هجده تیر آمد و ده ساله شد . یک ماه می شود کم کم ، از آن شبی که بی قرارتر شدیم و دل نگران تر از پیش ، هربار که تیری شلیک شد و زخمی به تن جوانی نشست و درهای خوابگاهی باز شکسته شد . گاهی بی تاب و گاهی صبوریم ، اما بیش از همه خشمگین و کلافه از اینهمه که بر همسالان ما می رود ، آنهایی که با ما پشت یک نیمکت نشسته بودند روزی ، برخی مان رفتیم و برخی مان ماندیم . آن روزها هیچکدام نه قرار بود شهید بشویم نه معترض . شهید خاطره بود و معترض دور از تصور . اما شدیم ، شدند .
از حرفهای کلی خسته ام . از حرفهایی که حرف اند ، موثر نیستند ، و در غربت گقتنشان آسان است . از جوگیری و تب گیری می ترسم ، از اینکه از یکجایی یادمان برود که همه این دعواها سر حق آدمهاست برای اختلاف نظر داشتن . این چیزها را گاهی یادمان می رود . یادمان می رود که در این روزهای حساس همه مان یک دغدغه داریم ، که با اینحال حق داریم گاهی مثل هم فکر نکنیم -درست یا غلط . که زشت است در این روزها انگشت به سمت هم گرفتن یا صف کشی کردن و غیر خودی ساختن . اینطوری ست که درجا می زنیم ، درجا می زنیم در «ایگو» ها . حیف . خندیدن به دعواهای آنهایی که با پرچم شیر و خورشید اینور و آنور می روند آسان است ، اما مهم و سخت ، مثل آنها نشدن است .
دیروز نویسنده قصه های خوب برای بچه های خوب هم رفت . آذریزدی کسی که بی سر و صدا در زندگی همه ما حضور داشت و تاثیر گذاشت . بچه های خوب بزرگ شدند ، متاسفانه یا خوشبختانه . خیلی زود ، خیلی دیر .
...
گفتنی صائب تبریزی ،
نیست بیرون زتو مقصود ، تکاپو بگذار
چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار ...