Friday, June 06, 2008
غم با چگالی بالا ، شادی با لذتی غریب
« بگذار يك لحظه پيرانه سخن بگويم: بچّه های مان خيلی خوب هستند؛ به خصوص كه در حد ممكن آزادانه رشد كرده اند _ و درست. من هرگز آرزويی جز اين نداشته ام كه آنها با هنر آشنا باشند؛ يعنی با عصاره ی اندوه و عصاره ی شادی. غم، با چگالی بسيار بالا، شادی با غلظتی غريب: هنر همين است: موسيقی، نقاشی، ادبيّات... و بچّه های ما، در سايه ی تو، با همه ی اين ها، آن قدر كه بايد آشنا شده اند.
كسی كه سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس كند، فروغ را بستايد، و هر شعر خوب را آيه يی زمينی بپندارد، چنين كسی، به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه به كيارستمی شگفت زده نگاه كند، به زرّين كِلك با نهايت احترام، به صادقی با محبّت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنين كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه در برابر باخ، بتهون، موتزارت، فروتنانه سكوت اختيار كند، به تار جليل شهناز، عود نريمان، آواز شجريان و ترانه ی « اندك اندك » ِ شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنين كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خيام را گهگاه زير لب زمزمه كند، و تك بيت های ناب ِ صائب را دوست بدارد، چنين كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
كسی كه زيبايی ِ نستعليق و شكسته، اندوه ِ مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت ِ خوف انگيز ِ كاشيكاری های اصفهان، و اوج ِ زيبايی ِ طبيعت را در رودبارك احساس كرده باشد، چنين كسی به درستی زندگی خواهد كرد...
شايد سخت، شايد دردمندانه، شايد در فشار؛ اما بدون شك به درستی زندگی خواهد كرد... »

از چهلمین نامه نادر ابراهیمی

بوستون ، بهار مردد ، باران و باد و رونمایی آفتاب گهگاه ، تابستان آمده و نیامده ، و تعلیق زمان و مکان و باز راهی شدن . همیشه وقتی مقطعی تمام می شود اینطوری می شوم ، هی یاد لحظه های خوب و بد می آید و زمان کش می آید . حالا باز زندگی را باید زیست ، و این زندگی جدی جدی دارد جدی می شود ، «خود»ی حرفه ای قرار است شکل بگیرد . من اما زبانم نمی چرخد بگویم حرفه ای . من همان دانشجویی را ترجیح می دهم . استادم گفت از امروز دیگر دانشجو نیستی ، همکاری . تبریک هم گفت ، هم او هم بقیه ،‌که با بقول خودشان «رنگهای رقصنده » این مرحله را تمام کردم . ترجمه مسخره ای ست ، اما من دوستش دارم . خنده ام گرفت . پدر آدم را در می آورند تا آخرش بگویند تو استاندارد امتحان را عوض کردی . من که خودم می دانم چقدر چیزها را آخرش هم نرسیدم بخوانم . برای یکی از امتحانها یک کلاس درس طراحی کرده بودم ، چهل صفحه ای هم حاشیه داشت . استادم ظاهرا کلی مشعوف بود از این طرح ، گفت رادیکال و جامع و ضروری ، اینتردیسیپلینری یعنی همین . فکر کردم آخرین امتحانی که پیش از این داده بودم امتحانهای بورد انگلستان بود ، و چقدر متفاوت . فکر کردم یعنی توی سه چهار سال زندگی ام اینقدر عوض شده ؟ و یادم نیامد که زنجیر حادثه ها چطوری به هم وصل شد تا اینجا . گاهی انگار که از روز ازل همین جا بوده ام ، اما نبوده ام . این سه سال ، فقط سه سال درس نبود . برای این امتحان ، فقط کتاب خواندن و تحلیل کردن کافی نبود . باید باز یاد می گرفتم امتحان تشریحی یعنی چه ، دویست و پنجاه صفحه توی سه روز نوشتن یعنی چه ، دفاع کردن از ایده یعنی چه ، هشت تا کتاب را در یک روز به هم ربط دادن یعنی چه . یاد گرفتم که ماژیک رنگی و خط کشیدن زیر کلمات مثل قدیمها دیگر معنی ندارد ، وگرنه باید همه کتاب را رنگ کنی . از همه مهمتر ، زبان زبان دیگری بود ، زبان پزشکی نبود که بین المللی باشد ، زبانی حرفه ای بود با حالات و آنات خودش . یاد گرفتم که هرچیزی که می خوانی وحی منزل نیست ، همانطوری که خود طب وحی منزل نیست . می خوانی که انتخاب کنی ،‌که به چالش بکشی . اینها را برای این می نویسم که یادم بماند چیزهایی که را بعدها بدیهی به نظر خواهد رسید . اما توی این سه سال ، هیچکدام اینها بدیهی نبود . برای امتحان ها گاهی مقاله های ترمهای اول خودم را می خواندم ، یادداشتهام را ، به فیلمی می مانست که یادم می آورد چه قدر چیزها عوض شده . حالا ، بعد از این امتحانهاست که می توانم به تمام اینها دوباره نگاه کنم ، و این مرور فقط برای خودم معنی دارد . تا به حال به هیچ راهی اینقدر ایمان نداشته ام ، و از هیچ تصمیمی اینقدر راضی نبوده ام . سه روز امتحانهای کتبی کابوس بود ، هفت ساعت بی وقفه نوشتن ، سه روز پشت هم . اما روز امتحان / دفاع شفاهی یک جور دیگری بود . تبدیل شد به مکالمه و بحث و غیره ، سه ساعت تمام که اصلا نفهمیدم چطوری گذشت . دو تا از سه استاد حاضر پزشک هم بودند ، یکی شان مردم شناس پزشکی ست ، یکی شان روانپزشک و مورخ پزشکی ، اولی روی دوربین بود ، از کانادا . جواهری ست این استاد کانادایی من ، و گاهی فقط او بود که می گفت چطوری باید پل بزنم بین طب و علوم اجتماعی ، چون پل زدن را تجربه کرده بود . بعد از امتحان استادم مرا به ناهار دعوت کرد و سر ناهار برام از زندگی ش گفت . یکباره انگار می خواست بگوید که از امروز زندگی چه شکلی می شود ، معلوم و نامعلوم . اما رفت سراغ خاطرات پدرش ، مهاجرین اتریشی بعد از جنگ ، و مادرش ، زنی که زندگینامه اش مرا چهار شب پشت سر هم بیدار نگه داشت تا صفحه آخر . . حالا یک دو سه سالی از زندگی ت می شود یک کلمه «تز» و این همان لحظه ای ست که تمام این دو سه ساله قرار بود برسد . همان آوایی که آمد و پیچید توی سرت ، آوردت اینجا ، نشاندت پشت میز ، بیدارت نگه داشت ، و حالا وقتش شده . دیگر دور نیست ، آینده نیست ، راهی ست که پر است از سفر ، از حرکت . وقت ساختن است ، ساختن آن چیزی که نصویر گنگی دارد توی ذهنت ، هر گوشه چیزی ازش نوشته ای ، خوانده ای ، باهاش »بوده ای » . حالا به همین زودی وقتش رسید .. گوی و میدان و همه چیزهای غیر منتظره .
کمی نشسته ام و کمی راهی ام . رخوت بین دو مقطع است ، خستگی که قرار بود از تن به در کنی ، و «برنامه ریزی» برای راه پیش رو . نه این می شود و نه آن . بین دو زبان و دو فهم معلقی . پا به راهی داری که نیمی از هویتش به نامعلومی ش بسته است ، اما مگر می شود این را توضیح داد ؟ من آمده بودم که بین دو دنیا پل بزنم ، فقط آینده می تواند معلوم کند که این راه به کجا می بردم . اما این روزها را باید -شاید - سکوت کرد و صبر . به قیاس یک رزیدنتی چهار ساله بالینی در یک بیمارستان مشخص ، معلوم است که راه من نامعلوم و بی انتها به نظر می آید . نه مگر که من به همین نامعلومی ش عاشق شدم ؟ یکبار برای همیشه ، می خواهم یک چیزهایی را بنویسم که یادم نرود ، حس می کنم دارد یادم می رود .

فیلم Wit را دیدم ، با بازی معرکه «اما تامپسون » که ما را شریک تجربه هشت ماه شیمی درمانی آزمایشی می کند برای سرطان پیشرفته اش . استاد برجسته ادبیات انگلیسی حالا می شود ابژه تحقیقاتی . به مرگش راضی می شود از فرط استیصال لحظه های که -نه سرطان - بلکه درمان تحقیقی و رفتار ابژکتیو دکترها برایش رقم می زنند . یک دکتر جوان باهوش و بلندپروازی توی فیلم هست که همه زندگی برایش خلاصه می شود در تحقیق سرطان ، سرطان و نه بیمار سرطانی . سخت ترین کار دنیا براش حرف زدن با مریض است ، غمگین شدن یا خوشحال شدن با او . فیلم پر است از جمله هایی که یک دنیا حرف دارند . من فکر می کنم هر دانشجوی پزشکی و هر راهی راه تحقیق باید این فیلم را ببیند . یاد روزهایی افتادم که توی حیاط بیمارستان نافیلد راه می رفتم و به خودم بلند بلند می گفتم این تیوبها و این نمونه های دی ان اِ هرکدام یک آدمند ، آآآآ-دم . مبادا که یادت برود . یکی لوسی بود یکی ماتیو . من می شناختمشان . آنها هم منتظر بودند تا علم پزشکی نجاتشان بدهد . شده بودند اما حروف مخفف ، ال سی ، اِم سی ، و الخ . سرشان دعوا می شد ، یکی قایمشان می کرد توی فریزر خودش که مبادا آن دیگری زودتر ژن مربوطه را پیدا کند و مقاله کند و به نام خودش ثبت کند . بدن لوسی اما روز به روز به قهقرا می رفت ، اساتید پای تلفن سر پاتنت ژن ِ پیدا نشده چانه می زدند . یک روز فهمیدم بحث میلیون ها پوند است ، راست یا دروغ نمی دانم ، اما همانطوری نمونه لوسی به دست ، عقم گرفت از زندگی . چسبیدم به فرضیه خودم که ژن مربوطه باید در فلان منطقه باشد . دلیلم هم از دنیای جنین شناسی آمده بود نه از راههای آماری مرسوم ژنتیک . یک حال عجیبی بود در خودم ، انگار که چیزی را داشتم لایه لایه کشف می کردم ، واقعیت حرفه ای را شاید . گفتن این که فرضیه من -که برایش هیچ دلیل مکتوب و محکمه پسندی هم نداشتم - درست در آمد ، زیاد توفیری نمی کند . ژن مربوطه توی همان منطقه ای بود که پیشنهاد داده بودم . حالا علم دارد هی به آن ژن مجهول نزدیک می شود . من از دور نگاه می کنم به مقالات تازه . کمی خوشحالم ،‌بخاطر لوسی شاید . کمی بی تفاوتم ، به خاطر فاصله ام از داستان شاید . شاید مهم نباشد که من دیگر جزو آن داستان نیستم ، دست کم به نام و رسم . اما یکجورهایی هم همیشه بخشی از آن داستان می مانم ، به خاطر روزی که توی سنت پیترز نشسته بودم و لای کاغذها و تصویرها گم شده بودم و فکر کرده بودم که فرضم دارد شکل می گیرد . روی یک کاغذ آبی رنگ از دفتر آزمایشگاهم نوشتم فلان و بهمان . و این تنها مدرکی ست که من را به آن قصه وصل می کند ، به اضافه دو سه سال زندگی . یکجورهایی همیشه بخشی از قصه بیماری لوسی و بقیه آن مریضها می مانم ، حتی اگر هیچکس نداند . آن روزها نمی دانستم که آن کاغد آبی رنگ برای خیلی ها نقطه عطف می توانست باشد . اما برای من نبود ، چون آن راه راه من نبود . به جاش ، من را به کشف خودم واداشت . من را آورد به این نقطه از زندگی که هستم ، من را راهی کرد به راهی که عاشقش بودم . حالا روزی خواهد آمد که ژن مربوطه ثبت شود به همت دانشمندانی که توی چند سال اخیر زندگی شان را پاش گذاشته اند ، کسی هم نخواهد دانست که چرا مسیر پروژه عوض شد و چرخید به سمت فرضیه ای که آن روز فقط یک فرض بود . اما من می دانم ، ارغوانهای حیاط سنت پیترز هم می دانند ، رئیس بخش هم می داند ، حتی اگر این دانسته را هرگز به زبان نیاورد . نکته اینجاست که تمام این قصه مرا هنوز خوشحال می کند ، از آن رو که وادار شدم فکر کنم . چیزی کم بود ، چیزی از جنس انسان . توی نامه اپلیکیشن دانشگاه امروزم نوشته بودم فرهنگ و جامعه و تاریخ به اندازه ژنها در شکل گیری بیماری اهمیت دارند . آن روز معنی این جمله را در دنیایی دور می دیدم ، دنیایی که امروز دنیای من است و خواهد بود . کارم را انجام می دادم ،‌اما این فکر ،‌این آوا آمده بود و پیچیده بود توی سرم ، نامرئی بود ، اما دیگر نمی شد نادیده اش گرفت . واقعیت این است که کاری را خوب انجام دادن ، با عاشق کاری بودن فرق می کند . همین فرق نامحسوس زندگی مرا عوض کرد . اینهاست که می گویم زندگی را نمی شود برنامه ریزی کرد ، زندگی مرا نوشته ، مثل قصه ای پر پیچ و خم . این شد که فصلی را بستم و فصلی تازه را شروع کردم ، هم شور و شیدایی بود و هم نگرانی و نامعلومی . اما یقینی هم بود ، به اینکه این راهها همه به هم وصل بود و هست . من راهم را عوض نکردم ، زاویه نگاهم را عوض کردم . بگذریم . این قصه را تا به حال ننوشته ام ، شاید هرگز هم ننویسم ، فرقی نمی کند . امروز یک آن برگشتم به عقب نگاه کردم . ماهیت لحظه بین دو مقطع است شاید . خواستم یادم باشد که به این راه بی نام ، راه سوم به قول اخوان نازنین ، عاشقم . حالا بگذار هی مجبور باشم توضیح بدهم که چرا «پلن» آینده ، تر تمیز روی میزم نیست . نیست ، چون قرار نیست باشد . تا به حال به هیچ حرکتی اینقدر ایمان نداشته ام . این رازی ست بین من و کولی . همین که او بداند کافی ست
.
Sunday, April 27, 2008
خطی برای کولی ، خطی برای خودم

گرچه از شش جهت دچار تو ام
باز بی تاب و بی قرار توام

می دانستم که اینطوری می شود ، ته دلم می دانستم . می دانستم که بر می گردد و چیزی ذوب می شود در وجودم و این سکوت یکساله وا می شود . باید امتحانی می بود و رسم نوشتنهای پای این کتاب و آن جزوه را زنده می کرد تا تاریخ همه قصه ها و شعرها یا دم امتحانهای ثلث باشد یا امتحان جراحی و داخلی و فارماکولوژی و بورد انگلیس و چه و چه . آنوقتها درس خواندن دلتنگ نوشتنم می کرد . حالا درس خواندن یعنی مدام نوشتن ، مدام و بی وقفه نوشتن که جایی برای نوشتن برای خودم نمی گذارد . اما فقط اینها نیست . روزی برخواهم گشت که سکوت این یکسال را قاب بگیرم . قراری بود و عهدی و ضرورتی ، جغرافیایی که نوشته هام را پر کرده بود از چیزی که دوستش نداشتم . دیدم این جغرافیا را باید اول هضم کنم ، بعد بنویسم . دیدم یک مدتی انگار باید فقط راه را جدی بگیرم ، کمی ش را من خواستم ، کمی ش را هم راه برام رقم زد . مثل دورانی که باید استاژ کنی ، یکی دوسالی که اگر نجنبی راه می شود بی راهه . سکوت بود و کمی تمرکز و کمی یادگرفتن و کمی جور دیگری شدن . گاهی هم به نوشتن شک کردم ، فکر کردم با نوشتن ، هیچ کاری برای این دنیا نکرده ام . به کوچکی خودم و دنیایم در این دنیایی که پر از مساله است ، روز به روز واقف تر می شوم ، و فکر می کنم باید چیزی نوشت که ارزش خواندن داشته باشد و به دردی بخورد ... دلم گاهی می خواهد که اتفاقها دم دست بودند ، توی این پنجره ، به رسم قدیمها که همیشه بشود برگشت و خواند و فراموش نکرد . اما پنجره هایی دیگری هست که توی گوشها و چشمهام اتفاقها را همانطوری دست نخورده نگه داشته ، تمرین شنیدن و دیدن . می دانستم که اتفاقی می افتد و برمیگردم ، جور دیگری که قرار بود باشم . می دانستم که برمیگردد ، در بی وقت ترین وقت ممکن . حسش کرده بودم . همین یکی دوروزه هی بوش می آمد ، مثل اورا ، مثل چیزی که در خواب دیده باشی . این روزها که یک هفته مانده تا امتحانهای نفس گیر پایان این دوران، توی شبهایی که به لطف آدرنالین بالاخره در دقیقه نود شده ام آن چیزی که باید از دو سه ماه پیش می شدم ، توی ساعتهایی که پنج تا پنج تا می گذرند و من از این کتاب به آن کتاب ساعت و وقت از دستم در می رود ، یکباره دیدم تمام شد . دارد برمی گردد ، وقتش بود . اینهمه اضطراب فقط برای این بود که در شبی از شبهای شمارش معکوس ، برگردد و وابداردم که همینطوری بنویسم . بی موضوع ، بی چارچوب ، بی فلسفه ، بی تاب ، آنطوری که کولی می نوشت . بالاخره آمد . گمش کرده بودم . تا می آید گریه ام می گیرد ، نگاهش می کنم و کلمه سرریز می کند . می گویم اینهمه روز و شب نگفتی امانم می برد ؟ نگفتی راه می بردم با خودش ؟ سر بالا می کند ، باز سربندش جرینگی صدا می کند ، می گوید که حواسم را نمی خواسته پرت کند ، که سال ، سال شنیدن بود و سکوت ، که راه ، عزم جزم می خواسته . می دانم و می داند که قرار هردومان بود ، که گفتیم به قول صائب «چندروزی سر خود بر سر زانو بگذار» . می گویم گذاشتم . دست می کشد به لبه کتابخانه ام ، نصف قفسه ها خالی شده و کتابهاش جمع شده دورم ، روی زمین ، روی میز ، آشفته . می خندد. می گویم به اینکه روزگار من باز به امتحانها گره خورده می خندی ، بخند ، من هم می خندم . هردو یاد آن شعر قدیمی خانم شریفی می افتیم که سر کلاس زیست می خواند «عاقبت در لابلای کاغذها گم خواهم شد ... » ، خانم شریفی کجاست الان ؟ کارت من بالاخره به دستش رسید ؟ نرسید ؟ می خندد ، می دانم اما که دارد به تل کتابها و کاغذها می خندد ، و لابد به من ، که بر می گردد و نگاهم می کند . می گویم بگو . می گوید همین بود ، همین راهی که باید در برت می گرفت ، باید بی من می رفتی تا آنهمه ندانستن و آنهمه سوال . می داند که هفته آینده چهار روز از صبح تا شب از چهار خوان کتبی و شفاهی باید بگذرم ، اما عین خیالش نیست . از کلمه امتحان هم دیگر بدم می آید ، کی فکر می کرد مهم بشود امتحان توی روزگارم ؟ این یکی مهم است اما ، می دانم و می داند . من نگرانم ، او بی خیال ، کولی ست دیگر . می گویم این چندوقت با تو نبودم ، به روی خودش نمی آورد ، می گوید همین دور و برها بوده ، نگاهم می کرده . می گویم یکجایی هم تو را رنجاندم‌، اصلا تو را یادم رفت ، هردو می دانیم ، بخشیده انگار اما . می خندد . می گوید راهی بود که باید می رفتی ، بی من . می گویم حالا اما دیگر نرو ، بمان ، همین یکی دوهفته را که بگذرانم ، باید برات هزار قصه بگویم . می خندد . می دانم که می ماند ، می داند . چشمهام را می بندم که یاد پنجره رو به حیاط سنت پیترز بیفتم ، آنجا که سه سال پیش برای کولی نوشتم «تو فقط با راه بیا ، همین» * ، آمد ، بارش را بست و با من آمد . با هم آمدیم ، راهی دشت شدیم . من باید شاگردی راهی را می کردم که او نشانم داده بود . جغرافیای سختی بود ،‌سختی هاش را تاب آوردیم ، باهم . گاهی دلش گرفت ، گاهی دلم گرفت ، اما بیراهه نیامده بودیم ، می دانستم ، می دانست . سه سال دارد می شود . این روزها من خسته ام کمی ، اما او می خندد ، خوشحال است ، می گوید «دوست دارد یار این آشفتگی » ، من را می گوید لابد که میان کتابها نشسته ام . می خندم . بعد هردو ساکت می شویم. من نگاهش می کنم ، می داند که دلم چقدر تنگ شده بود براش ؟ انگار که رفته باشی سفر ، به خاطر هردوتامان ، دلتنگی ش را هم باید تحمل کنی . من نگاهش می کنم و دلم گرم می شوم . نگاهش از من راضی ست . چشمهاش می گوید که همان جایی ست که می خواهد باشد ، آرام می شوم . می گویم این یک هفته باقیمانده باید به قدر ده هفته بخوانم ، تمام نمی شود لا مذهب ، هفته آینده میکشندم به محاکمه ، نگرانم. می خندد ، همانطوری که کولی باید بخندد . گفته بودم تو فقط با من راه بیا ، همین . نگرانی هاش مال من ، شیدایی هاش مال تو . خودم گفته بودم ، یادم هست ، یادش هست .

می دانستم برمی گردد . این چندروزه سوز و سرما هم بالاخره تمام شد . خیابان بیکن را عطر ماگنولیا برداشته ، شبها که برمیگردم رکاب می زنم و بو را نفس می کشم ، همان نفس کشیدن ها تاب بیدار نشستن می دهدم . توی همین عطر مستی آور بود که فهمیدم برمی گردد ، که جای دوری نرفته ، که همین دور و برهاست . تا فهمیدم هنوز هست ، نگرانی هام کم شد . دیدم که آنقدر گرفتارم که داشت یادم می رفت حرفهامان را . سه سال پیش گفته بودم ، همان شبی که آن آوا رهایم نمی کرد . از هرطرف سر می گرداندم از سوی دیگری سربلند می کرد . نوای ماهور توی جانم پیچیده بود ، فهمیدم که کولی بی تاب است . بعد نشستیم و حرف زدیم ، دیدم که کولی فقط شیدایی را می شناسد . صدایی هی می آمد و بی تابمان می کرد . راه افتادیم . راه یکی مان کرد . پریشب خواب آن راهها را دیدم که رفته ایم ، شهرها و شعرها و معجزه ها و کوچها ، هزاران کوچ ِ پی در پی. باورم نشد که قصه خودم باشد . کولی اگر نبود من کی جرات هیچکدام از آن کوچ ها را می داشتم؟ هرجا من رفتم آمد ، بی تاب و شیدایی . این چندوقت را هم انگار می دانستم جای دوری نمی رود ، که همین دور برها باید باشد . یکوقتهایی توی زندگی هست که کولی هم امتحانت می کند . عجیب دلم می خواست این را یادم بماند . حالا شیدایی و بی تابی دوهفته آن طرف تر ایستاده و دارد مرا نگاه می کند . می گویم دیگر نرو ، بمان . می خندد . من حواسم می رود به پولکهای رنگی که جرینگی صدا می کنند ، بعد چشمم می افتد به کتابها ، و به فایلهای «وُرد» بی شماری که توی این پنجره بازند و من هی باید از این یکی به آن یکی مطلب بنویسم . کولی دم در است ، آماده رفتن . چشم از فایلها می گیرم ، مثل کودکی مضطرب شده ام ، هر آن می ترسم از در بیرون برود . نگاهش اما می گویدم که جای دوری نمی رود . لابلای همین ماگنولیاها شاید ، کنار شکوفه ها و یاسهای زرد ، روی پل آنجا که می شود ایستاد و قایقهای بادبانی را تماشا کرد . فقط چند روز دیگر ، می دانم ،‌ می داند . دست می کشد به طبقه کتابهای فارسی که یک وجب خاک گرفته اند ، بعد می خندد و در را پشت دامن پرچین اش می بندد.


بوستون
۲۶ آوریل ۲۰۰۸




* آرشیو کوچی قدیمی ظاهرا پاک شده ، خواستم به آن نامه لینک بدهم اما نشد . همین چند خط را پیدا کردم :‌پاییز ۲۰۰۵:‌

« يک آن آوايی آمد و همان لحظه دانستم که ديگر تمام شد ، از يکجايی ميان کلمه ها ، سودا آمده بود و هوای رفتن نداشت . خيلی وقت بود که آمده بود ، من مجالش نداده بودم . فقط من می دانم که کولی چه حالی داشت ، که وسوسه آن آواز وهم آلود چطور داشت امانش را می بريد . گفتم دارم چه می کنم با جان ِ کولی ؟ اينها به گفتن آسان می آيد ، اما آن آوا هی دور و نزديک می شد ، هرسو چرخيدم ، از سوی ديگری سر بر آورد ، و من ديگر سوی خودم را هم ندانستم ..
حالا اما ديگر من کولی را از اين خيابان به آن خيابان نمی کشم ، اوست که دارد مرا از اين دشت به آن دشت می برد . من کوه را نفس می کشم و باران را می بوسم ، و کولی می خندد . خنده کولی به هزار برج و بارو می ارزد ، من چطور می توانم يک آن حتی وسوسه شهر را باز باور کنم ؟ مگر می شود به عقب برگشت ؟ انتخاب ، انتخاب است . دعای کولی با من است ، که شرمنده انتخابهام نشوم . کولی را با هراس کاری نيست ، با انگ ِ جنون هم . اصلا کولی به شيدايی اش زنده است . من نگاه می کنم به آن روزهايی که با هم نشستيم و هی من گفتم و کولی سکوت کرد . حالا می فهمم سکوت کولی را ، حالا می فهمم چرا آن آواز وهم آلود نوشتنی نبود . حالا می فهمم چرا کولی را با ترس کاری نيست...»



Friday, April 11, 2008
موسیقی
موسیقی

باران
و بهار و باغ را که کنار هم می گذارم
بوی یاس و کاهگل خیس
دیوانه ام می کند
و صدای نسیم ، که برگها را می رقصاند

نشید و نور و نسیان را در هوا می پاشم
بوی آن ظهر تابستانی می آید
که مادربزرگ بر تخت چوبی نشسته بود
و خنکای سکوت عصر را
تنها صدای رقص موزون بادبزن حصیری اش می شکست

گفتم غروب و غریبی ،
صدای قافله آمد
و زنگهای مکرر ، که راوی کوچ اند

فقط کافی ست بگویم «مسافری» که «منم» ،
مست در میانه راه
که ناگهان همه جا پر شود
ز نغمه «ماهور» ...


ارکیده
سپتامبر ۲۰۰۶ - کمبریج ینگه دنیا

Saturday, March 15, 2008

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشه های مهاجر
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند
وقتی بنفشه ها را از سایه های سرد
در اطلس شمیم بهاران
با خاک و ریشه
- میهن سیارشان -
در جعبه های کوچک چوبی
در گوشه ی خیابان می آورند:
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد:

ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(درجعبه های خاک)
یک روز می توانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست.
در روشنای باران در آفتاب پاک.

دکتر شفیعی کدکنی


Saturday, December 15, 2007
نامه پاییز

پاییز - نامه یازدهم



پاییز ! پاییز !

این وعده اخیرمان در کافه های سن ژرمن
حکم «هو الشفا» بود
عصرانه در پرلاشز می گشتم
شاید پی نشانه ای ، رازی
و بوی ناب تو در کوچه های تنگ
- در کافه ها با میزهای کوچک
و حتی هنوز زیر سیگاری - در این دوره هراس -
و پیکر پر تمنای پاریس
که عاشقت می کند یکباره


و «مکث»‌
مکثی که عاجزانه در پی اش بودم
با آن توقفی که پر از راه ِ رفته بود ،‌
در شهر خاطره های همیشه ناب

{ گفتم که ساعتم
در راه آکسفرد
از کار ایستاد ؟ }


و این سفر به گذشته
- بی حمله ي زمان -
با سینه ای پر از تلاطم دیدار
با عاشقی قدیمی انگار ،
و با خودم.

نیمه شب ِحیاط سن پیترز
{ پاییز !‌
دربان پیرمان مرا یادش بود
تو حال مرا تصور کن ... }

و رودخانه هنوز منتظر نامه های من
و شهر ، دست نخورده
چون عاشقی وفادار
اما « من » ی متفاوت
گویی به دست بوس عزیزترین آمده باشم .

و باز جاده ، و باز لندن
که مبدا مکان و زمان بود و همچنان
سرشار زندگی .

لندن ولی به عاشقی می مانست
کز من گذشته بود دیگر
مثل دو دوست روبرو شدیم
با احترام و قرابت .

پاییز !‌پاییز !

در حول و حوش سرخی برگهای تو
باز آمدم به سرزمین مهاجران خوشبخت
و کوچه هایی که لئونارد کوهن
در آنها عاشق می شد

با مونترال برفی
دیگر نه تو بودی ، نه باران

{ گفتم دوباره ساعتم راه افتاد ؟}


پاییز ! پاییز !

بعد از سه ماه راه و تو و سفر
امروز در گذر از مرز
وقتی که انگشت سبابه ام را
به ثبت می رساندم ،
گمرک چی جوان
گفت این شرایطی ست
که « شما شرقیان ِ دًگم ، ایجاد کرده اید »
نامی هم البته از آن عزیز - دیارم-
با کینه برد و رفت

گفتم به خود که « مکث » تمام شد
اینجا دوباره ینگه دنیاست ،
دختر !‌بجنب !‌ دیر شد !

بوستون ولی سفیدپوش ، زیبا و مهربان
و «خانه» - این عجیب ترین کلمه جهان -
که شاید عاقبت می شود هرجا ساخت ،
یا نه ؟ نمی شود ؟ نمی دانم ..

پاییز !‌پاییز !‌

حالا که می نویسم
دنیا هنوز دیگ جوشانی ست
هر گوشه اش به قل قلی ، در غوغا

و فلسفه جنگ ،
از رنگ روز ، روشن تر

پاییز !‌پاییز !‌

من دل نگران کودکی هستم که فردایش
- بی خانه ، بی صلح -
در دستهای منجمدم ، ذوب می شود

و بی جوابی ام ،
به هزاران سوال سخت .

اما نترس پاییز !‌
من چشم به راه قاصدکی هم هستم
-حتی هنوز -
با پیغام صلح

و ایمان دارم به آدمی ،
و به عشق
که زبانش را ،
هر ساکن زمین می داند

پاییز !‌پاییز !

