سه‌شنبه، آبان ۰۶، ۱۳۹۳
بانوی دوشنبه ها



«…یاد برخی نفرات روشنم می دارد
.. اعتصام یوسف.. حسن رشدیه..
قوتم می بخشد - ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
یاد برخی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد.. »
نیمای یوش


رفت . آنطوری که می ترسیدم برود . ایستاده ،‌استوار ،‌ با حسرتی که بماند به دل این دوری. رفت . من را گذاشت با نامه ها ، با دستخطی بالای میز دفتر کارم در پاسخ متنی که نوشته بودم برای کتاب بیست سالگی انجمن، و آرزوی اینکه زنگ در به صدا در آید و من را «شکوفا ، کم پیدا » ببیند در انجمنی که هم خانه شد ، هم مکتب ، هم وطن. انجمن آفتاب که پاسخ همه نداشته های دوران من و نسل من بود وقتی که نوجوان بودم. از روزی که سیمین بانوی بهبهانی رفت دلهره امروز با من بود ، دلهره رفتن ِ «خانه آفتاب» . و امروز رسید . مخدره بانو رفت ، ایستاده ، استوار ، آرام. مخدره آموزگار رفت .

رفت . من را گذاشت با ست سرنگ شیشه ای و سوزنهای همه اندازه که در دوران دانشجویی ش در بریتانیا در مدرسه پرستاری و مامایی استفاده می کرد در آن روزهاکه سرنگ و سوزنها را می جوشاندند: تکه ای از زندگی دختری که در دهه چهل میلادی در مملکتی که من راهی اش بودم درس خوانده بود و برگشته بود . که می شد آن روزها برگشت و خدمت کرد . آن روزها که رفتن ، محکوم به ماندن نبود .

رفت. من را گذاشت با کتاب «چله» که برای من ِ پانزده ساله آن روزها کتاب جادو بشود که هی بخوانم قصه خاموشی ساعت ۹ خوابگاه دختران را در دوران عسرت جنگ جهانی دوم ، تجربه عید پاک و کریسمس و انگلیسی یاد گرفتنهای شبانه یواشکی بعد از خاموشی . هر ازگاهی که زندگی تپق می زند مکث می کنم و حیرت می کنم که چه بخت یار بودم که مخدره آموزگارها وارد نوجوانی هام شدند. انجمن : مهمترین دانشگاهی که شاگردش شدم. دوشنبه های اول ماه ، راس ساعت پنج ، زنگ در ، و شاعر که جلسه را رسما شروع کند ، سخنران را معرفی کند ، گاهی مولانا گاهی اقتصاد گاهی سینما ، بعد پرسش و پاسخ ، سماور طلایی که قل قل کند میان کلام آخر سخنران ، که حواسم باشد وقت چای است . گاهی کسی ساز می زند ، گاهی سیمین بانو شعر می خواند، گاهی شاعر و چشمهای زمرد رنگش خاطره می گویند، گاهی آوازی که فرهاد فخرالدینی باشد و همه با هم شعر شاعر را بخوانیم «به خارزار جهان گل به دامنم با عشق..» ، گاهی هم شاعر ِ بنفشه های بی وطن که بخواند «ای کاش آدمی وطنش را»* ، گاهی همه برویم دیدار عبدالحسین زرین کوب ،  گاهی سیمین دخت صدیقیان از نامه های انوشه برام بگوید ، گاهی صدای دکتر بهشتی که  بعد از رفتن ِ شاعرمان انجمن را بگرداند با متانت ، گاهی صدای بانو جان ِ شکیبی که بخواند ، یا صدای گیتی بانوی پور فاضل که شال سفیدش و شهامت ِ بی بدیلش هنوز دلمان را قرص می کند که وکالت فراموش شدگان ِ بی پناه ، راه و رسم ِ بودن زنی ست که من ِ نیکبخت در نوجوانی هام شناختم. دوشنبه اول ماه ، که گاهی آذرماهها سالگرد انجمن باشد و در یکی از همین آذرها عضویت من اعلام شود بعد از دوسال که نوجوانی سمج کنار سماور می نشست همه جانش گوش ، و انگار که کلید بهشت را داده باشند به من . که سالها بعد مخدره جان بیاید به جلسه دفاع تزم در بیمارستان شریعتی . که تمام شدن درسم را با شاخه گلی از شاعر رقم بزنند . که بدرقه ام کنند وقت کوچ ، که شعر کوچی ام را شاعر بخواند و پاسخ من به «کوچ» خودش را خوش بدارد . که نامه نامه دستخط مخدره جان اینجا کنارم باشد روی کاغذنامه های قدیمی . که برگ اول «درخت انجیر معابد» را همه اعضا امضا کنند و برایم بفرستند در بوستون. که یادم باشند ، که یادشان باشم ، که یادشان بشود «یاد برخی نفرات» که «روشنم می دارد..»
که دوشنبه اول ماه باشد و مخدره جان لباسش را بپوشد و همانطوری آراسته ، در نهایت آراستگی ، بنشیند به انتظار. سماور قل قل بزند و زنگ در به صدا بیاید .

وقت خاطره گویی نیست ، که اینجا خم شده ام روی میز دفتر کارم ، در بهت . خبر میاید مثل پتک . که رفت ، که مخدره رفت ، و من همینطوری خم بمانم روی میز . سرم را بالا کنم و دستخطش را تار ببینم روی بورد بالای میزم، سرم را بچرخانم و چشمم بیفتد به تنها عکسی که از در خانه ونک دارم ، و پنجره ای که از آن ، دخترک نوجوانی دوشنبه های اول ماه با حسرت به آمد و شد اسطوره ها نگاه می کرد و در خوابش هم نمی دید که روزی راهش بدهند به انجمن ، و برایش هم خانه شوند ، هم مکتب ، هم وطن. خانه آفتاب که دیوارهاش به سبک دهه پنجاه شمسی پانل های چوبی داشت و پارتیشن هایی که دیوار بودند و بوی گل  و بوی عطر همیشگی زنی که ستون قرص و محکم خانه آفتاب بود . که حسرت این رسم را او به من داد ، که خانه ای باشد و درش باز باشد همه سه شنبه ها برای نویسندگان و شاعران و هرکه دلش هوای اندیشه داشت و عدالت ، در زمستان و تابستان ، در جنگ و صلح ، در خطر و در سفر. که دوشنبه های اول ماه بشود روز انجمن ، راس ساعت پنج. که نظم و قانون ِ سختگیرانه اش را بگذارد در مقابل جهانی که نوجوانی ما بیرون از آن خانه می دید خالی از آن جور ادب و آداب و پر از هرتی پرتی گری . که آرزوی معلمی را ، صلابت و شرافت در اوج طوفان روزگار را ، جسورانه رفتن توی شکم جهانی دیگر را ، غوطه خوردن در کلمات و نظم و نثر را ، تن ندادن به حقارت دوران را ، چراغ خانه روشن نگه داشتن را ،‌ و جسارت ِ تداوم را یادم بدهد .

