
نامه یکم
ژوئیه ۲۰۰۷ - تیرماه ۱۳۸۵
به مادر کلمه ها ، سیمین بانوی دانشور
«ديوار و سقف خانه من همين هاست كه مينويسم همين طرز نوشتن از راست به چپ است در اين انحناي نون است كه مي نشينم .سپر من از همه بلايا سركش كاف يا گاف است »
هوشنگ گلشيری
سیمین دانشور نازنین بدحال است . جادویش اینجاست ، در این کتابخانه ، سووشون و جزیره و ساربان سرگردان. قصه های به کی سلام کنم اما از همه قدیمی تر ، با آن جلد مقوایی انتشارات خوارزمی آن روزها . کشور به کشور همراهم مانده ، می ماند ، همیشه . مانده ام میان اینهمه کتاب ، جادوی یوسف و زری چرا هرگز رهایم نکرد . «دیده ای خواهم که باشد شه شناس - تا شناسد شاه را در هر لباس» .. « بند کفش پای راسستتان باز شده » مرد خم می شود و بند را می بندد . چه زود با مرد غریبه خودمانی شده ؟ انگار سالهاست می شناسدش . و حالا مرد چه فکر می کند ؟ « کسی تا به حال به تو گفته است صدایت مثل مخمل نرم است ؟» دختر نطق نمی زند . «سعی کن زودتر بزرگ شوی »...« آمده بودند برای تشییع جنازه .. زری از همه چیز دلش بهم خورده بود ، حتی از مرگ ، مرگی که نه طواف ،نه نماز میت ، و نه تشییع جنازه داشت . اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت .»... «گریه نکن خواهرم . در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی ، سحر را ندیدی؟» یک بخشی از وجودم انگار همیشه زری ماند ، آن بخشی که هستی ِ جزیره سرگردان نبود . و زن یعنی ملغمه ای از زری و هستی . مراد گفته بود « ما را با های های گریه صدا کردند » هستی که در سرگردانی های ابدی من ادامه دارد ، مانده بین ماندن و نماندن ، بین کار دل و کار گِل . «صدایش چنان بم و نوازشگر بود که حرفهایش را هرچند درست خلاف باورهای خودم بود ،قبول کردم . یعنی گذاشتم گولم بزند ». من اما می دانم که شوم بختی ِ هستی از این نبود ، از این بود که نمی توانست گول بخورد . کاش می توانست .
«خدا آنجاست . خدای نادیدنی و ناشناختنی . خدایی که با همه جور زبان با تو حرف میزند..» « کاش می شد چرک تاریخ را گرفت . کاش می شد تاریخ را مشت و مال داد و خوب که خستگی ش در رفت ،از او خواست که ...» به خودم می گویم تریاک این درد فقط فراموشخانه است . این را من می گویم ،و باز می خوانم « از تهتک و تمکین بیزارم » ... آن شب برایم از شبلی خواند : «از شبلی پرسیدند که چرا لا اله الا الله نمی گویی . گفت می ترسم لا اله بگویم و وقت گفتن الا الله دیگر شبلی نباشم . پرسیدم سلیم! یعنی بمیرد ؟ گفت نه . یعنی اینکه در این فاصله طرز تفکرش عوض شده باشد .. همیشه پیش از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد ...» دنیا پر از سلیم هاست با آن «حیرانی های عارفانه» . از سلیم هاست که سرگردانی را میراث برده ایم ،از مراد ندانستنهای ابدی را و قربانی بودن را ،از یوسف اما .. یوسف هیچوقت نمی ماند . دلم می خواست بپرسم خانم دانشور ! یوسفی اگر بود روزگارمان بهتر از این می شد ، نمی شد؟ خانم دانشور می دانست ، نمی دانست ؟ می داند ، نمی داند ؟ حالش بد است ، حال مادر قلم بد است ،مادر کلمه . هی چرند می گویند که جلال و سیمین بچه شان نشد . نشد که نشد ، اصلا از من بپرسند می گویم نباید هم می شد . حکمتی بوده که این دو خط موازی هرکدام در نقطه ای تمام شوند . یکی پر از قیقاج و خطا ،یکی به صلابت کلمه که ماندگار است . از سیمین باید فقط کلمه می ماند ، هزارها هزار فرزند هریک به شکلی از اشکال و حروف و آواها . مادر کلمه است سیمین . صلابت را کلمه از او میراث برده . «در این ملک آدم گریه اش می گیرد . اما بهتر است بخندد تا دق نکند » زیبایی چه بود اگر نه در آن آرامشی که طوفان به طوفان ِمُلکی را دوام آورد و همان سیمین ماند که بود؟ سیمین زیباست ،فقط از منتهای زیبایی می تواند جادوی کلمه متولد شود . « آیا تمام تاریخ ما مصداق این ترجیع بند نبوده که هیچ گاه نفهمیدیم کجا به کجاست ؟ آیا همواره رودست نخورده ایم ؟ در برابر امر انجام شده قرار نگرفته ایم؟ و اینکه چقدر مردم ما آیا به کار برده اند ...» ... «یک هفته تمام می رشتم و می بافتم و به جلال اصرار می کردم که یک بچه از پرورشگاه بگیریم . در اشتیاق مادری می سوختم ... ما که با یک نفر ازدواج نمی کنیم ، با ایلش ازدواج می کنیم » ... « هستی گفت آقای آل احمد به گمان من یک قدیس می آمدند . [سیمین] گفت حتی روح قدیسها را اگر برهنه کنی ،اکثرشان تنوع طلبند ، اما توقع ندارند زنهایشان دست از پا خطا کنند ..» زن است سیمین . و مادر است سیمین . مادری بی فرزند . مادری که زهدانش را در قلم تکثیر کرده تا کلمه بزاید . درد زایش را سیمین و قلم می دانند . این همه سکوت و تحمل و صلابت را از کجا آوردید خانم دانشور؟
« و کشور ما یک جزیره سرگردانی وسیع است » من هزار بار این جمله را گفتم ،هی به خودم تا مدام دلم دنبال خبرها و جرقه ها و بی وطنی ِ وطن نباشد . اما نمی شود . آدمیزاده به امید زنده است ،شاید هم به رویابافی . جزیره سرگردانی کجا تمام می شود ؟ می شود؟ نمی شود؟ خانم دانشور ! شما می دانید ؟ «مرگ آگاهی ،غیر از ترس مرگ است » این را شاهرخ مسکوب نازنین هم گفته بود ،که مرگ آگاه بود و دل آگاه . «مردم گشور تو نه مرگ آگاهند نه ترس آگاه . همین است که دیگران می خورند و می برند . مردانگیها و زنانگیها ضعیف است .» چرا اینقدر پرتیم ؟ «قرن قرن مذهب است » این جمله را از ساربان سرگردان برای بار پنجم در بوستون خواندم ، کتاب کهنه شده و پر از خط و یادداشت ، اما معنی این جمله را تا آن روز نفهمیده بودم ، اینجا فهمیدم که گفتید «یکی شان را می شناسم که داروسازی خوانده و حالا فلسفه اسلامی می خواند ، آنهم در آکسفرد ..» قصه ساربان سرگردان هربار دیوانه ام می کند «در باغ شهادت را نبسته اند .. ایمان این جوانها مبهوتم می کند » میان سرگردانی هستی و سلیم و مراد تاب می خورم «گفت که او اصطرلاب را نوعی هندسه رقومی دانسته ، اما از رمل نگفت . در حالی که رمل در کشور ما سرنوشت سازتر است . رمال . طالع بین . کف بین . ای خدا تا کی و تا چند ؟» سیاووشانی ست این روزها خانم دانشور ! «زیر درخت گیسو ایستاده بودم و برای سیاوش گریه می کردم .. دکتر عبدالله خان گفت :در این دنیا همه چیز دست خود آدم است ، حتی عشق ، حتی جنون ، حتی ترس . آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوهها را هم جابجا کند ... »
خانم دانشور ! دلم می خواهد شما را هم مثل خانم بهبهانی ، سیمین بانو بخوانم . لطفا این یک بار را دست کم خوب شوید . می دانم که شبهای آی سی یو دلگیرند ، ما هم تازه عزیزی را به آی سی یو بخشیدیم ، و چه سخت ... شما باید نفس بکشید . من صدای نفستان را توی این کلمه ها می شنوم . شبهای کوچ من گاه با هستی و سلیم و مراد ، گاه با زری و یوسف و خان کاکا گذشته ، هرچه حرف داشته ام را شما گفته اید ،به ایجاز و کمال . گاهی فکر کرده ام که اصلا بعد از سووشون مگر می شود چیزی نوشت بعد از سووشون باید فقط سکوت کرد ، کار قلم تمام است . . شما به قول خودتان «مجموع» اید ،کاش آن آرامش سیمین جزیره سرگردانی خریدنی بود . آرام که هستید ،فقط لطفا خوب شوید . زری گفته بود « کاش من هم اشک داشتم و جای امنی گیر می آوردم و برای همه غریبها و غربت زده های دنیا گریه می کردم . برای همه آنها که به تیر ناحق کشته شدند و شبانه دردکی به خاک سپرده می شوند » یوسف را گفته بود ، اما طوطک جزیره سرگردانی که پیش بینی کرده بود که در سرزمینت طوفانها خواهد شد ، نه ؟ شدیم دیار یوسف ها خانم دانشور ...
