعدی» را خواندم تا تکرار و تسلسل دغدغه های آدمی به یادم بیاید ، و قدرت روانی ِ سرسپردگی را . خاطرات کسانی را می خوانم که حالا آنقدر صداقت دارند که دگمای دیروزشان را -فرقی نمی کند از چه جنسی- زیر سوال ببرند ، به قیمت رنج . رو در رو می شوم با اینهمه ذهن پراکنده ، در کارم ، در زندگی ام ، تا یادم بیاید به راههایی که رفته ام و می روم ، به تعصبهایی که گاهی داشته ام و دیگر تابشان را ندارم ، و هی می گویم «به حال خویش مبادا دمی رها کنی ام» . تعصب در هر چیزی خامی است ، این را همیشه آقای باقری سر کلاسها می گفت . تعصب کور است . تعصب می ترساندم ، آنجایی که راه سوال را ببندد ، سوال را پاک کند ، راه را تعریف کند و حجم هزار زندگی نزیسته را از آدم بگیرد . اینها را یادم آمده به بهانه هایی گوناگون ، و هی می خوانم و هی قصه پشت قصه می گویدم که چقدر نمی دانم . به شک هایم امروز بیش از پیش احترام می گذارم ، با همه ترسناکی شان . «حضوری باید »‌ را مدتها پیش نوشته بودم . و یادم می افتد به فروغ «از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را» .. از آینه بپرس ... از «آینه» بپرس نام نجات دهنده ات را.

آدمیزاد تنهاست ، و نامطلق . و نیاز هزارها سوال با اوست . آدم کنجکاو سرک می کشد به راهها ، دنبال جواب ، دنبال آرامش ، و این خوب است. گاهی اما جواب این است که هیچ جوابی در کار نیست ، خبری نیست اصلا . «مقصد کجاست ؟ - من پرسیدم - او گفت : راه - مقصد همین تلاش قدمهای ماست - گیرم به اشتباه » . جواب گاهی خود خود سوال است ، شک است ، بی تابی است . هرکس ادعا کرد همه جوابها را دارد ، هرکس و هرچیز که گفت همه جوابهات پیش من است ، می ترساندم . چون راه سوال را می بندد ، و نه فقط آن ، چون در ذهن ناخودآگاهم من را آدمی می کند مغرور به قطعیت ِ جواب ، آدمی که به آدمها از بالا نگاه می کند ، و مکث نمی کند به شنیدن ِ آدمها -گاهی در کلام رهگذری ، آشنای تازه ای ، دوستی ، غریبه ای ، کتابها کتاب جواب هست - نیست ؟ اینهاست که «دانای کل» و «راه نجاتها» ها می ترسانندم ، به تاریخ نگاه می کنم . می ترساندم چون سوال و چالش و آدمیزادی ِ آدم را کوچک می شمارند ، می گذارد به حساب اینکه تو فهم ِ فهمیدن نداری . راه فکر را می بنندند و زندگی را به تو دیکته می کنند و تو دیکته را می نویسی ، چون آرمانگرایی و نیتت همه خوب است و والا ، همانطور که ساعدی بود ، و چه گوارا بود ، و «رهبر» ها بودند ، یا دست کم قرار بود باشند . «ایسم» ها آدم دیگری می کنندت ، یک آدمی که دیگر منبع جوابها را پیدا کرده ، و دیگر به هیچ تعاملی نیاز ندارد ، آدمها برات کوچک می شوند ، کم می شوند ، ناخودآگاه کوچک می بینیشان ، حتی اگر متواضع ترین آدم ِ زمین باشی به کلام . من دلم می خواهد در نادانی بمیرم تا در این غرور . بعد یکمرتبه چشم باز می کنی و می بینی خیلی چیزهای توی راه پشت سر را ندیده ای ، از کنارشان گذشته ای و فکر کرده ای که مهم نیستند یا غلط اند ، که اصل چیز دیگری ست . چند بار هرکدام از ما این حال را داشته ایم ؟ و مگر چقدر است عمر آدم؟ چقدر تاریخ قصه دارد از من و مایی که ذهنمان را سپردیم به تشکیلات ِ خاکسپاری «سوال» ؟ «چرا» حرف تازه ای نیست اگر به تاریخ نگاه کنیم ، اما پاسخ ها هرگز از «دانایان دانند» و «اول وفاداری ات را ثابت کن» و «دلیلهای منطقی چرت اند» و «هدف وسیله را توجیه می کند» فراتر نرفته اند ، فرقی نمی کند این حرف را فیدل کاسترو بزند یا کشیش مورمون ها . ذهن سر سپرده هرچیزی را توجیه می کند ، حتی کشتن آدمی دیگر را . گاهی حتی هرچه هوشمندتر باشی ، بدتر است چون دلت قرص است که تو حواست جمع است ، اما ذهن ناخودآگاه این حرفها حالی ش نیست: ساعدی - ساعدی نازنین و باهوش و عاشق - خودش می نویسد که دچار یک «هیستریای کولکتیو و جمعی» بودیم ، بودند . راه رستگاری را پیدا کرده بودند . برای ساعدی حتی ، حالا در نگاه به عقب است که می شود از پس سالها این را دید. چرا ما تاریخ نمی خوانیم ، اینقدر عامدانه و مصرانه نمی خوانیم که انگار - و شاید اصلا همین است - نمی خواهیم چیزی را بخوانیم و بشنویم که دوست نداریم .