خم مانده ام. و همه چیز تار است . از رفتن سیمین بانو تا امروز چیزی ته خیالم نگران بود . می دانستم و نمی خواستم بدانم . که از تعداد انگشتان دست کمترند اسطوره های سخاوتمندی که نقطه های روشن زندگی م بودند و مبادا نبینمشان . که نبینمشان . که نبینمشان . می دانی و نمی خواهی بدانی . که رفتنش رفتن زنی سالمند نیست . پایان یک دوران است. و آغاز خالی شدن دنیا از یکی یکی از زنان استوار نوجوانی ام. که با رفتنش زمان وحشی بشود ، بیفتد به جانم . سوال پیچم  کند . که رفتنش یعنی پایان یک دوران . دوران ِ امن شاگردی. دورانی که وصل بودی به تاریخ. که رفتنش پرت شدن بیرون از تاریخ است . پرت شدن از آخرین نخی که وصلت کند به خیابان ونک ، به خانه ونک، و به خانه آفتاب در خیابان روبرویی ، به یاد برخی نفرات که روشنم می دارد.
تاریکم . تاریکی شوک . هنوز ننشسته به جانم خبر . یکی توی سرم عصبانی ست.  رفتنت هم مثل زیستنت بود، با آداب ، آراسته، آماده برای جلسه انجمن ، سر وقت، معلم وار. گقتند نشسته بودی روی صندلی . سماور قل قل می کرد؟ شیرینی ها را چیده بودی؟  چه خوب که متصل نبودی به لوله ها و سیمها در بیمارستانی مهجور . چه آراسته . چه استوار . چه مخدره وار . اصلا همین بود . مخدره وار . کلمه دیگری نیست برای آن طوری که بودی و رفتی. من اینجا چکار می کنم ؟ در دفتر کاری در طبقه سوم دانشگاهی قدیمی . من باید در خیابان آفتاب می بودم الان . آنطوری که روزهای آفتاب برای مهیندخت صدیقیان ، یا برای شاعر زمرد چشم ، یا برای علی ضیایی عزیز بودیم. یا نه اصلا. دیگر چه بودنی . چه فرقی می کند بودن ِ بی خاصیت ما رفته ها؟ انگار همین دیروز بود ، بیست و یکی دوسالم بود که بازوی مخدره جان را گرفته بودم در تشییع مهیندخت نازنین ، و با کمال بی-شعوری چیزی گفتم از سر نادانی در نقد و سوال فرزندانی که نبودند در مراسم مادر . چه می دانستم روزگار ادب می کند آدم را . یادت می دهد که قضاوت نکنی وقتی نمی دانی. آن روزها فکر می کردم رفتن و ماندن همیشه انتخاب است .
تاریکم . کاش می شد برگشت به آنهمه ندانستن و آنهمه هنوز خبرهای بد را نشنیده بودن. تاریکم . انگشتها می دوند روی این کلیدها ، اشک ، اشک . نه فقط برای رفتنش . که برای پایان دورانی . برای دیگر نبودن ِ‌همه چیزهایی که بودنشان هنوز جرقه ای از امید بود. برای باور یکی دیگر هم رفت بی دیدار . بی سهم کوچکی از ادای دین برای ما ، که اینهمه منتظربودی که بزرگ شوی ، که ادای دین کنی به هرکه معلمی ت را کرده بود ، به هرکه برایت  خانه بود و امن بود و عزیز . که یکباره تمام رفته ها هجوم بیاورند به خیالت در طبقه سوم ساختمان دانشکده ای در لندن . که بعد از ۷ سال زخم ِ‌ مادربزرگ سر باز کند و باقی رفته ها . رفته اند واقعا؟  باور تو هنوز نیمه کاره ست. ناتمام . که رفتنی در کار نیست . که می شود در خوابهات هنوز بروی خیابان مدبر و بوی راه پله های خانه مادربزرگ خوابت را پر کند . که هنوز توی خواب بروی به خانه آفتاب .که دوشنبه اول ماه باشد ، دوشنبه اول آبان ماه ، در آستانه سالگرد انجمن ، که لباسش را بپوشد ، که سماور قل قل کند ، که تو کمی زودتر بروی برای کمک ، جوانِ این انجمن بودن یعنی که حواست به سماور باشد ، سماور بزرگ طلایی . که زنگ در را بزنی . که باشد . که آلبومها و نامه هاش را پخش کند روی میز . که ست ِ سرنگ ِ ۷۰ سال پیش را بدهد به تو که داری دکتر می شوی خیر سرت . که سخت گیری کند برای سر وقت بودن ، برای وقت شناسی ، برای آداب معاشرت ، برای رسم و رسوم . که سخت باشد اصلا . که نوجوانی کسی را برای همیشه عوض کند . که زندگی کسی را اصلا . که خودش هم نداند. که یادش یاد آن نفراتی باشد که «جرئتم می بخشد».. که مخدره آموزگار یعنی کسی که حضورش در ساختن رویاها و آرزوها و عهدها و پیمانهام سبز است . که کاش شاعر هنوز با ما بود که بخواند .. 
 **«تو نیستی که ببینی چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست … چگونه جای تو در جان زندگی سبز ست… »
که رفتنش هم مثل بودنش معلم وار باشد.
تاریکم. تارم. همه چیز تارست.


پنجم آبان ۱۳۹۳
۲۷ اکتبر ۲۰۱۴ - لندن
*محمدرضا شفیعی کدکنی
** فریدون مشیری
چهارشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۲
خوابهای پریشان ِ بی آدرس
خانه

تو می گویی خانه
و من یادم می رود به دماسنج ِ شکسته آزمایشگاه فیزیک - کلاس نهم
و جیوه که پخش و پلا می دوید روی میزها ، لغزنده و فراری
قل می خورد ، می پاشید هزار پاره ، به هزار سو ،
ما سراسیمه دنبال تکه هاش
غوغا و تنبیه و اخراج از آزمایشگاه فیزیک.

تو می گویی خانه
و من یادم می رود به هزارپارگی ِ خوابهام
در خوابهای من ، خانه ،
این هیچ کجای هرکجایی
این بی شکل ِ بی بو
این بی خاطره ، این بی کودکی
هی می پاشد این طرف و آن طرف

خانه
این مسدود ِ از هرسو
این ممنوع ِ بی منطق
این حجم جیوه وار ِ سیال
که هی می ریزد و هزار تکه می شود
هر تکه پخش در امتداد ِ راهی
جاری
گریزپا
راهی ِ سمتها و سوهای بی شمار
بی شکل و هرجایی.

تو می گویی خانه
من یادم می رود به دماسنج ِ شکسته …


  ‌هفدهم ژوییه ۲۰۱۳
لندن
سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۲
فردای کوی


در چشمهای کاسه خونش
یک آن ِ آشنا بود
بی آنکه نامش را
بدانم 
بعد از چهار سال تازه فهمیدم
ما همکلاسی بودیم -
یا چیزی از این دست

آن روزها }
فرسنگها فاصله بود از چهره تا سلام
از «خواهران»٬
از «دیگری»٬  -
از بچه های پایتخت -
از هرکه همکلاس بود و نه هم لباس}٬


نبش در جنوبی اورژانس
یکباره ظهرِ ِکلافه ،‌فریادهای گنگ

من ،‌بهت ِ نیمه ، هراسیده در
حیاط مریضخانه

ما
  یکباره در میان هیاهوی جمع ِ خون
جمعی که خون ِ‌خشم می گریست

ما
بهت

ما
هجوم

ما
در حضیض اینهمه درد غریبگی
تاریخ را نظاره گر
تاریخ را
مهمان


او را ولی با دست می بردند
با چشمهای کاسه خونش
افتاده روی برانکارد 
با پای از سه جا  شکسته
بازوی راستش آویزان
با دلمه های خشک خون بر روی آستینی
جرخورده از قفا


آن روزها
آن روزهای بی موبایل
تصویرها را زندگی
-نه در جهان دور-
در جان ِ جانت ثبت می کرد
در سینه ات تصویرها را
 داغ می زد
پررنگ ،‌ با اصوات همراهش
فریادها و همهه دلگیر ضجه ها
و آن نگاه  کاسه خونی که سرخ سرخ
یک آن به رد نگاهم رسید  و من
بعد از چهارسال فهمیدم
ما همکلاسی بودیم .


هجده تیر ۱۳۹۲

پنجشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۹۲
بس کن ای زمين ...

 بازهم زلزله .. خطی از قدیمترها..
 
     

 
در هجوم بادهای نامراد
کز جهان به آن ديار می وزد
ديگر ای زمين ! تو خوارمان مکن !
داغهای بی شمارمان هنوز تازه اند
باز داغدارمان مکن !
 
آشنا ! تو غريبه نيستی
شاهد تمام تيرهای يک به يک نشسته ای
                                             به پشت اين ديار
شاهد تمام بغضهای حبس در گلو
جنگ ، انزوا ، قصيده های ناگوار

بازهم دوباره ؟؟ بس کن ای زمين !
ديگر از زمان و آسمان     -  اميدمان بريده است
آن يکی به گردشی به ساز غير
وين يکی به آن سکوت مرگبار
                   يار ما نمی شوند
هرچه گفته ايم و کرده ايم
                 چاره ديار ما نمی شوند
در هجوم بادهای نامراد
رو به آسمان اگر گلايه کرده ايم
زير پايمان تو امن بوده ای
دست کم به اعتماد مردم احترام کن
تا که تاب ِ اينهمه گلايه آوريم
اين هراس کهنه را تمام کن

زخمهای بی شمارمان ببين
داغ ننگ روزگارمان ببين
تا اميدمان هنوز با تو هست
ديگر ای زمين ! تو خوارمان مکن
تو غريبه نيستی
                  داغدارمان مکن ...


ارکيده بهروزان  -  فوريه ۲۰۰۵

یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۱
و جامه دانی در آستانه در ... و عاشقی قدیمی در آستانه دیدار



هفت سال شد . هفت سال ینگه دنیا . هفت سال شد از آن روزی که کولی دستم را گرفت و راهی ام کرد . رسید به این کمبریج ِ دیگر . این کمبریج دیگر و کوچه های بوستون . چه برفها و بورانها و زمستانها . چه پاییزها که نامه به نامه برگریزان و باران و دغدغه های فرداهای نیامده . چه تابستانها و عطش رودخانه که قایقهای بادی در جانش پخش می شدند . پل . پلی که خیابان بیکن را وصل می کرد به زندگی ، من را به کوچ . شهرها یکی یکی پل می شوند وقتی که کوچ از دیاری به دیاری جاری می کندم . جاری می شود به جان زندگی ، زندگی ، این اتفاق ِ بی ربطی که به طرز معجزه آسایی به خیر گذشته تا امروز . یک خوشبختی دراز مدت که در سطحش بدبختی های کوتاه مدتی پخش می شوند ، تکه تکه ، خبرهای بد ، خبرهای خوب . این تابستان ِ هفتم را باید در همین دفتر کار تمام می کردم ، در همین نقطه آغاز، بی وقفه ، اضطراب ِ ددلاین و کوچی دیگرتر همه به هم آمیخته تا یادم بیاید که انگار هرگز از اینجا نرفته بودم . دوسال شد از روزی که رفتم به جنوب، و دوماه از روزی که برگشتم . در گذار . شاید بوستون همیشه پل بود . هفت سال پیش نوشته بودم پلی که تهران را به بوستون وصل می کرد . حالا بوستون پلی ست که هرجا بروم را به هرجا رفته ام وصل می کند . شاملوی غول گفته بود «کوتاه بود و جانکاه - اما یگانه بود و هیچ کم نداشت » . سفر را گفته بود ، و زندگی را ، و شاید همه کوچها را . 

وقت رفتن رسیده از ینگه دنیا و من از حیاط خانه ای عزیز در خیابان اورچارد بوی چمنهای خیس را بو می کشم و به عکسهای روی کتابخانه نگاه می کنم . مایک و سوزان و من توی قاب سال ۲۰۰۵ می خندیم ، هفت سال پیش . آمده بودم که زندگی را از نو تعریف کنم . از نو . هیچ از هیچ نمی دانستم . خودم را حتی نمی دانستم . می دانستم اما که نمی دانم . آمده بودم در امتداد کوچی دیگر .  می دانستم اگر که هفت سال بعد چمدانی باز در آستانه در ، معلمی در راه ، خانه ای در کار ِ شدن در دیاری دیگر که دوستش دارم . می دانستم اگر که خانه می سازد آدمیزاد در این اقامتهای ماندگار ، خانه هایی که هیچکس نمی تواند از آدم بگیرد . هیچکس . می دانستم اگر که خانه هم پشت سر است و هم روبرو ، که می شود محل تولد آدمیزاد هم خیابان بیکن باشد هم خیابانی در تهران و آکسفرد و کمبریج ِ ینگه دنیا . که می شود از مهرهای توی این پاسپورت زندگی ها نوشت ، از طیاره ها خانه ها ساخت . می دانستم اگر که کوچ ، این عجیب ِ خوب ِ جادویی ، همان سرنوشت و فردایی بود که من بودم . می دانستم اگر که دخترکی چمدان به دست،  روزی نه دور ، خانه ها دارد در تهران و ایفلی و اینجا و آنجا . می دانستم اگر که مهم طیاره ها و بلیطها نیستند ، که مهم «تو»یی ست که از هر طیاره پیاده می شود . که کوچ ، سفر نبود ، که کوچ ، خود ِ من بودم ، هستم ، خواهم بود . می دانستم اگر که گاهی شعری که چهار سال پیش نوشته ای چهار سال بعد واقعیت می شود . می دانستم اگر که لندن ، این عاشق قدیمی ، به کوچ می خواندم . می دانستم اگر که امروز نه دخترک ده سال پیش تهران را می شناسم نه مسافر هفت سال پیش آکسفرد را . می دانستم اگر که ده سال اینقدر کوتاه و اینقدر طولانی ست . می دانستم اگر که این راه ِ دیگر ِ این راه سوم که اخوان گفته بود ، کولی را و من را هزار سال عمر می شود . می دانستم اگر که طول سالها یکی نیست ، که برخی سالها هزار سال عمرند . می دانستم اگر که رویاها هرقدر دست نیافتنی باشند ، باید باشند و بمانند . می دانستم اگر که اینهمه ، این همه ، به پیدا کردن ِ خود آمیزاد می ارزید . می دانستم اگر که اینهمه اتفاق ، اتفاقی نبودند . می دانستم اگر که باید خطاکرده باشی تا خطا نمانی . می دانستم اگر که هراس بی پایان ِ راه را حتی باید احترام کرد ،‌که هراس اگر نبود مکث نمی کردی و دوراهی ها نبودند و انتخاب هم نبود . می دانستم اگر که این کوچ ِ‌دیگر ِ‌دیگر در این ماه اوت از راه می رسد و می گویدم که وقتش رسیده آن زندگی ِ دیگر شروع شود . می دانستم اگر که هر شروعی یعنی پایانی ،‌ که هر چمدانی یعنی راهی که پشت سر می گذاری و مدیونش می مانی . می دانستم اگر که برای سومین بار در زندگی م یک بلیط یک سره فصلهای زندگی را از هم جدا می کند . می دانستم اگر که برخی شروعها چه پر از هراس ِ بزرگ شدنند و چه سنگین ِ‌بار انسان یعنی تجسد وظیفه . می دانستم اگر که کوچ می بردم ، برم می گرداند به خیابان استرند و پیاده رفتن از میدان راسل تا میدانچه و شیرهای نشسته پیش پای ادمیرال نلسون . می دانستم اگر که همه «اگر»های زندگی ، «اگر» نبودند ،‌ که معجزه هایی بودند حتی اگر که مزه شربت سرفه می دادند و مثل آمپول پنی سیلین درد داشتند. می دانستم اگر که همه اینها را این شبهای ماه اوت در این کمبریج ینگه دنیا یادم می آورد تا دم ِ رفتن بفهمم که اینهمه اتفاق ،‌اتفاقی نبودند . می دانستم اگر .. می دانستم اگر ، کمتر می ترسیدم وقتهایی که ترسیدم و هراس فردا به خوابهام جاری شد . 

اینطوری ست زندگی ،‌این عجیب خوب رویایی . پنج روز دیگر می شود هفت سال . پنج روز دیگر طیاره ای دیگر . خانه ای دیگر . بار دیگر شهری که دوستش می داشتم . کوچ دلهره دارد و اشتیاق و نگرانی . این بار اما ، بی خانگی نمی ترساندم . این بار می دانم که خانه ای خواهم ساخت ، که بارانها و برفها و پاییزهایی در راهند . با ترسها و شادیها و غمهای نو . این بار می دانم که کوچ نه با من ، که در خود من بود ، در چمدانی که نشسته در آستانه در «و ثقل سفر گاهی - از هر اقامتی گویاتر» . این بار نه من دختر آن سالهایی هستم که توی زوما شعر می نوشت ،‌نه لندن آن عاشق قدیمی که مرا در ایستگاه ماربل آرچ از آکسفرد تحویل می گرفت و نه آن شهری که اتوبوسهای قرمزش سیزده سالگی هام را می نشاند کنار پل وست مینستر . این بار ،‌ناتینگهیل خاطره ای دور است و خیابان سفارت امریکا تصویری گنگ از دخترکی که باید می رفت تا خودش را از نو تعریف کند . هردو گذشته ایم از آن روزها . حالا روبرو می شویم . آشناتر شاید . در خیابان استرند خاطره می سازیم ،‌خوب و بد . توی کتابفروشی اِل آر بی می نشینیم . روزهای ابری و بارانی دسامبر به زمین و زمان فحش می دهیم . از دیوانگی های دولت توری کلافه می شویم . با دوستهای دوران آکسفرد می رویم پاب به یاد قدیم ها . توی همهمه تیوب روزنامه به دست می رویم سرکار . گاهی خسته ،‌گاهی سرحال ،‌گاهی نگران ،‌گاهی شاد . این بار من و این عاشق قدیمی از نو شروع می کنیم . با صبوری و احتیاط ، با دلهره و اشتیاق . کسی چه می داند . گرد ِ سفر که نشست ِ شاید باز هم عاشق شدیم .






پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۰
از آن شوخی های رندانه ... برسد به دست سیمین بانو

نامه یکم
ژوئیه ۲۰۰۷ - تیرماه ۱۳۸۵

به مادر کلمه ها ، سیمین بانوی دانشور



«ديوار و سقف خانه من همين هاست كه مينويسم همين طرز نوشتن از راست به چپ است در اين انحناي نون است كه مي نشينم .سپر من از همه بلايا سركش كاف يا گاف است »
هوشنگ گلشيری


سیمین دانشور نازنین بدحال است . جادویش اینجاست ، در این کتابخانه ، سووشون و جزیره و ساربان سرگردان. قصه های به کی سلام کنم اما از همه قدیمی تر ، با آن جلد مقوایی انتشارات خوارزمی آن روزها . کشور به کشور همراهم مانده ، می ماند ، همیشه . مانده ام میان اینهمه کتاب ، جادوی یوسف و زری چرا هرگز رهایم نکرد . «دیده ای خواهم که باشد شه شناس - تا شناسد شاه را در هر لباس»‌ .. « بند کفش پای راسستتان باز شده » مرد خم می شود و بند را می بندد . چه زود با مرد غریبه خودمانی شده ؟ انگار سالهاست می شناسدش . و حالا مرد چه فکر می کند ؟ « کسی تا به حال به تو گفته است صدایت مثل مخمل نرم است ؟» دختر نطق نمی زند . «سعی کن زودتر بزرگ شوی »...« آمده بودند برای تشییع جنازه .. زری از همه چیز دلش بهم خورده بود ، حتی از مرگ ، مرگی که نه طواف ،‌نه نماز میت ، و نه تشییع جنازه داشت . اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت .»... «گریه نکن خواهرم . در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی ، سحر را ندیدی؟» یک بخشی از وجودم انگار همیشه زری ماند ، آن بخشی که هستی ِ جزیره سرگردان نبود . و زن یعنی ملغمه ای از زری و هستی . مراد گفته بود « ما را با های های گریه صدا کردند »‌ هستی که در سرگردانی های ابدی من ادامه دارد ، مانده بین ماندن و نماندن ، بین کار دل و کار گِل . «صدایش چنان بم و نوازشگر بود که حرفهایش را هرچند درست خلاف باورهای خودم بود ،‌قبول کردم . یعنی گذاشتم گولم بزند »‌. من اما می دانم که شوم بختی ِ هستی از این نبود ، از این بود که نمی توانست گول بخورد . کاش می توانست .

«خدا آنجاست . خدای نادیدنی و ناشناختنی . خدایی که با همه جور زبان با تو حرف میزند..»‌ « کاش می شد چرک تاریخ را گرفت . کاش می شد تاریخ را مشت و مال داد و خوب که خستگی ش در رفت ،‌از او خواست که ...» به خودم می گویم تریاک این درد فقط فراموشخانه است . این را من می گویم ،‌و باز می خوانم « از تهتک و تمکین بیزارم »‌ ... آن شب برایم از شبلی خواند : «از شبلی پرسیدند که چرا لا اله الا الله نمی گویی . گفت می ترسم لا اله بگویم و وقت گفتن الا الله دیگر شبلی نباشم . پرسیدم سلیم! یعنی بمیرد ؟ گفت نه . یعنی اینکه در این فاصله طرز تفکرش عوض شده باشد .. همیشه پیش از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد ...» دنیا پر از سلیم هاست با آن «حیرانی های عارفانه» . از سلیم هاست که سرگردانی را میراث برده ایم ،‌از مراد ندانستنهای ابدی را و قربانی بودن را ،‌از یوسف اما .. یوسف هیچوقت نمی ماند . دلم می خواست بپرسم خانم دانشور !‌ یوسفی اگر بود روزگارمان بهتر از این می شد ، ‌نمی شد؟ خانم دانشور می دانست ،‌ نمی دانست ؟ می داند ، ‌نمی داند ؟ حالش بد است ، حال مادر قلم بد است ،‌مادر کلمه . هی چرند می گویند که جلال و سیمین بچه شان نشد . نشد که نشد ، اصلا از من بپرسند می گویم نباید هم می شد . حکمتی بوده که این دو خط موازی هرکدام در نقطه ای تمام شوند . یکی پر از قیقاج و خطا ،‌یکی به صلابت کلمه که ماندگار است . از سیمین باید فقط کلمه می ماند ،‌ هزارها هزار فرزند هریک به شکلی از اشکال و حروف و آواها . مادر کلمه است سیمین . صلابت را کلمه از او میراث برده . «در این ملک آدم گریه اش می گیرد . اما بهتر است بخندد تا دق نکند »‌ زیبایی چه بود اگر نه در آن آرامشی که طوفان به طوفان ِ‌مُلکی را دوام آورد و همان سیمین ماند که بود؟ سیمین زیباست ،‌فقط از منتهای زیبایی می تواند جادوی کلمه متولد شود . « آیا تمام تاریخ ما مصداق این ترجیع بند نبوده که هیچ گاه نفهمیدیم کجا به کجاست ؟ آیا همواره رودست نخورده ایم ؟ در برابر امر انجام شده قرار نگرفته ایم؟ و اینکه چقدر مردم ما آیا به کار برده اند ...» ... «یک هفته تمام می رشتم و می بافتم و به جلال اصرار می کردم که یک بچه از پرورشگاه بگیریم . در اشتیاق مادری می سوختم ... ما که با یک نفر ازدواج نمی کنیم ، با ایلش ازدواج می کنیم » ... « هستی گفت آقای آل احمد به گمان من یک قدیس می آمدند . [سیمین] گفت حتی روح قدیسها را اگر برهنه کنی ،‌اکثرشان تنوع طلبند ، اما توقع ندارند زنهایشان دست از پا خطا کنند ..» زن است سیمین . و مادر است سیمین . مادری بی فرزند . مادری که زهدانش را در قلم تکثیر کرده تا کلمه بزاید . درد زایش را سیمین و قلم می دانند . این همه سکوت و تحمل و صلابت را از کجا آوردید خانم دانشور؟