لطفا خوب شوید که کلمه بدجوری دلواپس شماست ...
بوستون - ژوئیه ۲۰۰۷
نامه دوم
هشتم مارس ۲۰۱۲ - اسفند ۱۳۹۰ - روز جهانی زن
از آن شوخی های رندانه
برسد به دست سیمین بانو
سیمین بانو ! چهار سال شد . «ما را به های های گریه صدا کردند » . خبر را می خوانم و راه گلویم را حسی غریب می بندد . حیرت و کلافگی . سر ِ کار هستم . اینجا به کی می توانم بگویم که حالم چرا اینطوری شده ؟ چی را ترجمه کند که گویای سیمین بانو باشد ؟ یکی گفته بود ویرجینیا ولف ایران . من کلافه می شوم از این تشبیه ها که از سر ناچاری ست. به کی بگویم به انگلیسی که خالق سووشون رفت ؟ که سووشون ، تعریف بودن ِ ماست ؟ اصلا بهتر از این چه توصیفی ؟ ما ، من ، سووشونم ، سووشونیم .. در ِدفتر کارم را می بندم ، می نشینم به سکوت . به احترام . به لختی مکث . حقیقت این است که میان خبرهای بد که مدام می آیند و جانهایی که از دست می روند ، رفتن ِشما که نه جوان بودید و نه فارغ از بیماری ، هنوز هم ناغافل است . مگر نه که قرار بود همیشه خوب شوید ؟ مگر مادر کلمه ها نبودید ؟ مگر نگفته بودید «امید» ؟
در این سالی که گذشت ، کتاب نامه های دوران استنفورد شما را خواندم . نامه های تازه عروسی جوان که یک سال در استنفرد زندگی می کند . به جلال در تهران . به «جلال زندگی ام» که گفته بودید . همیشه ته دلم گفته بودم چرا ؟ عقل ناقص من می گوید که جلال ِ زندگی شما ، «شما» بودید . بعد فکر کرده بودم که در هر رابطه ای نکته هایی هست که ما از خواندن کلمه های شما و جلال هرگز نمی توانیم بدانیم . حکمتی دارد هر چیزی . و بعد نامه ها را خواندم . هی خواندم و هی یادم افتاد به نامه های فروغ به پرویز شاپور . دو دختر ِ تنها ، فرقی نمی کند استنفرد یا تهران یا اهواز . هر دو پیش از فروغ شدن و پیش از سیمین بانو شدن . نامه ها پر از زنانگی های معصوم و ترسیده و تنها . در عین ِ زن ِ سنتی نبودن . و مردانی که بودند اما نبودند . مردانی سخت مشغول ِ مردان ِ بزرگی شدن . مردانی در گذار . دلم گرفت وقتی هی خواندم در نامه ها :«مثل اینکه کمی هم به وفای من مشکوکی … اینها همه خیالات خام است . به شرافتم قسم یاد می کنم که به تو تا آخر عمر وفادار بمانم.. » . چه آشنا بود این دختر ، در زمانها و مکانهایی که دورند و نزدیکند ، اما وجود دارند . همه ما شاید می شناسیمش وقتی می نویسد «از حالا سعی می کنم برای تو زن خوبی باشم و تو را بفهمم . نه اینکه تو را نفهمیده باشم . خوب هم فهمیده ام . تو سراپا آرتیست هستی و من خودخواهی می کردم و مطابق میل تو رفتار نمی کردم ..» می خواستم داد بزنم ، انگار که به مفهوم ِ سیمین بانو بودن توهین شده بود در خیالم . این را بگویم که یادم هست که زمان ، سال ۱۳۳۱ است . شما هم که ، کیست که نداند ، پیشاهنگ ِ رویاهای بسیاری که بعد از شما دست به قلم بردند . شما همان دختر فرهنگ پرورده دکتر دانشور بودید که نام فامیل خودتان را نگه داشتید و مردی جوان تر از خود را به همسری انتخاب کردید . اما زن ِ این نامه ها که با وسواس گزارش کلاسها و کارهای روزانه اش را ، و حتی ریز خرج و مخارجش را برای جلال نامه می کند ، سیمین بانو نبود ، اما زنی از دیاری بود که رنجها و ترسها و دغدغه های زن بودنش ، نویسنده و شاعر و درس خوانده نمی شناخت . دست کم تا وقتی که فروغ فروغ شود ، سیمین سیمین بانو شود ، سالها بگذرد تا به قول امین بنانی (نقل به مضمون از کتاب نامه ها) ، از سایه جلال بیرون بیاید و «به عنوان داستان نویس شناخته شود» . من در نامه های شما غرق شده بودم ، نوشته بودید: «عزیزم ، جلال ، باز چه تقصیر نابخشودنی از من سر زده که کاغذ ننوشته ای ؟.. چرا ؟ هزار دلیل برای خودم تراشیدم .. اینکه از من رنجیده باشی . من اگر اخیرا کاغذهای کوتاه و بی محبتی نوشته ام (در صورتی که اینطور نبوده است) ، نه سرم جایی بند است و نه مشغولیتی غیر از تو دارم. این عید اگر بر تو بد گذشت ، به من جهنم گذشت … اگر بدانی برای در آوردن غده سینه ام چه ها کشیدم ..» گفتم ، به قول خودتان خانم دانشور، خدایا تا کی تا چند ؟ باید این را بگویم اما ، دور از من باشد که خطا کنم در خواندن نامه های شما . نامه ها همانقدر که پر از عاشقی و ابراز محبت و دلتنگی ست ، همانقدر هم پر از عذرخواهی و خودنادیده انگاری ست ، که البته در مقیاس روزگار نوشته شدنشان نشان ِ تواضع و ادب شماست و مناسبات زمانه شاید . هم شادی دارد هم غم هم شیطنت . هر کلمه اش اما هزار قصه . پر از نگفتنی ...
حالا چه ربطی دارد این قصه ها ؟ ربطش این است که امروز روز همین نگاه به گذشته است و رصد کردن راهی که شما آمدید و زنان سرزمینم آمده اند . شما یک نفر نبودید .در نامه ها ، هیجان و سیر تحول افکارتان از خواندن نویسنده های تازه و شناختن دنیاهای تازه ، یعنی نقطه های عطف ِ زندگی تان . در عکسهای استنفرد مدل موهاتان را حتی عوض کردید برای تنوع. گاهی بزک مختصری دارید . گاهی شلوار پوشیده اید که در مقیاس سالهای بعد از جنگ هنوز مفهوم ِ نسبتا جدیدی ست . گاهی نگران بچه دار شدنید . گاهی دلگیر از زمانه . موهایتان همیشه به سپیدی برف نبوده . شما «سیمین ها» بودید ، در گذار زمان ، از حلقه ها و دایره های باور و شک و یقین گذشتید . سیمین بانو بودن ِ شما هم -دست کم برای من - از همین بابت است ، که در عین گذار و تغییر و رشد ، آن صلابت عجیب را از دست ندادید . عجیب دلم می خواهد بدانم که سیمین ِ آن روزهای استنفرد چه رویاهایی داشت . چه ساکت بودید در آن همهمه . چه دلم می خواهد بدانم اگر فروغ مانده بود ، با هم دوستان نزدیکی می بودید ؟ چه متفاوت بودید شما دونفر ، و باز هرکدام نگینی بر حلقه انتظار زنانی از دیار ِ رمل و اسطرلاب . چه بیرون از زمان بود و بودید . مانده بود اگر ، با شما آیا می آمد به آن دیدار تاریخی کانون نویسندگان که ساعدی تعریف کرده ؟ امروز اگر گفتنی در کار بود ، می گفتیدمان که از آن دیدار تا امروز ، «حیرانی عارفانه» را تا کجا ، تا کی به باور نشاندیم و نشاندید ؟ نشاندید ؟ شک کردید ؟ شک نکردید ؟ مگر می شود سیمین بانو شک نکرده باشد ؟
سیاووشانی ست سیمین بانو . آن طوفانها که طوطک قصه تان گفته بود ، گاهی امانمان را می برند . در میان طوفانها یکبار نوشته بودم -نه به گلایه که به حیرت - که کاش سیمین بانو بود و امتداد آن هواهای معنوی را که سالها پیش در چهره ها و چشمها دیده بود و به آن امید داشت می دید.. نوشته بودم «کاش می گفتید خانم دانشور -که در هر حالتی عاشق قلم و صلابتتان هستم - حالا چه باید کرد که نه مراد ماند و نه هستی . شما که ساعدی را و شاملو را مادرانه به عتاب گرفتید از آن رو که چشم انتظار کرامتی نبودند ، به نسل من که دچار این «حیرانی عارفانه» بود بگویید -دست کم یکبار- که باید معجزه از خودشان شروع شود ، که آگاهی شان والاترین کرامتهاست . سیمین بانو ! ما گذشته ایم از آن بیست سالگی ها که می شد در آن عاشق سلیم قصه شما شد با آن رمزگونگی ها . برای ما اسب یوسف را زین کنید که سوشونی ست در سینه هامان..» … کاش کمی از صلابت شما را داشتم که اینقدر طاقت داشتید . حتی در بیماری . خسته بودید اما؟ ترسیده ؟ تنها ؟ چه دلم می خواهد بدانم این روزهای آخر چه خیالها داشتید ، زمزمه هاتان ، ذکرهاتان ، حتی هواهای روحانی تان . بودند ؟ نبودند ؟ اصلا شما که می رفتید ، درخت گیسو هنوز سر پا بود ؟ زری گریه می کرد ؟ دکتر عبدالله خان ؟ چیزی به من می گوید که باز شاید برگشته بودید به یوسف . مراد را که کشتند . سلیم هم که سلیم نماند و هستی را گذاشت با همان تنهایی ها و امیدهای دخترک ِروزهای استنفرد .
اسب یوسف را زین باید کرد به استقبال شما . به دیدار شما که به قول خودتان «مجموع» بودید . بعد از شما اما ، شما که مادر کلمه شدید و بودید و ماندید ، کار کلمه تمام است . گفتم که ، بعد از سووشون کار کلمه تمام بود . حال ما هم که نگفتنی . ما باید روز میلاد شما را (یا آن سیمین بانوی دیگر را) روز زن می نامیدیم . حالا شما و این شوخ طبعی رندانه تان و انتخاب روزی که دنیا آن را روز زن نامیده . خودتان که گفته بودید ، ما «نه مرگ آگاهیم نه ترس آگاه» . اما سوگ آگاهیم . تا دلتان بخواهد سوگ . تا دلتان بخواهد مرثیه سرایی . چیزی به من می گوید که این شوخی شما هم از آن شوخی های رندانه بود ، که روز ِ عزا نباشد روز رفتنتان ؟ یعنی نتواند بشود . هر قدر سخت ، هر قدر پر نشیب و فراز ، روز زن روز سوگواری نیست . حالا اما روز سیمین بانو هم هست . من شما را می بینم که رندانه می خندید و می خوانید :
به آب خرابات غسلم دهید ... پس آنگاه بر دوش مستم نهید ... به تابوتی از چوب تــــــــاکم کنید ... به راه خرابات خاکم کنید ... مریزید بر گور من جز شراب ... میارید در ماتمم جز رباب ...
رندی شما اما از غم ما کم نمی کند . مگر نه اینکه مراد گفته بود « ما را با های های گریه صدا کردند »؟ مگر زری زار نزده بود که « آمده بودند برای تشییع جنازه .. زری از همه چیز دلش بهم خورده بود ، حتی از مرگ ، مرگی که نه طواف ،نه نماز میت ، و نه تشییع جنازه داشت . اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت .» یوسف را می گفت . شما اما با همان لبخند رندانه کنج ایوان خانه ام انگار نشسته اید ، پر از امید . گفته بودید امید . گفته بودم جزیره سرگردانی کجا تمام می شود آخر … و شما ، باز و همیشه ، و ماندگار ، گفته بودید :
«گریه نکن خواهرم . در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی ، سحر را ندیدی؟»
به رسم بازخوانی گذشته ها..
===============
تو گفتی که هرگز نمی خواهی به عراق برگردی ، که عراق کودکی های تو دیگر وجود خارجی ندارد . من گفتم یعنی هیچوقت ؟ گفتی هیچوقت . و گفتی که «من سرزمینی ندارم، اینجوری راحت ترم» . بعد باز گفتی « برای شما جنگ تمام شده ، ولی برای عراقی ها جنگ همیشه انگار بخشی از زندگی ست . » بعد پرسیدی که من خودم را کجایی می دانم . من به تو گفتم « عمر ، جنگ هیچوقت تمام نشده بود.» اصلا مگر هیچ جنگی تمام می شود ؟ تو سرت را چرخاندی و ساکت ماندی . خنده تلخی زیر چشمهات پخش شد ، سیگاری در آوردی و آمدی فندک بزنی که دخترک موقرمز آمد و گفت توی محوطه باز حیاط کافه هم سیگار گشیدن ممنوع است . تو سیگار را انداختی روی میز و پوزخند زدی و گفتی «یادم نبود اینجا همه قدیس اند» ، من گفتم یاد آکسفرد به خیر ، با آن کافه های پر از دود که تو ندیده ای .
