کاش هنوز بودند این پنجره های وبلاگی. من یقین داشتم که محال است دیگر کسی این روزها به این صفحه سر بزند حتی . در کامنت پست های قبلی اما خوانندگانی ناشناس اما وفادار گلایه کرده اند که چرا نامه های پاییز دیگر سال به سال چاپ نمی شوند اینجا ، که دیگر نیستیم آنطوری که بودیم روزگاری در جهانی که وبلاگستان بود ، که یلدایی دیگر آمد و رفت و کوچی نخواند «یلدا! گواه باش!» ، که دیشب تهران در هراس لرزش تا صبح نخوابید و نخوابیدیم اما کوچی نخواند «بس کن ای زمین»... این آخری مال همین امروز بود . این پیامها را که می خوانم یک سویم به غایت شرمنده می شود از این همه وفاداری که شک دارم لایقش باشد کوچی. یک سویم هم می داند که از شبی که شعر یلدا را در بوستون نوشتم ۱۲ سال گذشته و این سالها باید من و کولی راهها می رفتیم . این سالهای اخیر اما ، سکوت کوچی هم تمرین شنیدن بود و خواندن ِ بیشتر ، هم اقتضای زمان و زندگی و کوچی دیگر، هم جبر زمانه و غرق اجباری در پروژه کتاب ، و هم تا حدی این واقعیت که وبلاگها هم مثل خود ما پا به سن گذاشتند و رسانه های جوانتر آمدند با بضاعت حوصله ای ناچیز برای وبلاگ خواندن . نامه های پاییز و شعرها و قصه ها کم کم نشستند (دوباره) توی دفترها . بازگشت به دفتر هم مرحله ای بود و هست ،دست کم برای من. یکجور «چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار» ی که صائب گفته بود شاید . با این همه گاهی فکر می کنم کاش بودند هنوز این پنجره های وبلاگی. کاش گم نشده بودند لای دست و پای توییتر و اینستاگرام و ویدیو استوری های کمتر از دو دقیقه ماندگار.
۳۰.۹.۹۶
وبلاگستانی که بود و نیست
کاش هنوز بودند این پنجره های وبلاگی. من یقین داشتم که محال است دیگر کسی این روزها به این صفحه سر بزند حتی . در کامنت پست های قبلی اما خوانندگانی ناشناس اما وفادار گلایه کرده اند که چرا نامه های پاییز دیگر سال به سال چاپ نمی شوند اینجا ، که دیگر نیستیم آنطوری که بودیم روزگاری در جهانی که وبلاگستان بود ، که یلدایی دیگر آمد و رفت و کوچی نخواند «یلدا! گواه باش!» ، که دیشب تهران در هراس لرزش تا صبح نخوابید و نخوابیدیم اما کوچی نخواند «بس کن ای زمین»... این آخری مال همین امروز بود . این پیامها را که می خوانم یک سویم به غایت شرمنده می شود از این همه وفاداری که شک دارم لایقش باشد کوچی. یک سویم هم می داند که از شبی که شعر یلدا را در بوستون نوشتم ۱۲ سال گذشته و این سالها باید من و کولی راهها می رفتیم . این سالهای اخیر اما ، سکوت کوچی هم تمرین شنیدن بود و خواندن ِ بیشتر ، هم اقتضای زمان و زندگی و کوچی دیگر، هم جبر زمانه و غرق اجباری در پروژه کتاب ، و هم تا حدی این واقعیت که وبلاگها هم مثل خود ما پا به سن گذاشتند و رسانه های جوانتر آمدند با بضاعت حوصله ای ناچیز برای وبلاگ خواندن . نامه های پاییز و شعرها و قصه ها کم کم نشستند (دوباره) توی دفترها . بازگشت به دفتر هم مرحله ای بود و هست ،دست کم برای من. یکجور «چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار» ی که صائب گفته بود شاید . با این همه گاهی فکر می کنم کاش بودند هنوز این پنجره های وبلاگی. کاش گم نشده بودند لای دست و پای توییتر و اینستاگرام و ویدیو استوری های کمتر از دو دقیقه ماندگار.