« و کشور ما یک جزیره سرگردانی وسیع است » من هزار بار این جمله را گفتم ،‌هی به خودم تا مدام دلم دنبال خبرها و جرقه ها و بی وطنی ِ وطن نباشد . اما نمی شود . آدمیزاده به امید زنده است ،‌شاید هم به رویابافی . جزیره سرگردانی کجا تمام می شود ؟ می شود؟ نمی شود؟ خانم دانشور ! شما می دانید ؟ «مرگ آگاهی ،‌غیر از ترس مرگ است » این را شاهرخ مسکوب نازنین هم گفته بود ،‌که مرگ آگاه بود و دل آگاه . «مردم گشور تو نه مرگ آگاهند نه ترس آگاه . همین است که دیگران می خورند و می برند . مردانگیها و زنانگیها ضعیف است .» چرا اینقدر پرتیم ؟ «قرن قرن مذهب است » این جمله را از ساربان سرگردان برای بار پنجم در بوستون خواندم ، کتاب کهنه شده و پر از خط و یادداشت ، اما معنی این جمله را تا آن روز نفهمیده بودم ، اینجا فهمیدم که گفتید «یکی شان را می شناسم که داروسازی خوانده و حالا فلسفه اسلامی می خواند ، آنهم در آکسفرد ..» قصه ساربان سرگردان هربار دیوانه ام می کند «در باغ شهادت را نبسته اند .. ایمان این جوانها مبهوتم می کند » میان سرگردانی هستی و سلیم و مراد تاب می خورم «گفت که او اصطرلاب را نوعی هندسه رقومی دانسته ، اما از رمل نگفت . در حالی که رمل در کشور ما سرنوشت سازتر است . رمال . طالع بین . کف بین . ای خدا تا کی و تا چند ؟» سیاووشانی ست این روزها خانم دانشور ! «زیر درخت گیسو ایستاده بودم و برای سیاوش گریه می کردم .. دکتر عبدالله خان گفت :‌در این دنیا همه چیز دست خود آدم است ، حتی عشق ، حتی جنون ، حتی ترس . آدمیزاد می تواند اگر بخواهد کوهها را هم جابجا کند ... »

خانم دانشور ! دلم می خواهد شما را هم مثل خانم بهبهانی ، سیمین بانو بخوانم . لطفا این یک بار را دست کم خوب شوید . می دانم که شبهای آی سی یو دلگیرند ، ما هم تازه عزیزی را به آی سی یو بخشیدیم ، و چه سخت ... شما باید نفس بکشید . من صدای نفستان را توی این کلمه ها می شنوم . شبهای کوچ من گاه با هستی و سلیم و مراد ، گاه با زری و یوسف و خان کاکا گذشته ، هرچه حرف داشته ام را شما گفته اید ،‌به ایجاز و کمال . گاهی فکر کرده ام که اصلا بعد از سووشون مگر می شود چیزی نوشت بعد از سووشون باید فقط سکوت کرد ، کار قلم تمام است . . شما به قول خودتان «مجموع» اید ،‌کاش آن آرامش سیمین جزیره سرگردانی خریدنی بود . آرام که هستید ،‌فقط لطفا خوب شوید . زری گفته بود « کاش من هم اشک داشتم و جای امنی گیر می آوردم و برای همه غریبها و غربت زده های دنیا گریه می کردم . برای همه آنها که به تیر ناحق کشته شدند و شبانه دردکی به خاک سپرده می شوند » یوسف را گفته بود ، اما طوطک جزیره سرگردانی که پیش بینی کرده بود که در سرزمینت طوفانها خواهد شد ، نه ؟ شدیم دیار یوسف ها خانم دانشور ...

لطفا خوب شوید که کلمه بدجوری دلواپس شماست ...
بوستون - ژوئیه ۲۰۰۷



نامه دوم
هشتم مارس ۲۰۱۲ - اسفند ۱۳۹۰ - روز جهانی زن

از آن شوخی های رندانه
برسد به دست سیمین بانو

سیمین بانو !‌ چهار سال شد . «ما را به های های گریه صدا کردند » . خبر را می خوانم و راه گلویم را حسی غریب می بندد . حیرت و کلافگی . سر ِ کار هستم . اینجا به کی می توانم بگویم که حالم چرا اینطوری شده ؟ چی را ترجمه کند که گویای سیمین بانو باشد ؟ یکی گفته بود ویرجینیا ولف ایران . من کلافه می شوم از این تشبیه ها که از سر ناچاری ست. به کی بگویم به انگلیسی که خالق سووشون رفت ؟ که سووشون ، تعریف بودن ِ ماست ؟ اصلا بهتر از این چه توصیفی ؟ ما ، من ، سووشونم ، سووشونیم .. در ِدفتر کارم را می بندم ، می نشینم به سکوت . به احترام . به لختی مکث . حقیقت این است که میان خبرهای بد که مدام می آیند و جانهایی که از دست می روند ، رفتن ِشما که نه جوان بودید و نه فارغ از بیماری ، هنوز هم ناغافل است . مگر نه که قرار بود همیشه خوب شوید ؟ مگر مادر کلمه ها نبودید ؟ مگر نگفته بودید «امید» ؟

در این سالی که گذشت ، کتاب نامه های دوران استنفورد شما را خواندم . نامه های تازه عروسی جوان که یک سال در استنفرد زندگی می کند . به جلال در تهران . به «جلال زندگی ام» که گفته بودید . همیشه ته دلم گفته بودم چرا ؟ عقل ناقص من می گوید که جلال ِ زندگی شما ، «شما» بودید . بعد فکر کرده بودم که در هر رابطه ای نکته هایی هست که ما از خواندن کلمه های شما و جلال هرگز نمی توانیم بدانیم . حکمتی دارد هر چیزی . و بعد نامه ها را خواندم . هی خواندم و هی یادم افتاد به نامه های فروغ به پرویز شاپور . دو دختر ِ تنها ، فرقی نمی کند استنفرد یا تهران یا اهواز . هر دو پیش از فروغ شدن و پیش از سیمین بانو شدن . نامه ها پر از زنانگی های معصوم و ترسیده و تنها . در عین ِ زن ِ سنتی نبودن . و مردانی که بودند اما نبودند . مردانی سخت مشغول ِ مردان ِ بزرگی شدن . مردانی در گذار . دلم گرفت وقتی هی خواندم در نامه ها :«مثل اینکه کمی هم به وفای من مشکوکی … اینها همه خیالات خام است . به شرافتم قسم یاد می کنم که به تو تا آخر عمر وفادار بمانم.. » . چه آشنا بود این دختر ، در زمانها و مکانهایی که دورند و نزدیکند ، اما وجود دارند . همه ما شاید می شناسیمش وقتی می نویسد «از حالا سعی می کنم برای تو زن خوبی باشم و تو را بفهمم . نه اینکه تو را نفهمیده باشم . خوب هم فهمیده ام . تو سراپا آرتیست هستی و من خودخواهی می کردم و مطابق میل تو رفتار نمی کردم ..» می خواستم داد بزنم ، انگار که به مفهوم ِ سیمین بانو بودن توهین شده بود در خیالم . این را بگویم که یادم هست که زمان ، سال ۱۳۳۱ است . شما هم که ، کیست که نداند ، پیشاهنگ ِ رویاهای بسیاری که بعد از شما دست به قلم بردند . شما همان دختر فرهنگ پرورده دکتر دانشور بودید که نام فامیل خودتان را نگه داشتید و مردی جوان تر از خود را به همسری انتخاب کردید . اما زن ِ این نامه ها که با وسواس گزارش کلاسها و کارهای روزانه اش را ، و حتی ریز خرج و مخارجش را برای جلال نامه می کند ، سیمین بانو نبود ، اما زنی از دیاری بود که رنجها و ترسها و دغدغه های زن بودنش ، نویسنده و شاعر و درس خوانده نمی شناخت . دست کم تا وقتی که فروغ فروغ شود ، سیمین سیمین بانو شود ، سالها بگذرد تا به قول امین بنانی (نقل به مضمون از کتاب نامه ها) ، از سایه جلال بیرون بیاید و «به عنوان داستان نویس شناخته شود» . من در نامه های شما غرق شده بودم ، نوشته بودید: «عزیزم ، جلال ، باز چه تقصیر نابخشودنی از من سر زده که کاغذ ننوشته ای ؟.. چرا ؟ هزار دلیل برای خودم تراشیدم .. اینکه از من رنجیده باشی . من اگر اخیرا کاغذهای کوتاه و بی محبتی نوشته ام (در صورتی که اینطور نبوده است) ، نه سرم جایی بند است و نه مشغولیتی غیر از تو دارم. این عید اگر بر تو بد گذشت ، به من جهنم گذشت … اگر بدانی برای در آوردن غده سینه ام چه ها کشیدم ..» گفتم ، به قول خودتان خانم دانشور، خدایا تا کی تا چند ؟ باید این را بگویم اما ، دور از من باشد که خطا کنم در خواندن نامه های شما . نامه ها همانقدر که پر از عاشقی و ابراز محبت و دلتنگی ست ، همانقدر هم پر از عذرخواهی و خودنادیده انگاری ست ، که البته در مقیاس روزگار نوشته شدنشان نشان ِ تواضع و ادب شماست و مناسبات زمانه شاید . هم شادی دارد هم غم هم شیطنت . هر کلمه اش اما هزار قصه . پر از نگفتنی ...