زندگی با همه بی ربط بازی هاش گاهی باحال هم می شود . بی که هم را بشناسیم تو را می آورد از عراق و من را از ایران ، تو را به لبنان و انگلستان ، و من را به انگلستان و بعد هم هردومان را به ینگه دنیا که یک رشته را بخوانیم . قبلا هم یک رشته را خوانده ایم ، مثلا طبیب شده ایم و بعد دیده ایم که یک چیزی کم است ، و جای آدمیزاد خالی ست در محاسبات عالم پزشکی ، و بعد شدیم مثلا مردم شناس طب . بعد هم بی هیچ قرار قبلی ، اینجا سرراه هم سبز شدیم ، تا این رفاقت تازه ، زخم کهنه ای را باز کند که حمل کردنش - در نهایت عادی نمودن - در طول این سالها ، از خود تجربه اش مخرب تر و خطرناکتر بوده : زخم جنگی که کودکی های من را و تو را خاکستری می کرد . می دانی ، همیشه بین من و تو روی نقشه جغرافیا یک خط دراز پیچ پیچی ، سرنوشت امروز و فردای من و تو را - و هر که هستیم و می شود باشیم را - رقم زده ، حتی حالا که فاصله کوتاه مونترال تا بوستون به دره عمیقی تبدیل شده که هیچکدام نمی توانیم از آن عبور کنیم . شش ماه است که منتظر ویزای برگشت از آن کنفرانس کذایی به دانشگاهت هستی ، و من که از خیر کنفرانس گذشتم اینجا نشسته ام و برات هی پتیشن امضا می کنم . من و تو تمثال متحرک خاطره جمعی دو ملتیم . آن جنگ کذایی توی پوست و استخوانمان نشسته و از ما موجوداتی متفاوت ساخته ، همیشه انگار توی فکریم ، کمتر از آمریکایی ها می خندیم و بیشتر فلسفه می بافیم و مرگ را از کودکی ها شناخته ایم. جنگ مدام چهره عوض می کند ، یک روز من و تو می جنگیدیم ، یک روز آنها با شما ، روزی هم باز آنها با ما . در دایره جنگهای بی پایان ، من و تو پا می گیریم و هی بازتعریف می شویم . گاهی عزیز می شویم و گاه هم دنیا به دیدنمان چهره در هم می کشد . اما من و تو از همان روزی که پشت میز کافه الجزیره نشستیم ، برای هم رفیق بوده ایم . اصلا جنگ یعنی همین : آدمها برای خودشان دنیاهای تازه ای می سازند که نقشه ندارد ، عوضش خط کشی های روی نقشه مدام با هم می جنگند .
جاناتان را که می شناسی ؟ همان دوستی که از انگلیس می شناختم ، و تو هم او را از زمان تحقیقت در لندن می شناختی . یکبار توی حیاط کالج سنت پیترز نشسته بودیم ، داشت از عید پاک می گفت و حرف کشید به خاطرات کودکی . برام داستان عید پاکی را گفت که رفته بودند ناتینگهام به دیدن عمه پیرش که مافینهای خوشمزه می پخت و اجازه می داد بچه ها تخم مرغها را رنگ کنند . همان جا بوده که جاناتان هفت ساله عاشق دختر دوازده ساله همسایه عمه پیر می شود . بعد روکرد به من و گفت تو توی بچگی ت عاشق شدی ؟ گفتم معلومه ، و فکر کردم کاش نگفته بودم . چطور باید می گفتم براش که صورت رضا ، پسرک لاغر و ریزه میزه ای که از کوچه بالایی می آمد با پسرهای کوچه ما گل کوچیک بازی می کرد ، مثل یکی از همان عکس برگردان های باربی که روی دفترمشق هام می چسباندم ، توی ذهنم مانده ، پررنگ و آرام . من کلاس اولی بودم ، او کلاس سوم بود . می شناختمش چون یکبار که وسطی بازی می کردیم و سعید عینک مرا قاپید و پرت کرد برای امیر ِ خنگ و ننر ، رضای ریزه میزه آمد و از من که هاج و واج مانده بودم دفاع کرد ، عینک را روی هوا گرفت و داد دستم . حتی یک کلمه هم حرف نزد . عینک را به من داد و راهش را کشید و رفت . چند روز بعد از همان بازی بود که خانه شان را زدند . ما کرج بودیم ، وقتی برگشتیم خانه را - یا هرچه از آن مانده بود را - دیدیم . همه خانواده مرده بودند ، عکسشان روی حجله های دسته جمعی بود . من فقط تونستم از مامانم بپرسم «مامی ، رضا مُرده؟» مامانم دستم را محکم گرفت و قدمهاش را تند کرد «نه مامان جان ، اونا خونه نبودن اون شب» . بودند ، و من می دانستم ، اما چیزی نگفتم . آنجا بود که عاشق رضا شدم ، یا عاشق خاطره رضا. تا هفته ها هی سعی می کردم جزئیات صورتش را از یاد نبرم ، رنگ کفشهای ساقدارش را ، طره موهاش که می ریخت توی پیشانیش . حالا تو بگو عمَر ، این را من چطوری باید برای جاناتان می گفتم ؟ که دنیای عاشقی آن سالهای ما را ملغمه ای از ویدیوی کارتون های والت دیسنی می ساخت ، با نوحه ها و سرودهای جنگ و علی کوچولو که باباش جبهه بود و نِل که مادرش را گم کرده بود ، مثل همه قهرمانهای کارتونهامان . ما بین دو دنیا مثل یویو در نوسان بودیم ، سیندرلا و زیبای خفته را از علی کوچولو جدا می کردیم ، همانطوری که سرود «آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو « را از «مک دونالد پیر مزرعه ای داشت » . می بینی ؟ من جلوی جاناتان کم نیاوردم ، چون هم مک دونالد پیر را بلدم ، هم «تویینکل لیتل استار» را . اما این کودکی دوگانه اسکیزوفرنیک را چطور باید براش می گفتم ؟ حرف جنگ که شد ، مثل خیلی های دیگر ، او هم فکر می کرد حتما ما اصلا خاطره کودکی نداشتیم . مثل همین صحنه های آوار و مرگ که توی بی بی سی از عراق می دیدند. اما این راز آدمیزاد است که زندگی را زندگی می کند ، حتی لابلای صدای آژیر قرمز و سفید و مارشهای نظامی ، مردم هم می رقصیدند هم عروسی می گرفتند و هم دور هفت سین جمع می شدند . یک بار توی دوران موشکباران ، سر سال تحویل وضعیت قرمز بود ، برقها قطع بود و ما شمال بودیم ، مثل خیلی تهرانی های دیگر . اما سال توی همان تاریکی هم تحویل شد ، ما توی تاریکی همدیگر را بوسیدیم و از بابا سکه های عیدی را گرفتیم و به برنامه نوروزی رادیو امریکا گوش دادیم . تلویزیون خودمان ن روزها برنامه نوروزی نداشت ، یعنی داشت اما کاش نمی داشت . موسیقی که آن روزها بد بود مثلا ، همه چیز ، حتی آواز شهرام ناظری اسمش سرود بود . ما با «سرود» بزرگ شدیم عمَر ، و با شعار های مرگ بر این و آن که صبح به صبح فریاد می زدیم . شما توی مدرسه مرگ کی را آرزو می کردید؟
آن روز که با اسلی و شوهرش رفتیم کافه اندلا یادت هست ؟ حرف طبابت بود و من برات گفتم که عبدی ، مریض قدیمی پی تی اس دی ام در بخش روانپزشکی هرروز یک داستان را بی هیچ تغییری در جزئیات از سر تا ته تعریف می کرد : پسر عموی هم رزمش که با هم بزرگ شده بودند ، توی یک عملیات کشته شده بود ، عبدی تعریف می کرد: «به من نگاه کرد وداد زد : یا زهرا! بعد پیشروی کرد ، می دوید و هیکلش به سنگینی مسلسل روی دوشش لنگر می انداخت . بعد یکمرتبه دیدم اون صدا آمد ، اون صدای مهیب . بعد سر ِ رامین پرید ، از روی تنش پرید . من داشتم نگاهش می کردم ، با همین دوتا چشمام... رامین جلوی چشمم داشت می دوید ، سر نداشت اما مسلسل رو هنوز چسبیده بود ... و می دوید ...» همیشه اینجای داستان ، عبدی مچاله می شد ، چمباتمه می زد روی زمین و صداش به هق هقی دلخراش می شکست . من از همان روز به این فکر می کردم ملت من و ملت تو هم سرنوشت رامین را داشته اند ، هنوز دارند می دوند ، بدون سر ، مسلسل به دست ، در تلاش برای ماندن و بودن و دوام آوردن . من و تو فرزندان ملتهایی بی سریم ، بی سر اما دونده .