خبری نیست . برای من راز بزرگی در کار نیست . راز بزرگ برای من تاریخ است ، و قصه آدمها -تک تک آدمها- که در آن هیچ چیزی مطلق نیست . توی همین دنیای دیوانه ، توی همین اتفاقات ریز و درشت ، توی همین ناهمواریهاست که آدم «حضور» -حضور واقعی را - قرار است پیدا کند . از آینه بپرس - نام نجات دهنده ات را ...


این شعر قدیمی ست ، اما امروز هی توی سرم می چرخد..


حضور



بی قرار تا گذر کنی از تلاطم ِ تن

تا لختی تاملی در انديشه اين آمدشدنهای پی در پی

تا نگاهی از سر ِ چرايی بر گذشته پر شتاب

تا مگر دمی طرحی از سوال

تا مگر دمی - هرچند بی جواب ..



دير می شود

آنسان که دير آمده بودی و دير می شوی

آنگونه وقت گم کرده که نه حتی اين تن ِ آشنا

ديگر شبيه خودت نيست



اما گريه در پستوی تاريک ،

آغاز ِ آدمی ست

چمبره زده در کنج ِ خلوتی به بغض

تا منتهای آدمی شدن

که درد را بايد زيست

و اندوه را ، که بُن مايه شادی ست

و خنده را ، که از گريه جان می گيرد..



تا از زمين غبار اندوه زدودن

تا از زمانه گرد ِ درد گرفتن

تا طرحی نو که لشکر انگيزد،

از کنج ِ پستوی گريان بايد آمد ،

از سری که به ديوار می کوبد از فرط بی قراری

از تنی که می شکند از اندوه کشتن آدمی به دست آدمی ..



بی قرار تا گذر کنی از تلاطم تن

تا لختی تاملی در انديشه درد

تا مگر فريادی از بطن ِ جان

تا بشکند حباب ِ آدمی نمودن ،

گريه در پستوی تاريک ،

آغاز آدمی ست

تا از درد بزايد

تا در درد برويد

تا بر خويش بپيچد از فرط رنج



آن گاه - به وقت -

انفجاری ،

حضوری ،

بودنی ،

تا آدمی آفريده شود ،

از گِل ِ آدميت.



که زمين ، گاهواره رنج است و

منجی ، تويی .

سری بايد اما

که بر ديوار بکوبد از فرط بی قراری ...



ارکيده - ۱۸ ژانويه ۲۰۰۶


Monday, April 13, 2009
ما را ز درون موافقتهاست ..
کمی من و کمی بهار ِ نیامده . کمی من و کمی مولانا و کمی شاملو و کمی در فاصله دو نقطه و کمی سودا . کمی من و کمی سوز و کمی سرما . کمی من و کمی هُرم نفسهای زندگی که گرمند . کمی من و کمی خانه و کمی دنیا . کمی سوال و کمی دغدغه های همیشه ی روزگار . کمی من و کمی تکرار آوازهای این روزها . کمی من و کمی آسمان و کمی قرص ماه در قاب ساختمانهای خیابان آلبانی . کمی من و کمی نیوبری و شتکهای باران روی پنجره کوچک ترایدنت . کمی من و کمی تصویر پنجره ای رو به شب های نیامده ، کمی تاریکی و کمی نور خیره کننده لامپی در قاب پنجره ای باریک . کمی باران و کمی بعد از ظهرهای اثیری و کمی قهوه و کمی گفتن. کمی من و کمی شبهای آوریل ِ مهربان. کمی من و کمی زمان . کمی من و کمی کولی که سبکبار دامن پر چینش را کنار رودخانه می کشد و می دود . کمی سفر و کمی حضر . کمی روزگار و کمی تو که جاری می شوی در کلمه ها. کمی سودا و کمی کلوو و کمی شعر . و شعر - که انگار زنی ست -- که حرفهای ناگفته اش را - با خودنویس من - آواز می کند ...

..