حالا چه ربطی دارد این قصه ها ؟ ربطش این است که امروز روز همین نگاه به گذشته است و رصد کردن راهی که شما آمدید و زنان سرزمینم آمده اند . شما یک نفر نبودید .در نامه ها ، هیجان و سیر تحول افکارتان از خواندن نویسنده های تازه و شناختن دنیاهای تازه ، یعنی نقطه های عطف ِ زندگی تان . در عکسهای استنفرد مدل موهاتان را حتی عوض کردید برای تنوع. گاهی بزک مختصری دارید . گاهی شلوار پوشیده اید که در مقیاس سالهای بعد از جنگ هنوز مفهوم ِ نسبتا جدیدی ست . گاهی نگران بچه دار شدنید . گاهی دلگیر از زمانه . موهایتان همیشه به سپیدی برف نبوده . شما «سیمین ها» بودید ، در گذار زمان ، از حلقه ها و دایره های باور و شک و یقین گذشتید . سیمین بانو بودن ِ شما هم -دست کم برای من - از همین بابت است ، که در عین گذار و تغییر و رشد ، آن صلابت عجیب را از دست ندادید . عجیب دلم می خواهد بدانم که سیمین ِ آن روزهای استنفرد چه رویاهایی داشت . چه ساکت بودید در آن همهمه . چه دلم می خواهد بدانم اگر فروغ مانده بود ، با هم دوستان نزدیکی می بودید ؟ چه متفاوت بودید شما دونفر ، و باز هرکدام نگینی بر حلقه انتظار زنانی از دیار ِ رمل و اسطرلاب . چه بیرون از زمان بود و بودید . مانده بود اگر ، با شما آیا می آمد به آن دیدار تاریخی کانون نویسندگان که ساعدی تعریف کرده ؟ امروز اگر گفتنی در کار بود ، می گفتیدمان که از آن دیدار تا امروز ، «حیرانی عارفانه» را تا کجا ، تا کی به باور نشاندیم و نشاندید ؟ نشاندید ؟ شک کردید ؟ شک نکردید ؟ مگر می شود سیمین بانو شک نکرده باشد ؟

سیاووشانی ست سیمین بانو . آن طوفانها که طوطک قصه تان گفته بود ، گاهی امانمان را می برند . در میان طوفانها یکبار نوشته بودم -نه به گلایه که به حیرت - که کاش سیمین بانو بود و امتداد آن هواهای معنوی را که سالها پیش در چهره ها و چشمها دیده بود و به آن امید داشت می دید.. نوشته بودم «کاش می گفتید خانم دانشور -که در هر حالتی عاشق قلم و صلابتتان هستم - حالا چه باید کرد که نه مراد ماند و نه هستی . شما که ساعدی را و شاملو را مادرانه به عتاب گرفتید از آن رو که چشم انتظار کرامتی نبودند ، به نسل من که دچار این «حیرانی عارفانه» بود بگویید -دست کم یکبار- که باید معجزه از خودشان شروع شود ، که آگاهی شان والاترین کرامتهاست . سیمین بانو ! ما گذشته ایم از آن بیست سالگی ها که می شد در آن عاشق سلیم قصه شما شد با آن رمزگونگی ها . برای ما اسب یوسف را زین کنید که سوشونی ست در سینه هامان..» … کاش کمی از صلابت شما را داشتم که اینقدر طاقت داشتید . حتی در بیماری . خسته بودید اما؟ ترسیده ؟ تنها ؟ چه دلم می خواهد بدانم این روزهای آخر چه خیالها داشتید ، زمزمه هاتان ، ذکرهاتان ، حتی هواهای روحانی تان . بودند ؟ نبودند ؟ اصلا شما که می رفتید ، درخت گیسو هنوز سر پا بود ؟ زری گریه می کرد ؟ دکتر عبدالله خان ؟ چیزی به من می گوید که باز شاید برگشته بودید به یوسف . مراد را که کشتند . سلیم هم که سلیم نماند و هستی را گذاشت با همان تنهایی ها و امیدهای دخترک ِروزهای استنفرد .

اسب یوسف را زین باید کرد به استقبال شما . به دیدار شما که به قول خودتان «مجموع» بودید . بعد از شما اما ، شما که مادر کلمه شدید و بودید و ماندید ، کار کلمه تمام است . گفتم که ، بعد از سووشون کار کلمه تمام بود . حال ما هم که نگفتنی . ما باید روز میلاد شما را (یا آن سیمین بانوی دیگر را) روز زن می نامیدیم . حالا شما و این شوخ طبعی رندانه تان و انتخاب روزی که دنیا آن را روز زن نامیده . خودتان که گفته بودید ، ما «نه مرگ آگاهیم نه ترس آگاه» . اما سوگ آگاهیم . تا دلتان بخواهد سوگ . تا دلتان بخواهد مرثیه سرایی . چیزی به من می گوید که این شوخی شما هم از آن شوخی های رندانه بود ، که روز ِ عزا نباشد روز رفتنتان ؟ یعنی نتواند بشود . هر قدر سخت ، هر قدر پر نشیب و فراز ، روز زن روز سوگواری نیست . حالا اما روز سیمین بانو هم هست . من شما را می بینم که رندانه می خندید و می خوانید :‌

به آب خرابات غسلم دهید ... پس آنگاه بر دوش مستم نهید ... به تابوتی از چوب تــــــــاکم کنید ... به راه خرابات خاکم کنید ... مریزید بر گور من جز شراب ... میارید در ماتمم جز رباب ...

رندی شما اما از غم ما کم نمی کند . مگر نه اینکه مراد گفته بود « ما را با های های گریه صدا کردند »‌؟ مگر زری زار نزده بود که « آمده بودند برای تشییع جنازه .. زری از همه چیز دلش بهم خورده بود ، حتی از مرگ ، مرگی که نه طواف ،‌نه نماز میت ، و نه تشییع جنازه داشت . اندیشید روی سنگ مزارش هم چیزی نخواهم نوشت .» یوسف را می گفت . شما اما با همان لبخند رندانه کنج ایوان خانه ام انگار نشسته اید ، پر از امید . گفته بودید امید . گفته بودم جزیره سرگردانی کجا تمام می شود آخر … و شما ، باز و همیشه ، و ماندگار ، گفته بودید :
«گریه نکن خواهرم . در خانه ات درختی خواهد رویید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت . و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید : در راه که می آمدی ، سحر را ندیدی؟»
جمعه، آبان ۱۳، ۱۳۹۰
«ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم...»

به رسم بازخوانی گذشته ها..