مهاجرت خیلی چیزها را عوض می کند ، نه ؟ آدم را روبرو می کند با خودش ، با هویتش ،با چیستی اش . کوچِ اول من مرا واداشت که همه چیز را از نو تعریف کنم . تو هم همین را می گفتی ، یادم هست . کوچ وامی داردت تا زخمهای کهنه را باز کنی و تکلیفشان را روشن کنی . خوب و بد را بریزی بیرون ، ببینی کجای کاری ، یکجورهایی به سایکوآنالیز می ماند . کوچ وامی داردت دنیات را بزرگ کنی ، یک جایی می بینی همه دنیا شده خانه ات . دیگر هویتت مرز ندارد . یاد می گیری که همه جا می شود آشیانه ساخت ، و همیشه می شود عاشق آشیانه هایی ماند . یاد می گیری که با «خود» های متعددت آشنا شوی ، با بعضی شان حال می کنی ، با برخی نه . بعد می توانی انتخاب کنی . اصلا بزرگترین هدیه کوچ ، انتخاب است . اصالت را با دست خودت تعریف می کنی ، تعصب ها را دور می ریزی ، و می پذیری که از بین «خود» های متعدد تو ، برخی زخمی اند ، برخی قوی ، برخی پر از ردپای جنگ ، برخی پر از تضاد و قانون های دیکته شده ، برخی هم مثل کاغذ سفید آماده که تو بنویسی شان . از من پرسیده بودی که خودم را کجایی می دانم ، و از همین جا بود که حرفمان کشید به جنگ . من از خیلی جاها می آیم عمَر . از شادی ، از غم ، از جنگ ، از فرهنگی پر از شور عاشقی . از فرهنگی که هم خوب است هم بد ، مثل همه چیز. هم پر از محبت است هم پر از اندوه . هم پناهت می دهد هم بهت زور می گوید . هویت آدم فرهنگی ست که در طول راه می سازی و می پروری . من از همه این تضادها می آیم ، و از انتخابی که تا آخرین لحظه زندگی ام تمام نمی شود . هویت من یک ماجراست ، یک پروسه طولانی ، هم از ایران می آید هم از ینگه دنیا که امروز خانه ام شده ولی خانه ام نخواهد ماند . من از همه کشورهایی می آیم که بهترین دوستهای دنیا را به من داده اند ، از همه فرهنگهایی که زندگی ام را رنگی کرده اند . گاهی هوای آش رشته می کنم گاهی هوس هوموس ، و گاهی هم تاپاس . دنیا به من جعبه ابزاری داده که می توانم هر پیچی را با یکی از آچارهاش باز کنم . روی دیوار خانه ام حافظ را روی پوست دف خطاطی کرده ام ، آن طرفش هم عکس کافه نادری قدیم و کافه نیوز آکسفرد را کنار عکس کالج سنت پیترز آویزان کرده ام . هرکدامشان تکه ای از من اند در طول زمان . موزیک عربی و ایرانی و یونانی و لاتین و جاز و تانگو و تصنیفهای دلکش و بنان و مرضیه ، هرکدام یک تکه از زندگی م را پر می کند . اینطوری به یک دست دوز ِ چل تکه می مانم ، که هر تکه اش می تواند به رنگی باشد ، اما پارچه اش - و این یکی هیچوقت عوض نمی شود - از تار و پود ایرانی می آید که من توی جانم همه جا با خود برده ام . من از این نقشه های پیچ پیچ نمی آیم ، که هرخطی ش یکجوری همیشه بین من و تو دیوار کشیده ، بین من و تو و همه آدمها . وطن من روی این کاغذها و نقشه ها جایی ندارد ، من از صدای جوی آب و آواز نوازنده های دوره گرد دربند می آیم ، از بوی نوروز و طعم شله زرد ، اما گاهی هم پودینگ کریسمس می خورم . سال نوی من در طول و عرض تقویمها پخش شده ، سالی در بهار آغاز می شود و سالی در دل زمستان . تقویمهای زندگی هام ، مرا در دو دنیای موازی به پیش می برند . ساعتم هم به وقت تهران می چرخد هم لندن هم بوستون ، و روزی شاید به همه وقتها . خورشید که غروب می کند ، یک تکه از وجودم می داند که باید بگوید صبح به خیر . دغدغه هام دیگر فقط دغدغه ایران نیست ، یعنی هست ، اما خیلی چیزهای دیگر هم هست ، دغدغه هرجایی از دنیا که کودکی هست و مردی هست و زنی هست . اینطوری زمان مفهوم خطی اش را از دست می دهد و من و «خود» های متعددم در دایره های بی پایان زمان می چرخیم و دنیاهامان را موازی زندگی می کنیم . من از همه این دنیاها می آیم . توی یکی از دنیاهام ، دوستهایی مثل تو می آیند و به یادم می آورند که کوچکترین اتفاقات زندگی ، هرکدامشان خشتی از وجود یکی از «من» ها را بنا گذاشته اند ، مثل جنگی که کودکی من را و تو را پر از صداهای عجیب کرد . یک روزی من و تو از این خطهای مسخره می گذریم ، از این همه نقشه که با جوهر ترس کشیده اند . یک جایی - فرای این خط کشی ها- خانه همه ماست . من و تو از آن جا می آییم . سوالت یک جواب کوتاه دارد و یک جواب بلند . کوتاهش می شود «ایران» . اما اگر واقعا پرسیده ای که خودم را کجایی می دانم ، باید صبر کنی تا روزی که از این مرزهای حفاظت شده رد شوی ، برگردی بوستون ، برویم کافه الجزیره و یک قهوه ترک حسابی سفارش بدهیم ، تا برات بگویم که آدمی هم «وطنش را -همچون بنفشه ها- می شود با خود ببرد هرکجا که خواست ...» **
تا آن روز ،
مواظب خودت باش
ارکیده
بوستون - بهار ۲۰۰۷
* «ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها - می شد با خود ببرد هرکجا که خواست ..» دکتر شفیعی کدکنی
«... و ثقل ِ سفر گاهی
از هر اقامتی گویاتر ...»
نه ماه گذشت از شبی که چمدانی در آستانه در بود ، از کوچی دیگر ، کوچی که مسافت بلندی داشت . از آجرهای سرخ خانه های قدیمی بوستون تا شهری که همه چیزش عظیم جلوه می کرد . جنوب با همه مهربانی هاش و سادگی هاش و آمریکا بودنهاش . لذت درس دادن ، جرقه های اشتیاق توی چشم دانشجوها، راندن توی اتوبانهای تمام نشدنی ، سبک جدیدی از زندگی که توش جای پیاده رو و سنگفرش و راه رفتنهای بی هدف خالی ست ، شبها نشستن در بالکنی که رو به شیروانی های متعدد باز می شود ، کشف مفهوم استارباکس و داروخانه هایی که با ماشین از توشان رد می شوی ، تنبلانگی ِ شهری که پر از ماشین است ، همکارهایی که بیش از حد مهربانند ، سکوتی طولانی که از پس پنج سال دویدن بی وقفه نصیبم می شد وقتی که انتظار هیچکدام این اتفاقها را نداشتم ، مکثی که با هجوم ِ کار جدید همراه بود ، هرروز سرکار رفتن و انتظار آخرهفته هایی که پیش از این ها امتداد ِ روز و شب و خواندن و نوشتن بودند ، دو ماه ِ زمستانی در لندن و آکسفرد ، توقفی در پاریس و اندلس ، کشف کوچه هایی که لورکا در آنها شعر سروده بود ، سکوت سویل ، برگشتن به زمستان گرم هیوستون ، سفر ، اولین نوروزی که بعد از هشت سال می شد با هم بود و لذت بی همتای همزبانی ها با برادرم و شعفی که دخترکش به زندگی جاری می کرد ، بهار ، باز هیوستون ، آگورا و اینورژن ، و سکوت . سکوتی کشدار و طولانی . تا این سفر به بوستون .