۶.۸.۹۳
بانوی دوشنبه ها
«…یاد برخی نفرات روشنم می دارد
.. اعتصام یوسف.. حسن رشدیه..
قوتم می بخشد - ره می اندازد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
یاد برخی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرئتم می بخشد
روشنم می دارد.. »
نیمای یوش
رفت . آنطوری که می ترسیدم برود . ایستاده ،استوار ، با حسرتی که بماند به دل این دوری. رفت . من را گذاشت با نامه ها ، با دستخطی بالای میز دفتر کارم در پاسخ متنی که نوشته بودم برای کتاب بیست سالگی انجمن، و آرزوی اینکه زنگ در به صدا در آید و من را «شکوفا ، کم پیدا » ببیند در انجمنی که هم خانه شد ، هم مکتب ، هم وطن. انجمن آفتاب که پاسخ همه نداشته های دوران من و نسل من بود وقتی که نوجوان بودم. از روزی که سیمین بانوی بهبهانی رفت دلهره امروز با من بود ، دلهره رفتن ِ «خانه آفتاب» . و امروز رسید . مخدره بانو رفت ، ایستاده ، استوار ، آرام. مخدره آموزگار رفت .
رفت . من را گذاشت با ست سرنگ شیشه ای و سوزنهای همه اندازه که در دوران دانشجویی ش در بریتانیا در مدرسه پرستاری و مامایی استفاده می کرد در آن روزهاکه سرنگ و سوزنها را می جوشاندند: تکه ای از زندگی دختری که در دهه چهل میلادی در مملکتی که من راهی اش بودم درس خوانده بود و برگشته بود . که می شد آن روزها برگشت و خدمت کرد . آن روزها که رفتن ، محکوم به ماندن نبود .
رفت. من را گذاشت با کتاب «چله» که برای من ِ پانزده ساله آن روزها کتاب جادو بشود که هی بخوانم قصه خاموشی ساعت ۹ خوابگاه دختران را در دوران عسرت جنگ جهانی دوم ، تجربه عید پاک و کریسمس و انگلیسی یاد گرفتنهای شبانه یواشکی بعد از خاموشی . هر ازگاهی که زندگی تپق می زند مکث می کنم و حیرت می کنم که چه بخت یار بودم که مخدره آموزگارها وارد نوجوانی هام شدند. انجمن : مهمترین دانشگاهی که شاگردش شدم. دوشنبه های اول ماه ، راس ساعت پنج ، زنگ در ، و شاعر که جلسه را رسما شروع کند ، سخنران را معرفی کند ، گاهی مولانا گاهی اقتصاد گاهی سینما ، بعد پرسش و پاسخ ، سماور طلایی که قل قل کند میان کلام آخر سخنران ، که حواسم باشد وقت چای است . گاهی کسی ساز می زند ، گاهی سیمین بانو شعر می خواند، گاهی شاعر و چشمهای زمرد رنگش خاطره می گویند، گاهی آوازی که فرهاد فخرالدینی باشد و همه با هم شعر شاعر را بخوانیم «به خارزار جهان گل به دامنم با عشق..» ، گاهی هم شاعر ِ بنفشه های بی وطن که بخواند «ای کاش آدمی وطنش را»* ، گاهی همه برویم دیدار عبدالحسین زرین کوب ، گاهی سیمین دخت صدیقیان از نامه های انوشه برام بگوید ، گاهی صدای دکتر بهشتی که بعد از رفتن ِ شاعرمان انجمن را بگرداند با متانت ، گاهی صدای بانو جان ِ شکیبی که بخواند ، یا صدای گیتی بانوی پور فاضل که شال سفیدش و شهامت ِ بی بدیلش هنوز دلمان را قرص می کند که وکالت فراموش شدگان ِ بی پناه ، راه و رسم ِ بودن زنی ست که من ِ نیکبخت در نوجوانی هام شناختم. دوشنبه اول ماه ، که گاهی آذرماهها سالگرد انجمن باشد و در یکی از همین آذرها عضویت من اعلام شود بعد از دوسال که نوجوانی سمج کنار سماور می نشست همه جانش گوش ، و انگار که کلید بهشت را داده باشند به من . که سالها بعد مخدره جان بیاید به جلسه دفاع تزم در بیمارستان شریعتی . که تمام شدن درسم را با شاخه گلی از شاعر رقم بزنند . که بدرقه ام کنند وقت کوچ ، که شعر کوچی ام را شاعر بخواند و پاسخ من به «کوچ» خودش را خوش بدارد . که نامه نامه دستخط مخدره جان اینجا کنارم باشد روی کاغذنامه های قدیمی . که برگ اول «درخت انجیر معابد» را همه اعضا امضا کنند و برایم بفرستند در بوستون. که یادم باشند ، که یادشان باشم ، که یادشان بشود «یاد برخی نفرات» که «روشنم می دارد..»
