این وعده اخیرمان در کافه های سن ژرمن حکم «هو الشفا» بود عصرانه در پرلاشز می گشتم شاید پی نشانه ای ، رازی و بوی ناب تو در کوچه های تنگ - در کافه ها با میزهای کوچک و حتی هنوز زیر سیگاری - در این دوره هراس - و پیکر پر تمنای پاریس که عاشقت می کند یکباره
و «مکث» مکثی که عاجزانه در پی اش بودم با آن توقفی که پر از راه ِ رفته بود ، در شهر خاطره های همیشه ناب
{ گفتم که ساعتم در راه آکسفرد از کار ایستاد ؟ }
و این سفر به گذشته - بی حمله ي زمان - با سینه ای پر از تلاطم دیدار با عاشقی قدیمی انگار ، و با خودم.
نیمه شب ِحیاط سن پیترز { پاییز ! دربان پیرمان مرا یادش بود تو حال مرا تصور کن ... }
و رودخانه هنوز منتظر نامه های من و شهر ، دست نخورده چون عاشقی وفادار اما « من » ی متفاوت گویی به دست بوس عزیزترین آمده باشم .
و باز جاده ، و باز لندن که مبدا مکان و زمان بود و همچنان سرشار زندگی .
لندن ولی به عاشقی می مانست کز من گذشته بود دیگر مثل دو دوست روبرو شدیم با احترام و قرابت .
پاییز !پاییز !
در حول و حوش سرخی برگهای تو باز آمدم به سرزمین مهاجران خوشبخت و کوچه هایی که لئونارد کوهن در آنها عاشق می شد
با مونترال برفی دیگر نه تو بودی ، نه باران
{ گفتم دوباره ساعتم راه افتاد ؟}
پاییز ! پاییز !
بعد از سه ماه راه و تو و سفر امروز در گذر از مرز وقتی که انگشت سبابه ام را به ثبت می رساندم ، گمرک چی جوان گفت این شرایطی ست که « شما شرقیان ِ دًگم ، ایجاد کرده اید » نامی هم البته از آن عزیز - دیارم- با کینه برد و رفت
گفتم به خود که « مکث » تمام شد اینجا دوباره ینگه دنیاست ، دختر !بجنب ! دیر شد !
بوستون ولی سفیدپوش ، زیبا و مهربان و «خانه» - این عجیب ترین کلمه جهان - که شاید عاقبت می شود هرجا ساخت ، یا نه ؟ نمی شود ؟ نمی دانم ..
پاییز !پاییز !
حالا که می نویسم دنیا هنوز دیگ جوشانی ست هر گوشه اش به قل قلی ، در غوغا
و فلسفه جنگ ، از رنگ روز ، روشن تر
پاییز !پاییز !
من دل نگران کودکی هستم که فردایش - بی خانه ، بی صلح - در دستهای منجمدم ، ذوب می شود
و بی جوابی ام ، به هزاران سوال سخت .
اما نترس پاییز ! من چشم به راه قاصدکی هم هستم -حتی هنوز - با پیغام صلح
و ایمان دارم به آدمی ، و به عشق که زبانش را ، هر ساکن زمین می داند
پاییز !پاییز !
حالا که می نویسم ، هنوز ، در راهم هنوز عاشق ، هنوز رویایی حالا که می نویسم این یازدهمین نامه را ، هنوز باور دارم که زندگی خوب است و فرصت یکتایی ست
و عاشقم به راهی که می روم
در کنج سینه ام هنوز یک حجم زنده می تپد و شور می زند برای خانه ای که در آن جان ِ آدمی از برجهای سر به فلک ، بی بهاتر است و نان ، گران و آبرو ، ارزان و خاک ، تشنه دستان ِ ما که در سفریم
{ پاییز ! پاییز !
حالا که می روی کم کم ، روی دماوند را هم از قول من ببوس و نسیمی روانه کن از این سو با بوی عزیزترین عزیزانم }
پاییز !پاییز !
این روزها ، بار هزار دغدغه را بر دوش می کشم - از جنس زندگی - لطفا مرا دعا کن در دام ِ خویش مبادا بیفتم ، و بمانم ، و یادم برود که کمال ، در درویشی ست
پاییز جان !
تا خلف وعده نباشد ، این نامه را - یلدا نیامده - ارسال می کنم با پست برقی ، و احترام
این برف ِ زود آمده را هم جانم ، به دل مگیر ، که به تقویم جان من این حال ، حال توست
بی تاب ِ آمدنت خواهم بود در سال ِ پیش رو با آنکه گفتنی بسیار است باید ببخشی ام ، سِحر هزار دغدغه در کار است و فرصت ،همیشه کوتاه
یک کاسه آب زلال بدرقه آذرت ، عزیز ! یک سینه عشق هم توشه راهی که می روی ...