از پس نه ماه ، به بهانه جشن فارغ التحصیلی ای که با تاخیر مرا به بوستون برگرداند . کوچه های بک بی پر از عطر ماگنولیا ، دیدار دوستانی که خنده ها و بحثهای تمام نشدنی شان کم شده بود از زندگی م ، لذت دیدن مسافرهام و شادی شان وقتی که شال آبی رنگ را به گردنهامان آویختند ، هدیه مایک که همراه بود با دو جلد دفتر مولسکین که می دانست دوست دارم : «تا بنویسی باز» ، دیدن سوفیا و مایکل و کندیس و بقیه ، راه رفتنهای بی پایان ...
توی ترایدنت نشستم به تماشای خودم . مثل فیلمی صامت . زیر برف آخر شب با کوله پشتی سنگینم رسیده بودم به ترایدنت و نشسته بودم سر میزی با کامپیوترم ، بعدتر توی کتابخانه عمومی زیبای بوستون ، بعد توی اسپرسو رویال ، بعد توی کتابخانه «روش» دانشکده معماری ، بعد توی دفتر کار مایک . دوچرخه ام هم بود . همراه خودم رفتم تا بیکن هیل . سرمای زمستان را حس می کردم زیر آفتاب تابستان زیبای بوستون . از پل گذشتم و خیره شدم به رودخانه . چه شبها ، چه نیمه شبها که مکث کرده بودم در راه بازگشت به خانه روی این پل . رفتم تا مرکز دانشجویی . هیاهوی جشن که تمام شد ، برگشتم به مرکز دانشجویی تا آن بوی اعصاب خرد کن دوست داشتنی ش را نفس بکشم . با خودم رفتم طبقه بالا ، روی مبلهایی که توی آن اتاق بزرگ تاریک بود و گاهی آنجا کار می کردم و وقت ناهار کتاب را می بستم و سی ان ان تماشا می کردم روی آن مونیتور بزرگ ، روزهایی که اخبار تظاهرات در ایران همه جا را گرفته بود . اغلب مرد میانسال بی خانمانی هم نشسته بود روی مبل کناری ، در امان از سرمای بوستون . درهای ساختمانهای ام آی تی همیشه باز بود به روی هرکه از سرما در امان نبود . بعد رفتم با خودم تا میدان کندال ، تا استارباکس توی هتل که با لیلی یا پاتریک قهوه ای بنوشم و بعد همانجا یا توی کافه کوزی روبرو بساطم را پهن کنم و درس بخوانم . نشستم و خودم را تماشا کردم که تازه رسیده بودم به ام آی تی ، سپتامبر ۲۰۰۵ ، کافه «او بون پن» که چهارسال و اندی بعدش هنوز هم خانه شبهای سرد ِ ماندن در دپارتمان و کار کردن تا دیروقت بود ، میتینگ های گروه مطالعات ایرانی توی اوبون پن ، جلسه های تاریخ خوانی ، مصاحبه هام ، کنسرت شهرام ناظری ، جلسه دفاع ، جلسه های خانه شری و روزهای تز که آمیخته بود با سوگ و بغض ِ تابستانی که
زندگی هامان را زیر و رو کرد ، دوستهایی که رفتند از شهر ، کنفرانسهای خاور میانه ، و هتل آزادی .
توی صف که ایستاده بودیم قبل از مراسم ، کریس آمد و دیدنش آبشاری از شعف را جاری کرد به صبح پنجشنبه ای که از قضا - که قضای ما دیگر «از قضا» ندارد -- با خبر هولناکی از ایران شروع شده بود . کریس یعنی روز عروسی علی رضا در تهران ۵ سال پیش ، و من که در اتاقش را باز کردم ، با بغضی در گلو . بلند شد ، در آفیسش را قفل کرد ، دستم را گرفت و آمدیم نشستیم روی پله های ورودی ساختمان ، روبروی رودخانه ، سیگارش را در آورد و همینطور آرام گوش کرد . بعد برام از زندگی ش گفت ، از خوبی ، ناخوبی ، از آشنایی با شوهرش ، از هرچه که می توانست . می دانست دارد چه کار می کند . کریس حالا آمده بود تا یادم بیاورد که آن فیلم شش دقیقه ای که سال ۲۰۰۶ درست کرده بودم به نام «کوریدور بی نهایت» ، قصه زندگی بود ، قصه کوریدوری تاریخی که سر تا ته ام آی تی را به هم وصل می کرد ، اما برای من تمامی نداشت . راه رفتن توش هنوز همان لذت ِ امن را به آدم می داد ، امنیتی که بیرون از ام آی تی ، بیرون از بوستون ، نبود . نمی توانست باشد .
نه ماه باید می گذشت تا بفهمم که کولی (*) را جا گذاشته بودم در بوستون . دل ِ کولی می گیرد از هوای شهر . نشسته بود کنارم رودخانه ، همانطوری آرام ، دامن پر چینش توی باد می رقصید . گفته بودم «تو فقط با من راه بیا ، همین» . شش هفت سال پیش بود . آن وقتها دستم را گرفت و راهی دشت شدیم . کولی اگر نبود کوریدور بی نهایت هرگز امتدادی نداشت . کولی اگر نبود با آن سر به هوایی هاش و آرزوها و دلتنگی هاش ، هرگز این رودخانه را ندیده بودم . کولی اگر نبود ، کی شهامت --تو بخوان سودای-- آن کوچ را می داشتم ؟ دستش را گرفتم ، بوسیدمش ، آجرهای سرخ خانه های بیکن و امتداد رودخانه تصویرش را قاب گرفته بودند . گفتم تو فقط با من راه بیا همین . نگفته بودم مگر که «اضطرابهاش مال من ، شیدایی هاش مال تو» ؟ حالا پنج سال و اندی گذشته بود . گفتم حالا چه ؟ نکند بمانی پشت سر ، دل نکنده از عطر این ماگنولیاها ؟ گفتم نباشی اگر ، سمت ِ کدام صدا سمت ِ من است ؟ آنقدر گفتم تا سرش را بلند کرد ، خندید . گفتم خنده کولی به هزار کوچ می ارزد . همانجا بود که دانستم حواسش هست ، به کوچ ، به غربتم ، به بی وطنی هام ، به حادثه حتی . می دانستم که با دیوانگی هام می ماند . می دانستم . می دانست .
برگشتن به کوریدور بی نهایت ، به بوستون ، به خیابان بیکن ، به حرف زدنهای آخر شب با سالومه ، به کارت سبز مترو ، به اتوبوس شماره یک ، به ساختمان شماره ۷۷ ، به مرکز دانشجویی ، به لاله رخ ، به خیابان نیوبری ، به کتابخانه بوستون ، به پارک عمومی ، به میدان کندال ، به شادی دیدار غیر منتظره دوستی قدیمی و شریک شادی اش شدن ، برگشتن به .هنوز و همیشه ای بود که هیچ کوچی دیگر بدون آن معنی ندارد . بوستون شهر دیدار است .
گفتم وعده این پاییز را حتما برمی گردم بوستون . پاییز ِ دیگرگونه ای شاید در کار ِ شدن بود. بود؟ نبود؟ انگار که پاییزی در کار آغاز . هی گفتم به یاد سهراب «در دل من چیزی ست ...» . شاید پاییز هم آمده بود و همان دور و اطراف پرسه می زد . شاید روبروی هتل «تاج» نشسته بود ، یا روی پله های انستیتو گوته . من رنگش را می دیدم . کی باورم می شد که پاییز خودش را پرت کند وسط محله قدیمی ام ؟ در اولین روزهای ماه ژوئن؟ چه یادم رفته بود که هنوز امکان حادثه هست .
ژوئن ۲۰۱۱
هیوستون
-----------------------------------------
(*) شش سال و اندی پیش نوشته بودم در آن پنجره دیگر:
حالا اما ديگر من کولی را از اين خيابان به آن خيابان نمی کشم ، اوست که دارد مرا از اين دشت به آن دشت می برد . من کوه را نفس می کشم و باران را می بوسم ، و کولی می خندد . خنده کولی به هزار برج و بارو می ارزد ، من چطور می توانم يک آن حتی وسوسه شهر را باز باور کنم ؟ مگر می شود به عقب برگشت ؟ انتخاب ، انتخاب است ... من نگاه می کنم به آن روزهايی که با هم نشستيم و هی من گفتم و کولی سکوت کرد . حالا می فهمم سکوت کولی را ، حالا می فهمم چرا آن آواز وهم آلود نوشتنی نبود . حالا می فهمم چرا کولی را با ترس کاری نيست ...»