که دوشنبه اول ماه باشد و مخدره جان لباسش را بپوشد و همانطوری آراسته ، در نهایت آراستگی ، بنشیند به انتظار. سماور قل قل بزند و زنگ در به صدا بیاید .
وقت خاطره گویی نیست ، که اینجا خم شده ام روی میز دفتر کارم ، در بهت . خبر میاید مثل پتک . که رفت ، که مخدره رفت ، و من همینطوری خم بمانم روی میز . سرم را بالا کنم و دستخطش را تار ببینم روی بورد بالای میزم، سرم را بچرخانم و چشمم بیفتد به تنها عکسی که از در خانه ونک دارم ، و پنجره ای که از آن ، دخترک نوجوانی دوشنبه های اول ماه با حسرت به آمد و شد اسطوره ها نگاه می کرد و در خوابش هم نمی دید که روزی راهش بدهند به انجمن ، و برایش هم خانه شوند ، هم مکتب ، هم وطن. خانه آفتاب که دیوارهاش به سبک دهه پنجاه شمسی پانل های چوبی داشت و پارتیشن هایی که دیوار بودند و بوی گل و بوی عطر همیشگی زنی که ستون قرص و محکم خانه آفتاب بود . که حسرت این رسم را او به من داد ، که خانه ای باشد و درش باز باشد همه سه شنبه ها برای نویسندگان و شاعران و هرکه دلش هوای اندیشه داشت و عدالت ، در زمستان و تابستان ، در جنگ و صلح ، در خطر و در سفر. که دوشنبه های اول ماه بشود روز انجمن ، راس ساعت پنج. که نظم و قانون ِ سختگیرانه اش را بگذارد در مقابل جهانی که نوجوانی ما بیرون از آن خانه می دید خالی از آن جور ادب و آداب و پر از هرتی پرتی گری . که آرزوی معلمی را ، صلابت و شرافت در اوج طوفان روزگار را ، جسورانه رفتن توی شکم جهانی دیگر را ، غوطه خوردن در کلمات و نظم و نثر را ، تن ندادن به حقارت دوران را ، چراغ خانه روشن نگه داشتن را ، و جسارت ِ تداوم را یادم بدهد .
خم مانده ام. و همه چیز تار است . از رفتن سیمین بانو تا امروز چیزی ته خیالم نگران بود . می دانستم و نمی خواستم بدانم . که از تعداد انگشتان دست کمترند اسطوره های سخاوتمندی که نقطه های روشن زندگی م بودند و مبادا نبینمشان . که نبینمشان . که نبینمشان . می دانی و نمی خواهی بدانی . که رفتنش رفتن زنی سالمند نیست . پایان یک دوران است. و آغاز خالی شدن دنیا از یکی یکی از زنان استوار نوجوانی ام. که با رفتنش زمان وحشی بشود ، بیفتد به جانم . سوال پیچم کند . که رفتنش یعنی پایان یک دوران . دوران ِ امن شاگردی. دورانی که وصل بودی به تاریخ. که رفتنش پرت شدن بیرون از تاریخ است . پرت شدن از آخرین نخی که وصلت کند به خیابان ونک ، به خانه ونک، و به خانه آفتاب در خیابان روبرویی ، به یاد برخی نفرات که روشنم می دارد.