===============

تو گفتی که هرگز نمی خواهی به عراق برگردی ، که عراق کودکی های تو دیگر وجود خارجی ندارد . من گفتم یعنی هیچوقت ؟ گفتی هیچوقت . و گفتی که «من سرزمینی ندارم، اینجوری راحت ترم» . بعد باز گفتی « برای شما جنگ تمام شده ، ولی برای عراقی ها جنگ همیشه انگار بخشی از زندگی ست . » بعد پرسیدی که من خودم را کجایی می دانم . من به تو گفتم « عمر ، جنگ هیچوقت تمام نشده بود.» اصلا مگر هیچ جنگی تمام می شود ؟ تو سرت را چرخاندی و ساکت ماندی . خنده تلخی زیر چشمهات پخش شد ، سیگاری در آوردی و آمدی فندک بزنی که دخترک موقرمز آمد و گفت توی محوطه باز حیاط کافه هم سیگار گشیدن ممنوع است . تو سیگار را انداختی روی میز و پوزخند زدی و گفتی «یادم نبود اینجا همه قدیس اند» ، من گفتم یاد آکسفرد به خیر ، با آن کافه های پر از دود که تو ندیده ای .

زندگی با همه بی ربط بازی هاش گاهی باحال هم می شود . بی که هم را بشناسیم تو را می آورد از عراق و من را از ایران ، تو را به لبنان و انگلستان ، و من را به انگلستان و بعد هم هردومان را به ینگه دنیا که یک رشته را بخوانیم . قبلا هم یک رشته را خوانده ایم ، مثلا طبیب شده ایم و بعد دیده ایم که یک چیزی کم است ، و جای آدمیزاد خالی ست در محاسبات عالم پزشکی ، و بعد شدیم مثلا مردم شناس طب . بعد هم بی هیچ قرار قبلی ، اینجا سرراه هم سبز شدیم ، تا این رفاقت تازه ، زخم کهنه ای را باز کند که حمل کردنش - در نهایت عادی نمودن - در طول این سالها ، از خود تجربه اش مخرب تر و خطرناکتر بوده : زخم جنگی که کودکی های من را و تو را خاکستری می کرد . می دانی ، همیشه بین من و تو روی نقشه جغرافیا یک خط دراز پیچ پیچی ، سرنوشت امروز و فردای من و تو را - و هر که هستیم و می شود باشیم را - رقم زده ، حتی حالا که فاصله کوتاه مونترال تا بوستون به دره عمیقی تبدیل شده که هیچکدام نمی توانیم از آن عبور کنیم . شش ماه است که منتظر ویزای برگشت از آن کنفرانس کذایی به دانشگاهت هستی ، و من که از خیر کنفرانس گذشتم اینجا نشسته ام و برات هی پتیشن امضا می کنم . من و تو تمثال متحرک خاطره جمعی دو ملتیم . آن جنگ کذایی توی پوست و استخوانمان نشسته و از ما موجوداتی متفاوت ساخته ، همیشه انگار توی فکریم ، کمتر از آمریکایی ها می خندیم و بیشتر فلسفه می بافیم و مرگ را از کودکی ها شناخته ایم. جنگ مدام چهره عوض می کند ، یک روز من و تو می جنگیدیم ، یک روز آنها با شما ، روزی هم باز آنها با ما . در دایره جنگهای بی پایان ، من و تو پا می گیریم و هی بازتعریف می شویم . گاهی عزیز می شویم و گاه هم دنیا به دیدنمان چهره در هم می کشد . اما من و تو از همان روزی که پشت میز کافه الجزیره نشستیم ، برای هم رفیق بوده ایم . اصلا جنگ یعنی همین : آدمها برای خودشان دنیاهای تازه ای می سازند که نقشه ندارد ، عوضش خط کشی های روی نقشه مدام با هم می جنگند .

جاناتان را که می شناسی ؟ همان دوستی که از انگلیس می شناختم ، و تو هم او را از زمان تحقیقت در لندن می شناختی . یکبار توی حیاط کالج سنت پیترز نشسته بودیم ، داشت از عید پاک می گفت و حرف کشید به خاطرات کودکی . برام داستان عید پاکی را گفت که رفته بودند ناتینگهام به دیدن عمه پیرش که مافینهای خوشمزه می پخت و اجازه می داد بچه ها تخم مرغها را رنگ کنند . همان جا بوده که جاناتان هفت ساله عاشق دختر دوازده ساله همسایه عمه پیر می شود . بعد روکرد به من و گفت تو توی بچگی ت عاشق شدی ؟ گفتم معلومه ، و فکر کردم کاش نگفته بودم . چطور باید می گفتم براش که صورت رضا ، پسرک لاغر و ریزه میزه ای که از کوچه بالایی می آمد با پسرهای کوچه ما گل کوچیک بازی می کرد ، مثل یکی از همان عکس برگردان های باربی که روی دفترمشق هام می چسباندم ، توی ذهنم مانده ، پررنگ و آرام . من کلاس اولی بودم ، او کلاس سوم بود . می شناختمش چون یکبار که وسطی بازی می کردیم و سعید عینک مرا قاپید و پرت کرد برای امیر ِ خنگ و ننر ، رضای ریزه میزه آمد و از من که هاج و واج مانده بودم دفاع کرد ، عینک را روی هوا گرفت و داد دستم . حتی یک کلمه هم حرف نزد . عینک را به من داد و راهش را کشید و رفت . چند روز بعد از همان بازی بود که خانه شان را زدند . ما کرج بودیم ، وقتی برگشتیم خانه را - یا هرچه از آن مانده بود را - دیدیم . همه خانواده مرده بودند ، عکسشان روی حجله های دسته جمعی بود . من فقط تونستم از مامانم بپرسم «مامی ، رضا مُرده؟» مامانم دستم را محکم گرفت و قدمهاش را تند کرد «نه مامان جان ، اونا خونه نبودن اون شب» . بودند ، و من می دانستم ، اما چیزی نگفتم . آنجا بود که عاشق رضا شدم ، یا عاشق خاطره رضا. تا هفته ها هی سعی می کردم جزئیات صورتش را از یاد نبرم ، رنگ کفشهای ساقدارش را ، طره موهاش که می ریخت توی پیشانیش . حالا تو بگو عمَر ، این را من چطوری باید برای جاناتان می گفتم ؟ که دنیای عاشقی آن سالهای ما را ملغمه ای از ویدیوی کارتون های والت دیسنی می ساخت ، با نوحه ها و سرودهای جنگ و علی کوچولو که باباش جبهه بود و نِل که مادرش را گم کرده بود ، مثل همه قهرمانهای کارتونهامان . ما بین دو دنیا مثل یویو در نوسان بودیم ، سیندرلا و زیبای خفته را از علی کوچولو جدا می کردیم ، همانطوری که سرود «آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو « را از «مک دونالد پیر مزرعه ای داشت » . می بینی ؟ من جلوی جاناتان کم نیاوردم ، چون هم مک دونالد پیر را بلدم ، هم «تویینکل لیتل استار» را . اما این کودکی دوگانه اسکیزوفرنیک را چطور باید براش می گفتم ؟ حرف جنگ که شد ، مثل خیلی های دیگر ، او هم فکر می کرد حتما ما اصلا خاطره کودکی نداشتیم . مثل همین صحنه های آوار و مرگ که توی بی بی سی از عراق می دیدند. اما این راز آدمیزاد است که زندگی را زندگی می کند ، حتی لابلای صدای آژیر قرمز و سفید و مارشهای نظامی ، مردم هم می رقصیدند هم عروسی می گرفتند و هم دور هفت سین جمع می شدند . یک بار توی دوران موشکباران ، سر سال تحویل وضعیت قرمز بود ، برقها قطع بود و ما شمال بودیم ، مثل خیلی تهرانی های دیگر . اما سال توی همان تاریکی هم تحویل شد ، ما توی تاریکی همدیگر را بوسیدیم و از بابا سکه های عیدی را گرفتیم و به برنامه نوروزی رادیو امریکا گوش دادیم . تلویزیون خودمان ن روزها برنامه نوروزی نداشت ، یعنی داشت اما کاش نمی داشت . موسیقی که آن روزها بد بود مثلا ، همه چیز ، حتی آواز شهرام ناظری اسمش سرود بود . ما با «سرود» بزرگ شدیم عمَر ، و با شعار های مرگ بر این و آن که صبح به صبح فریاد می زدیم . شما توی مدرسه مرگ کی را آرزو می کردید؟