باید چند روز می گذشت تا بتوانم صدای خودم را پیدا کنم باز . تمام شد . چهارشنبه چهاردهم جولای ، در عرض دو سه ساعت توی چهار کلمه پنج سال بحث و چالش را چپاندم و ساده کردم . کمیته تز من کمیته خاصی بود . چهارتا آدم زیادی کار درست در سه رشته، دو تاشان تا دقیقه آخر اجدادم را آوردند پیش چشمم با سخت گیری هاشان در مورد متن و ساختار و غیره . اما روز دفاع خیلی شرمنده م کردند ، خیلی . چهارشنبه گذشت ، با هدیه نازنین مایک ، با شری که هی بغلم می کرد و هی می گفت «آی ام سو پرود آو یو» ، با وی کی دوست داشتنی که از مونترال آمده بود و همان روز عصر پرواز برگشتش بود و گفت به خاطر من کفشهای «کول» کانورسش را پوشیده بود ، با بایرن که یک جایی توی اندونزی بود و نتوانست اسکایپ کند و سوالهاش را مایک پرسید . یک شخصیت خاکی و دوست داشتنی و ژولی پولی ای دارد وی کی ، مثل بچه ها ، این آدمی که پزشک و مردم شناس برجسته ای ست هم در آمریکای شمالی و هم در دنیای فرانکوفون . یک همچین کمیته ای بود کمیته من از بابت آدمیت و «یاد بعضی نفرات روشنم می دارد» . دیروز رفتم سراغ شری که داشت با ادیتورش روی کتابش کار می کرد و هی برای او تعریف می کرد از روز دفاع و هی می گفت تو که می دانی من چه به ندرت از کاری راضی ام و این حرفها . آدم بی نهایت سخت گیری ست این زن که یکی از آن نفرات ِ زندگی ست . از آن روزهای خوبش بود به گمانم ، سرحال و هیجانزده . گفت که این «همکاری» ادامه دارد و من هی فکر کردم چی شد که این آدمها شدند کمیته من ؟ چی شد که من اینطور خوشبخت بودم از بابت آدمهای دور و برم ؟ دوستهام که بهتر از آب روان ، و بودنشان کیمیا . شب قبل از دفاع در حالیکه داشتم داک مارتین و هتل بابیلون نگاه می کردم تا هی نوستالژیک نشوم ، یک آن یادم رفت به اولین روز کلاسها ، سپتامبر ۲۰۰۵. به اولین ها ، اولین مقاله نوشتن ، اولین هفته کلاسها که شونصد تا کتاب باید خوانده می شد ، اولین پرزنتیشن وقتی که بقیه آدمها پیشینه تاریخ و مردم شناسی دارند و تو مثل بز داری زیر کلمه ها خط می کشی و انگار که داری تکست پزشکی می خوانی شش تا ماژیک رنگی ردیف کرده ای جلوت . اولین مقاله پایان ترم و شبهای بیدار کتابخانه هایدن و کافه اوبون پن سر کوچه دانشکده . اولین مقاله پایان سال که تحلیل مقایسه ای سه رویکرد متفاوت در تاریخ روانپزشکی بود . اولین خروج از امریکا با خطر ویزا گرفتن ، پاریس و یونسکو و نشست ِ کتاب یونسکو . اولین برگشتن که خانه کوچکم را خانه کرد . اولین نتوانستنها و جا زدنها وقتی که بعد از از دست دادن مامان بزرگم مغزم قفل شده بود ، می خواستم بزنم به کوه ، و مایک تنها کسی بود که باور عجیبش به «می توانی» نگهم داشت . اولین سوگ ، که در تاریکی ش هزار سوال آمد و همزمان دوستی ها را از جنس دیگری کرد . اولین لحظه های شوک و از دست دادن ، اولین شریک شدنهای پر از اعتماد که یعنی کریس که از سر کار بیاید روی پله ها بنشیند و گوش کند ، یعنی فرزان که خودش را برساند میدان کندال تا من گریه کنم و او ساعتها همانطوری بماند و بشنود ، یعنی از جان ِ جان ِ زندگی گفتن با سالی و ممد و رعنا که بیش از دوست و رفیق اند، یعنی لیلی و هکتور و رسما عضوی از خانواده بِرنز شدن ، یعنی تاکیس و روسلا و جیو ، یعنی خیابان آلبانی و بیکن . آن سالها سالهای بی وقفه ای بودند ، تند و شتابان ، با چگالی بالا .
امروز ، بعد از یکی دو سال رفتم به آفیس قدیمی ، آفیس دسته جمعی مان توی زیر زمین که از بعد از امتحانهای جامع دو سال پیش ازش کوچ کرده بودم . هیچکس نبود . میز من دفن شده بود زیر انبوه زونکن ها و فولدرها و کاغذها . قفسه کتابهام همانطوری دست نخورده . نشستم پشت میزم . یک حالی بود . یک تکه طولانی از من انگار حالا دیگر نیست و من باورش نکرده ام . یک شبه باید یک آدمی بشوی که آن چیزی که این سالها بی وقفه بودی نیست ، هر قدر که تا الان پرهیز کرده بودی از این گذار . مثل شب اول انترنی که دیروزش استاجر بودی . این میز پر از تهران است و آکسفرد ، تقویم های کتابفروشی باغ فردوس و تقویمهای کتابخانه بودلین . اینجا یعنی سال اول و دوم ، یعنی شب و روزهای زمستانی طولانی ، یعنی جمع بی نظیر «کولست» و دوستهای اروپایی که یکی یکی فوق لیسانس های مهندسی گرفتند و رفتند از اینجا ، یعنی جمع شدنهای جمعی و فیلم گرفتن ها و روسلا که همیشه اول فیلم شرح واقعه می داد ، یعنی تئاتر بینوایان و آرا بیرا کردن دسته جمعی توی سرما ، یعنی موزه جان اف کندی با تاکیس ، یعنی عید اولین نوروز و سورپریز آلخاندرا و روسلا و اولیا ، یعنی شمعی که روی کیک اولین تولد مشترک من و تاکیس بود و تا همین تجدید دیدار آخرمان در نوامبر روی یک کیک هویج دیگر نشست برای تولد آلخاندرا که شمع را نگه داشته بود اینهمه مدت . اینجا یعنی امتحانهای جامع سال سوم ، یعنی لورل و شکار و مایکل و نیک و سارا و سوفیا . یعنی روز اول ورود من که نیک سال بالایی برام حساب کامپیوتریم را راه انداخت و تا وقتی اینجا بود هم رفرنس همه مشکلات تکنولوژیک من بود و این هفته بر می گردد به بوستون برای دفاع از تزش . اینجا یعنی داستانهای دلدادگی های نیک که همیشه خدا توی یک رابطه ای واقع می شد یکجورهایی از بس که آدمهای قر و قاط می آمدند به زندگی ش و ما می ماندیم و نیک و جلسات تحلیل بحران . اینجا یعنی نشستن ها و گفتنها و آنالیزها ، یعنی خبرهای عجیب از نِیت که سه تا بچه داشت و با دست کم سه دانشجوهای سابق و فعلی هم ماجرا داشت و با یکی شان نامزد کرد و بعد هم بهش خیانت کرد . اینجا یعنی ربکا و آلما و لیزا و بن که سال بعد از من آمدند و از آن سال سوفیا آدم دیگری شد . اینجا یعنی بچه هایی که خارجی ترینشان کانادایی بود ، و من که میان جمعی سفید بودم اما بی هیچ غریبگی . دنیایشان بزرگ بود ، من براشان از مریخ هم اگر آمده بودم در برخوردشان تعجبی نبود . کنجکاوی بود ، سوال بود ، گفتن و مقایسه و شنیدن بود . دستم می