حالا که می نویسم ، هنوز ، در راهم
هنوز عاشق ، هنوز رویایی
حالا که می نویسم این یازدهمین نامه را ،
هنوز باور دارم
که زندگی خوب است
و فرصت یکتایی ست

و عاشقم به راهی که می روم

در کنج سینه ام هنوز
یک حجم زنده می تپد
و شور می زند
برای خانه ای که در آن جان ِ آدمی
از برجهای سر به فلک ، بی بهاتر است
و نان ، گران
و آبرو ، ارزان
و خاک ،
تشنه دستان ِ ما که در سفریم

{ پاییز ! پاییز !

حالا که می روی کم کم ،
روی دماوند را هم از قول من ببوس
و نسیمی روانه کن از این سو
با بوی عزیزترین عزیزانم }

پاییز !‌پاییز !‌

این روزها ، بار هزار دغدغه را بر دوش می کشم
- از جنس زندگی -
لطفا مرا دعا کن
در دام ِ خویش مبادا بیفتم ، و بمانم ،
و یادم برود که کمال ، در درویشی ست

پاییز جان !‌

تا خلف وعده نباشد ،
این نامه را
- یلدا نیامده - ارسال می کنم
با پست برقی ، و احترام

این برف ِ زود آمده را هم جانم ،
به دل مگیر ،
که به تقویم جان من
این حال ، حال توست

بی تاب ِ آمدنت خواهم بود
در سال ِ پیش رو
با آنکه گفتنی بسیار است
باید ببخشی ام ،
سِحر هزار دغدغه در کار است
و فرصت ،‌همیشه کوتاه

یک کاسه آب زلال
بدرقه آذرت ، عزیز !
یک سینه عشق هم
توشه راهی که می روی ...

بوستون ،
هنوز ،
ارکیده .
‌‌



آذر ماه ۱۳۸۶
۱۵ دسامبر ۲۰۰۷
بوستون



نامه دهم به پاییز : اینجا











Saturday, September 22, 2007
جنگ

بیست هفت سال پیش در روزی مثل امروز ، جنگ به دنیای کودکی های ما آمد . جنگ آمد ، با فرهنگ و لغات و موسیقی خودش ،‌ با معانی و هویتهای تازه ای که آورد ،‌ با داغ و سوگ و ویرانی ، با بمب و موشک و فرار و شهروندانی که اگر خوش شانس بودند ،‌فقط آواره می شدند . جنگ ، هشت سال در کودکی های ما ماند . بعد رفت ،‌ اما هرگز تمام نشد . جنگ ها هیچوقت تمام نمی شوند . در خاطره ملتی می مانند ، ‌در نوجوانی های ما ، در جوانی ما ، در غربت ما حتی . می مانند ، از آن رو که آوارگی آواره ها تمام نمی شود ، معلولیت جانبازها و مصدومین هم ، یتیمی بچه ها و تداوم نسل هایی که داغ به دلشان می ماند . شهر شیمیایی ، همچنان در تاولها و سرفه های مصدومین اش می ماند ، در نوزادان مادران شیمیایی هم . جنگ تمام نمی شود ، می ماند ،‌ در هراسی که هنوز صدای آتش بازی و توپ در کردن به جانمان می اندازد ، در هولی که از هر صدایی شبیه صدای آژیر قرمز به دلمان می افتد ، و در دلتنگی برای آن سرودهایی که آواز کودکی ما بودند . «خلبانان !‌ملوانان ! پرواز کن .. فرشته حق یارت باد ، الله نگهدارت باد» را یک جایی توی اینترنت شنیدم ،‌ و آبشاری از دهها سرود در سرم جاری شد . دلم برای همه آن سرودها تنگ شد ، از آن رو که موسیقی کودکی ما بودند ، و حالا که بی جنگ گوش می کنمشان ، گاهی زیبایی برخی شعرها را می بینم ، گاهی هم خلاقیت را در استفاده از حداقل مجاز آلات موسیقی ، که بیشتر آلات رزمی بودند . برای ما عادی بود که بابای «علی کوچولو» جبهه باشد ،‌و ما عیدیهایمان را در قلکهای سبز به شکل نارنجک جمع کنیم برای جبهه . من هنوز یادم هست که چه غروری داشتم از خیال بافی غذای گرم و پلوری که با پس اندازهای کوچک ما قرار بود به رزمنده ای برسد که نمی شناختم . با قلکها نامه هم می فرستادیم . من می نشستم و قصه ها را خیالبافی می کردم . اصلا این عشق به قصه نوشتن با همین قصه ها شروع شد شاید . زندگی آن رزمنده ، مادر مریضش ، نامزدی که منتظرش بود ، و مثلا چه می دانم ، سوز و سرمای جبهه ، بعد یکمرتبه مثلا نامه من به دستش می رسد «رزمنده عزیز سلام» بعد او می فهمید که ما بچه ها چقدر ممنون شجاعتش بودیم که از کشورمان دفاع می کرد . بعد لبخند می زد و قوت می گرفت . آخر نامه می نوشتیم «به امید پیروزی حق بر باطل - فلانی - دانش آموز کلاس سوم» . گاهی از فکر اینکه رزمنده ای که نامه من را بخواند ، شهید شود ،‌گریه ام می گرفت . در هشت سالگی ، هم معنی شهادت را می دانستم ، هم دورنمای نزدیک مرگ برایم چیز غریبی نبود . در هشت سالگی من ، کلمه ها من را به رزمنده ای وصل می کردند که سردش بود ، و حتما دلش گرفته بود ،‌و لابد از تاریکی و شب و دشمن می ترسید ، و شاید دلش برای مادرش هم تنگ شده بود ، اما همه آرزوهاش را فدای دفاع از ما بچه ها کرده بود . و من می نشستم و برای او مثل معلمها نامه های پر از دلداری می نوشتم تا قوی شود و نترسد و محکم باشد . حتی یک بار هم به فکرم نرسیده بود آیا اصلا کسی این نامه ها را می خواند یا نه .