آن روز که با اسلی و شوهرش رفتیم کافه اندلا یادت هست ؟ حرف طبابت بود و من برات گفتم که عبدی ، مریض قدیمی پی تی اس دی ام در بخش روانپزشکی هرروز یک داستان را بی هیچ تغییری در جزئیات از سر تا ته تعریف می کرد : پسر عموی هم رزمش که با هم بزرگ شده بودند ، توی یک عملیات کشته شده بود ، عبدی تعریف می کرد: «به من نگاه کرد وداد زد : یا زهرا! ‌بعد پیشروی کرد ، می دوید و هیکلش به سنگینی مسلسل روی دوشش لنگر می انداخت . بعد یکمرتبه دیدم اون صدا آمد ، اون صدای مهیب . بعد سر ِ رامین پرید ، از روی تنش پرید . من داشتم نگاهش می کردم ، با همین دوتا چشمام... رامین جلوی چشمم داشت می دوید ، سر نداشت اما مسلسل رو هنوز چسبیده بود ... و می دوید ...» همیشه اینجای داستان ، عبدی مچاله می شد ، چمباتمه می زد روی زمین و صداش به هق هقی دلخراش می شکست . من از همان روز به این فکر می کردم ملت من و ملت تو هم سرنوشت رامین را داشته اند ، هنوز دارند می دوند ، بدون سر ، مسلسل به دست ، در تلاش برای ماندن و بودن و دوام آوردن . من و تو فرزندان ملتهایی بی سریم ، بی سر اما دونده .

مهاجرت خیلی چیزها را عوض می کند ، نه ؟ آدم را روبرو می کند با خودش ،‌ با هویتش ،‌با چیستی اش . کوچِ‌ اول من مرا واداشت که همه چیز را از نو تعریف کنم . تو هم همین را می گفتی ، یادم هست . کوچ وامی داردت تا زخمهای کهنه را باز کنی و تکلیفشان را روشن کنی . خوب و بد را بریزی بیرون ، ببینی کجای کاری ، یکجورهایی به سایکوآنالیز می ماند . کوچ وامی داردت دنیات را بزرگ کنی ، یک جایی می بینی همه دنیا شده خانه ات . دیگر هویتت مرز ندارد . یاد می گیری که همه جا می شود آشیانه ساخت ، و همیشه می شود عاشق آشیانه هایی ماند . یاد می گیری که با «خود» های متعددت آشنا شوی ، با بعضی شان حال می کنی ، با برخی نه . بعد می توانی انتخاب کنی . اصلا بزرگترین هدیه کوچ ، انتخاب است . اصالت را با دست خودت تعریف می کنی ، تعصب ها را دور می ریزی ، و می پذیری که از بین «خود» های متعدد تو ، برخی زخمی اند ، برخی قوی ، برخی پر از ردپای جنگ ، برخی پر از تضاد و قانون های دیکته شده ، برخی هم مثل کاغذ سفید آماده که تو بنویسی شان . از من پرسیده بودی که خودم را کجایی می دانم ، و از همین جا بود که حرفمان کشید به جنگ . من از خیلی جاها می آیم عمَر . از شادی ، از غم ، از جنگ ، از فرهنگی پر از شور عاشقی . از فرهنگی که هم خوب است هم بد ، مثل همه چیز. هم پر از محبت است هم پر از اندوه . هم پناهت می دهد هم بهت زور می گوید . هویت آدم فرهنگی ست که در طول راه می سازی و می پروری . من از همه این تضادها می آیم ، و از انتخابی که تا آخرین لحظه زندگی ام تمام نمی شود . هویت من یک ماجراست ، یک پروسه طولانی ، هم از ایران می آید هم از ینگه دنیا که امروز خانه ام شده ولی خانه ام نخواهد ماند . من از همه کشورهایی می آیم که بهترین دوستهای دنیا را به من داده اند ، از همه فرهنگهایی که زندگی ام را رنگی کرده اند . گاهی هوای آش رشته می کنم گاهی هوس هوموس ، و گاهی هم تاپاس . دنیا به من جعبه ابزاری داده که می توانم هر پیچی را با یکی از آچارهاش باز کنم . روی دیوار خانه ام حافظ را روی پوست دف خطاطی کرده ام ، آن طرفش هم عکس کافه نادری قدیم و کافه نیوز آکسفرد را کنار عکس کالج سنت پیترز آویزان کرده ام . هرکدامشان تکه ای از من اند در طول زمان . موزیک عربی و ایرانی و یونانی و لاتین و جاز و تانگو و تصنیفهای دلکش و بنان و مرضیه ، هرکدام یک تکه از زندگی م را پر می کند . اینطوری به یک دست دوز ِ چل تکه می مانم ، که هر تکه اش می تواند به رنگی باشد ، اما پارچه اش - و این یکی هیچوقت عوض نمی شود - از تار و پود ایرانی می آید که من توی جانم همه جا با خود برده ام . من از این نقشه های پیچ پیچ نمی آیم ، که هرخطی ش یکجوری همیشه بین من و تو دیوار کشیده ، بین من و تو و همه آدمها . وطن من روی این کاغذها و نقشه ها جایی ندارد ، من از صدای جوی آب و آواز نوازنده های دوره گرد دربند می آیم ، از بوی نوروز و طعم شله زرد ، اما گاهی هم پودینگ کریسمس می خورم . سال نوی من در طول و عرض تقویمها پخش شده ، سالی در بهار آغاز می شود و سالی در دل زمستان . تقویمهای زندگی هام ، مرا در دو دنیای موازی به پیش می برند . ساعتم هم به وقت تهران می چرخد هم لندن هم بوستون ، و روزی شاید به همه وقتها . خورشید که غروب می کند ، یک تکه از وجودم می داند که باید بگوید صبح به خیر . دغدغه هام دیگر فقط دغدغه ایران نیست ، یعنی هست ، اما خیلی چیزهای دیگر هم هست ، دغدغه هرجایی از دنیا که کودکی هست و مردی هست و زنی هست . اینطوری زمان مفهوم خطی اش را از دست می دهد و من و «خود» های متعددم در دایره های بی پایان زمان می چرخیم و دنیاهامان را موازی زندگی می کنیم . من از همه این دنیاها می آیم . توی یکی از دنیاهام ، دوستهایی مثل تو می آیند و به یادم می آورند که کوچکترین اتفاقات زندگی ، هرکدامشان خشتی از وجود یکی از «من» ها را بنا گذاشته اند ، مثل جنگی که کودکی من را و تو را پر از صداهای عجیب کرد . یک روزی من و تو از این خطهای مسخره می گذریم ، از این همه نقشه که با جوهر ترس کشیده اند . یک جایی - فرای این خط کشی ها- خانه همه ماست . من و تو از آن جا می آییم . سوالت یک جواب کوتاه دارد و یک جواب بلند . کوتاهش می شود «ایران» . اما اگر واقعا پرسیده ای که خودم را کجایی می دانم ، باید صبر کنی تا روزی که از این مرزهای حفاظت شده رد شوی ، برگردی بوستون ، برویم کافه الجزیره و یک قهوه ترک حسابی سفارش بدهیم ، تا برات بگویم که آدمی هم «وطنش را -همچون بنفشه ها- می شود با خود ببرد هرکجا که خواست ...» **

تا آن روز ،

مواظب خودت باش

ارکیده

بوستون - بهار ۲۰۰۷

* «ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها - می شد با خود ببرد هرکجا که خواست ..» دکتر شفیعی کدکنی