انداختند به کلیشه های خنده دار ،می خندیدیم و بحث می کردیم ، از سیاست و اخلاق و تاریخ ، تا استایل و چیزهای مفرح . نیک عینکهای بی همتایی داشت هرکدام به رنگی . گاهی می آمد سراغم می پرسید فلان چیز را با فلان کفش بپوشد یا نه . گاهی هم هی پرس و جو می کرد در مورد زندگی م . اینجا یعنی همه این آدمها . اینجا یعنی شکار که می آمد توی دفتر اما ایگوی گنده اش از در تو نمی آمد ، و در هر جمعی و موقعیتی بی وقفه ابراز دانش می کرد . سال اول من مات نگاهش می کردم و فکر می کردم آخر کار درست بود ، اما دو سال بعد دیدم همه سر و صداش می شد خواندنیهای سه چهار تا کلاس . اصولا یکجوری ناراحت بود ، اما از طرفی هم وقتی فقط سه تا همکلاسی و هم دوره داری که یکی شان شکار است ، جبهه واحدی می شوید . یکجاهایی آن ور ِ خوبش بروز می کرد ، شوخ بود و باهوش . و من و او تنها شاگردهای فعلی مایک بودیم و هستیم . یکجورهایی نگران بود همیشه که چرا مایک به من گفت فلان یا چرا من دارم یکسال زودتر -از نظر او- دفاع می کنم . یکجور مخصوصی خاطره محیطهایی را زنده می کرد که ازشان سالها دور بودم . اما حتی شکار هم لحظه های ارزشمند به زندگی من آورد . اینجا اصولا یعنی دوستی . یعنی مایکل و موهای فرفری ش که دو کله از خودش بالاتر بود و آن حالت بوهمی مفرحی که داشت و از هفت دولت آزاد بود اصلا . اینجا یعنی گاسیپهای بی پایان و چرند دپارتمان . اینجا یعنی کتری برقی و جعبه چای توئینینگ توی کشو که بخشی از تاریخ است ، چای «صبحانه انگلیسی» ست چون انگلیسی ها می گویند که یک فنجان چای سخت ترین مشکلات را حل می کند . این جعبه یعنی پاییزی پر از باران و تئاتر و راه رفتن ، یعنی تقاطع بیکن و فرفیلد و املت و کتاب «بدترین شعرهای جهان» که هدیه کریسمس چهار سال پیش بود . اینجا یعنی من تازه وارد . اینجا یعنی کم نور و دلگیر ، یعنی آشنا ، تا وقتی که لورل و بقیه بودند . به زودی باید این بساط را از اینجا جمع کنم . نشستم پشت میزم و هیچ کاری نکردم . فقط نگاه کردم . به قفسه کتابهام ، به عکسهای بالای میز ، به خواهرزاده هام ، دوستهای آکسفرد ، آدمهای عزیز . امیروالا نوزاد است و نگار کلاس دوم . اینجا زمان ایستاده . اینجا همه چیز مثل روز اول است ، همه چیز به جز من .
حالا باید کارهای نهایی تز را تمام کنم و رسما تحویلش بدهم . استادهای کمیته ام هرکدام یک ایمیلی زده اند که خوبی و چطوری و دستت چطور است و همه چیز خیلی خوب بود و اینها ، و اینکه البته یک مدتی حتما باید استراحت کنی و این حرفها ، «ولی» ، یک لیست هیجانزده از ایده برای کتاب و عجله و غیره ردیف کرده اند برام ، چیزهایی که من خوابش را هم ندیده بودم . یعنی رسما این آدمها وقفه ناپذیرند . زیادی هیجان زده اند برای ادامه این داستان ، چون چهارشنبه دفاع نکرده اند و مثل من خسته نیستند . من همه ایمیلهاشان را ستاره زدم که بعدا بخوانم . یعنی رسما مغزم یک کلمه بیشتر الان جا ندارد برای کار کردن در جهت قدم بعدی که اصلا تا چهارشنبه فکرش را هم نکرده بودم . یک حالی بود این سه روز هیچ کاری نکردن . خانه تکانی و خرید و بودن با بچه ها و وَنیتی فِر خواندن . به خصوص که پنج روز قبل از دفاعم با مغز و دوچرخه رفتم توی آسفالت و آمبولانس و اورژانس عوضی بی دکتر و چشم انداز هفته ها کج نشستن و کج خوابیدن و درد و مسکن های فیل انداز . سر دفاع یکی دو جا دستم را دراز کردم به اسلایدی اشاره کنم ، مغزم از درد تیر کشید یک آن . اصولا هم هر کلنگی که از آسمان بیفتد باید یک حالی به دست یا شانه راست من بدهد . به هرحال ، اینهاست که این بطالت شیرین زودگذر را شیرین می کند . کلی کار پیش رو دارم ، فاصله زیادی نیست تا شروع فصل بعدی . همین است که این هفته ها و این چند روز مغزم هم آفلاین بوده . کلی شرمندگی ایمیل و تلفن جواب نداده مانده برام . اما یک وقتهایی آدم اصلا لازم دارد موقتا بمیرد برای خودش ، اصلا بخواهد زنده باشد هم نمی تواند .
تمام شد . هی خواسته بودم در یک حال هشیاری و مخصوص از چهارشنبه بنویسم . اما امروز توی دفتر کار قدیمی یک آن دیدم یعنی تمام شد جدی . تازه دارم می فهمم . نشسته ام در قهوه خانه فسقلی توی ورودی اصلی ام آی تی . ساختمان ۷ . بالای سرم کتابخانه روچ معماری ست که یعنی رعنا ، یعنی زمستان امسال و نتوانستن نوشتن ، یعنی آن روزی که سمر را دیدم که از سوریه برگشته بود و داشت تزش را طراحی می کرد و حال من را داشت و حرف زدن باهاش کلی کمک کرد ، یعنی زمستان و برف و سرمای کشنده . یعنی مرکز دانشجویی آن طرف خیابان و ناهار خوردن عجولانه و برگشتن به کتابخانه و نماندن توی مرکزدانشجویی که یک بوی عجیبی می دهد از جنس دلتنگی . قصه از همین راهرو شروع شد ، از کوریدور بی نهایت که سمت راست من است و پر از قدم . سال اول توی یک کارگاه داستان گویی دیژیتال ، یک فیلم ۶ دقیقه ای ساختم در مورد این قصه ، در مورد پلی که من را از لوگان آورد به اینور پل ، به ام آی تی ، و در مورد این کوریدور و این پله ها ، پر از قدم . از قدمهای ملت عکس گرفتم کلی . تند تند روی پله های شماره ۷۷ خیابان ماساچوست ، ساختمان ۷ . اسمش هم بود کوریدور بی نهایت . چه خاطره ها موقع ضبط صدای خودم که راوی بودم مثلا ، و توی کارگاه مثلا داشتیم ادیت کردن یاد می گرفتیم . کوریدور بی نهایت .
آداب ِ گذار برای مردم شناسها خیلی معنی دارد ، رسم و رسوم و سنتهای گذار . من هم که فوق تخصص ثبت لحظه آغاز و پایان و نوستالژی و این قصه ها . اما هیچ سنتی ندارم الان جز جمع کردن کتابها و اثاثم از دو تا دفتر کار . باقی ش همان است که بود . توی این کوریدور راه رفتن همیشه همان است که بود . شاید وقتی عکسم را از تابلوی اعلانات دانشکده و لیست دانشجوها بردارند باورم شود . شاید هم نه . مهم هم نیست . چیزی عوض نشده . چهار سال و ده ماه و یک هفته زندگی بود . چهار سال و ده ماه و یک هفته جان ِ جان ِ زندگی .
۱۹ جولای ۲۰۱۰
ام آی تی - ساختمان ۷