بیست و هفت سال پیش ، جنگ به کودکی های ما آمد . مثل مهاجمی ناخوانده و بی تربیت . عید و تابستان و تعطیلی حالی اش نمی شد . مرخصی نمی رفت . به بچه ها هم که اصلا اهمیتی نمی داد . همین ها کافی بود که ما از جنگ متنفر باشیم و شب و روز برای پیروزی حق بر باطل دعا کنیم . ماههای موشکباران از همه بدتر بود ، اگرچه که آن خوابیدنهای خانوادگی توی زیرزمین ها -با پنجره های چسب زده و چراغهای خاموش و کلی خوراکی- برای ما بچه ها عالمی داشت . مثل قصه ها بود و کارتونها ، همه خانه می شد یک اتاق ، و همه دور هم بودند . اما بازهم می شد فهمید صدای آژیر معنی بدی دارد ، حتی در شش سالگی . حتی همان موقع هم تصور بمبی که بیفتد وسط هال خانه مان ، در ذهن کوچک ما کاملا واقعی و محتمل بود . اما با اینهمه ، دور هم جمع شدن فامیل در خارج تهران ، یا جمع شدن خانواده در زیرزمین ، فکر بمب و ممب را بی رنگ می کرد . آدمیزاد زندگی را زندگی می کند ، هرطوری که شده . میان همان موشکبارانها ، مردم عروسی می گرفتند ، تولد می گرفتند ، بچه دار می شدند ، هفت سین می چیدند . جنگ جزیی از زندگی شده بود ، و این البته از شهر به شهر فرق می کرد . در شهرهای مرزی و جنگزده وضع دیگری بود . تهران ، در دوره های موشکباران بود که وضعیت جنگی را واقعا لمس کرد . توی مدرسه ، هر چند وقت یکبار یک «دانش آموز جدید» می آمد ، و ما دیگر یاد گرفته بودیم این یعنی چه . رعایت حال جنگزده ها از همه چیز مهم تر بود ، و ما نمی فهمیدیم که چرا گاهی دانش آموز «جدید» اصلا حوصله ما و تلاشمان برای دوست شدن و مهمان نوازی را ندارد . من این را وقتی فهمیدم که یکماهی خودم دانش آموز «جدید» شدم در یکی از شهرهای کوچک شمال که در آن دوران هجوم تهرانی ها ، تنها مدرسه آن حوالی بود که هنوز جا داشت . به طرز غریبی خاطره ای از آن مدرسه ندارم ، یعنی دارم ، اما یکجوری هم ندارم . یا می دانستم موقتی هستم و بیش از حد وصله ناجور بودم ، یا حجم تجربه پناهندگی را تازه داشتم هضم می کردم . تنها چیزی که یادم هست ، دوستهام و حرف زدنهای طولانی بعد از مدرسه ، و کتابهایی ست که آنها بهم قرض دادند ، چون هیچ کتاب قصه ای همراه نداشتم . آنجا بود که برای اولین بار کتابهای ر. اعتمادی و دانیل استیل را دیدم ، اولی را حتی تمام نکردم ، اما از دانیل استیل خوشم هم آمد . مات مانده بودم که در این شهر کوچک بچه ها چقدر داستانهای عشقی می خوانند . بعد برای اینکه توی جمعشان سری در آورم ، ستون «پشت دیوار ندامت» روزنامه اطلاعات را وفادارانه می خواندم که وقت زنگ تفریح ها ، به روز باشم و قصه های دختر فریب خورده و عشق های ظاهری را بدانم . عالمی بود . وقتی قرار شد دیگر مدرسه نروم و بمانم خانه تا امتحانهای ثلث سوم ، کلی دلم شکست . توی آن کلاس ، طیف سنی عجیبی داشتند از چهار پنج سال بزرگتر از من تا من که از همکلاسی های رسمی خودم هم کوچکتر بودم . آنجا فهمیدم که می شود «رفوزه» شد و دوباره در همان کلاس ماند ، کمی طول کشید تا فهمیدم چطوری. در همه عمرم اینقدر قصه های هیجان انگیز نشنیده بودم . چند تا از همان بزرگترها حتی در آستانه شوهر کردن بودند . از خود کلاس و معلمها و درسها هیچ چیز یادم نیست ، فهمیده بودم که باید خودم برای ثلث سوم کتابها را بخوانم . باقی ش هم که صفا بود و کلی مهربانی . و همسالان فرنگی ما که از جنگ می پرسند و دلشان برای ما که لابد معنی کودکی را نمی دانیم می سوزد ،‌هرگز نمی دانند که در همان شرایط هم ، کودکی کودکی ست . زندگی هم یکجوری جریانش را از لابلای فجایع پیش می برد .

بیست و هفت سال پیش جنگ به کودکی های ما آمد . هشت سال بعد جنگ تمام شد ، اما با ما ماند . در زخمها ، خاطره ها ، صداها ، آواها و کودکی هامان . در خیابانها و بیمارستانهای سالها بعد ، دخترک نامه نویس که حالا بزرگ شده بود مثلا ، باز با بازمانده های جنگ سروکار داشت ، و باز می نوشت ، نه برای رزمنده آن روزها -که دیگر نبود- ، بلکه برای مریضهایی که گاهی یا جانباز بودند یا شیمیایی یا فرزند آنها ، اما بودند ، هستند ، ادامه جنگ و دفاع و نبرد .

در دنیای دیوانه ای که امروز اینجا و آنجا به آتش جنگ می سوزد ، دنیا یکی از بزرگ ترین جنگهای تاریخ را همیشه نادیده گرفته . جنگی که از جنگهای جهانی طولانی تر بود ، و رسما یک «شهر شیمیایی» دیگر به نقشه جهان تحویل داد . مهمترین حامی تسلیحاتی عراق برای همه آن بمبارانهای شهری و بمباران شیمیایی سردشت ، امروز شده مدعی آزادی مردم خاور میانه ، و همان صدام حسینی را سرنگون می کند که هشت سال تمام حمایت کرده بود تا مردم بی گناه خودش را هم بکشد . تاریخ مضحک قرن ما را باید به اشک شرم نوشت . خیلی جوابهاست که باید پس داد ،‌خیلی بیش از اینها . ماشین جنگ ، جزيي از ملزومات بقای دولتها و اقتصاد و قدرتشان بوده و هست و خواهد بود . و من هنوز نمی دانم ، این پیروزی حق بر باطل که اینقدر نوشتیم و سر صفهای مدرسه شعار دادیم ، خوردنی ست یا پوشیدنی .
به قول همان کتابهای درسی دبستان :
به امید پیروزی حق بر باطل .

بیست و هفت سال پیش ، در روزی مثل امروز ، جنگ به کودکی های ما آمد . و هرگز نرفت .


Monday, August 13, 2007
پراکنده گویی
رادیو می خواند :« پیام من به تو یار قدیمی ...» « میگن مستی گناهه ، به انگشت ملامت - باید مستا رو حد زد ، به شلاق ندامت ...» و من یاد شبهای کشیک می افتم و مهتاب و سرخوشی ناممکن آنهمه ستاره . تابستان است و درس خواندن از همیشه سخت تر . اضطراب امتحان هم کمکی نمی کند . یک چیزی از آن سالهای درس خواندن و رویا بافتن گم شده . آن روزها می شد نوشت و خواند و یاد گرفت و به چیزی فکر نکرد . آن روزها عشق و امید و زندگی با هم رفیق بودند . می شد از آسمان ستاره چید و عهد بست و تاریخها را از بر کرد . می شد از اعداد اسطوره ساخت و در ششمین روز هر ماه متولد شد و در هشتمین روز هر ماه عاشق . آن روزها همه چیز تمیز بود ، به قدر هفت سالگی . « ای هفت سالگی ... بعد از تو هرچه رفت - در انبوهی از جنون و جهالت رفت » . جنون و جهالت یعنی خود زندگی ، و آن تمیزی مطلق ِ پیش از جنون و جهالت یعنی رویایی و خیالی و بلکه هم نادانی . اما نادانی های امن و امان پر از امید بودند ، پر از تصویرهای مطلق آینده . می شد خواند « باده خاص خورده ای - نقل خلاص خورده ای » . می شد از حافظ راز زندگی را پرسید ، می شد در آینه خندید و خیابان و آسمان و شهر را پر از «نشانه»‌ دید . اعتقادی بود که گم شد ، ایمانی به شهودی بودن همه چیز . می شد نیت کرد و چشم بست و حاجت گرفت . می شد شبهای بیمارستان شریعتی را پر از شعر کرد و بستنی کاله . می شد از کشیک های جراحی یکراست رفت کافه شوکا - برای رطبهای قهوه خانه شبانه و با هایده خواند «میگن مستی گناهه ..» . من از مستی چه می دانستم ؟ مست بودم . «مست آن خوشبختی کمیاب » شعرهای آنروزهام پر است از مست و رویا و مهتاب ، پر از مریضهام و سوالها ، و پر از عهدهای نشکستنی که شکستند . هشتمین روزهای ماههای شمسی و میلادی می آیند و می روند ، ششمین روزها هم . تقویمها همدیگر را پس می زنند و روزهای هشتم و ششم و غیره گم می شوند . هایده می خواند و با خودش نسیم شبهای تابستان را می آورد و مهتاب اتوبان چمران را . نسیم تابستان بوستون از روی رودخانه می آید و نفسم را تازه می کند .

فکر می کنم یک نفر دارد با صدای خر شهر قصه خطابم می کند : حالیته ؟ بر می گردم . کسی نیست . صدا بم است ، و لات . لات ِ با صفا و خوب . لاتی که لوطی است و مرام دارد ، دست کم وقتی می گوید «حالیته؟» . حالیمه ؟ نمی دانم . یک آقای آزاد داشتیم توی دانشگاه که از خدمه بود . پیر بود و مهربان و مومن . نمی دانم هنوز هست یا نه . دلم می خواهد فکر کنم هست . واضح ترین تصویر او در ذهنم ، تصویر آن غروبی است که از پله های تاریک و ترسناک ساختمان قدیمی (نه فعلی) انتشارات تیمورزاده -نبش میدان انقلاب- بالا رفتم برای اولین بار . از آن فضاهای هیچکاکی ، ساکت و تار و دلگیر . هی گشتم ببینم آدمی پیدا می کنم یا نه ، نا سلامتی منتظرم هم بودند .کم کم داشتم می ترسیدم که یکمرتبه آقای آزاد آمد جلو، خنده رو و مهربان . دیدنش بهترین اتفاق ممکن بود . شبها برای انتشارات کار می کرد ، بعد فهمیدم . راهنمایی ام کرد و برام چای آورد . نیم ساعتی آنجا معطل شدم تا مسوول سرویس مجله آمد . خسته بودم و عصبانی و پًست کشیک . امشب یاد آقای آزاد افتادم ، با آن عینک گنده ذره بینی و موها و ته ریش سفید و کلاه بافتنی ش . دلم تنگ شد براش .از کجا یکهو پیداش شد ؟ الان کجاست ؟دیدنش نشانه بود ؟ نبود ؟ چقدر آن روزها نشانه می دیدم . اگر او را آنجا ندیده بودم ، حتما نمی ماندم . او آمد و من ماندم و ملاقات مجله انجام شد با نیم ساعت تاخیر . دیر شده بود . با عجله برگشتم خانه .

گاهی آدم تصویرهایی می سازد از زندگی که هیچ چیزشان به واقعیت نمی ماند . این خطها فقط برای خودم معنی دارد . بی ربط است . اما بی معنی نیست . باید از هفت سالگی گذشت تا فهمید گاهی آدمها حرفهایی می زنند که به عملشان نمی ماند ، و زندگی هایی که به شعارهای قدیمی شان شبیه نیست . آدم باید با زمان تغییر کند ، می دانم . اما تغییر معمولا رو به جلو ست ، نه عقب . یک کسی را می شناختم که می گفت از زندگی «رگولار» بدش می آید ، اما همان وقتها ، رگولارترین زندگی ها را - شاید از سر ترس - انتخاب کرد و حالش هم خوب است . نه اینکه عیبی داشته باشد ، نه . منتها اگر برات «این مباد آن باد » کرده بودند و توی خر نشسته بودی گوش کرده بودی ، اگر زمانی رفیق‌ ِ‌حرفهای مسوولانه روشنفکری - با اسانس اسپرسو و جِی پی اِس و صدای شجریان و جنون چایکوفسکی - بوده باشی ، وقتی ببینی همه اش حرف بود ، آنوقت حس می کنی به شعورت توهین شده . آنوقت می فهمی که زیبایی و تمیزی مطلق پیش از هفت سالگی ، نتیجه بلاهت و نادانی ات هم بوده . وقتهایی که هایده می آید و هفت سالگی های زندگی را یادم می آورد ، باید ، باید بلند بلند به خودم یادآوری کنم که یک روی هفت سالگی نادانی بود . گاهی آن خود هفت ساله را باور نمی کنم ،‌از بس که گاهی خر بود .

با فروغ می خوانم ، « ای هفت سالگی !‌ بعد از تو ...»‌

نمی خواهم به نادانی هفت سالگی برگردم . شعر و یاد و زیبایی اش ، به قول حصرت حافظ ، ما را بس . همین . .