تاریکم . تاریکی شوک . هنوز ننشسته به جانم خبر . یکی توی سرم عصبانی ست. رفتنت هم مثل زیستنت بود، با آداب ، آراسته، آماده برای جلسه انجمن ، سر وقت، معلم وار. گقتند نشسته بودی روی صندلی . سماور قل قل می کرد؟ شیرینی ها را چیده بودی؟ چه خوب که متصل نبودی به لوله ها و سیمها در بیمارستانی مهجور . چه آراسته . چه استوار . چه مخدره وار . اصلا همین بود . مخدره وار . کلمه دیگری نیست برای آن طوری که بودی و رفتی. من اینجا چکار می کنم ؟ در دفتر کاری در طبقه سوم دانشگاهی قدیمی . من باید در خیابان آفتاب می بودم الان . آنطوری که روزهای آفتاب برای مهیندخت صدیقیان ، یا برای شاعر زمرد چشم ، یا برای علی ضیایی عزیز بودیم. یا نه اصلا. دیگر چه بودنی . چه فرقی می کند بودن ِ بی خاصیت ما رفته ها؟ انگار همین دیروز بود ، بیست و یکی دوسالم بود که بازوی مخدره جان را گرفته بودم در تشییع مهیندخت نازنین ، و با کمال بی-شعوری چیزی گفتم از سر نادانی در نقد و سوال فرزندانی که نبودند در مراسم مادر . چه می دانستم روزگار ادب می کند آدم را . یادت می دهد که قضاوت نکنی وقتی نمی دانی. آن روزها فکر می کردم رفتن و ماندن همیشه انتخاب است .
تاریکم . کاش می شد برگشت به آنهمه ندانستن و آنهمه هنوز خبرهای بد را نشنیده بودن. تاریکم . انگشتها می دوند روی این کلیدها ، اشک ، اشک . نه فقط برای رفتنش . که برای پایان دورانی . برای دیگر نبودن ِهمه چیزهایی که بودنشان هنوز جرقه ای از امید بود. برای باور یکی دیگر هم رفت بی دیدار . بی سهم کوچکی از ادای دین برای ما ، که اینهمه منتظربودی که بزرگ شوی ، که ادای دین کنی به هرکه معلمی ت را کرده بود ، به هرکه برایت خانه بود و امن بود و عزیز . که یکباره تمام رفته ها هجوم بیاورند به خیالت در طبقه سوم ساختمان دانشکده ای در لندن . که بعد از ۷ سال زخم ِ مادربزرگ سر باز کند و باقی رفته ها . رفته اند واقعا؟ باور تو هنوز نیمه کاره ست. ناتمام . که رفتنی در کار نیست . که می شود در خوابهات هنوز بروی خیابان مدبر و بوی راه پله های خانه مادربزرگ خوابت را پر کند . که هنوز توی خواب بروی به خانه آفتاب .که دوشنبه اول ماه باشد ، دوشنبه اول آبان ماه ، در آستانه سالگرد انجمن ، که لباسش را بپوشد ، که سماور قل قل کند ، که تو کمی زودتر بروی برای کمک ، جوانِ این انجمن بودن یعنی که حواست به سماور باشد ، سماور بزرگ طلایی . که زنگ در را بزنی . که باشد . که آلبومها و نامه هاش را پخش کند روی میز . که ست ِ سرنگ ِ ۷۰ سال پیش را بدهد به تو که داری دکتر می شوی خیر سرت . که سخت گیری کند برای سر وقت بودن ، برای وقت شناسی ، برای آداب معاشرت ، برای رسم و رسوم . که سخت باشد اصلا . که نوجوانی کسی را برای همیشه عوض کند . که زندگی کسی را اصلا . که خودش هم نداند. که یادش یاد آن نفراتی باشد که «جرئتم می بخشد».. که مخدره آموزگار یعنی کسی که حضورش در ساختن رویاها و آرزوها و عهدها و پیمانهام سبز است . که کاش شاعر هنوز با ما بود که بخواند ..
که رفتنش هم مثل بودنش معلم وار باشد.
تاریکم. تارم. همه چیز تارست.
پنجم آبان ۱۳۹۳
۲۷ اکتبر ۲۰۱۴ - لندن
*محمدرضا شفیعی کدکنی
** فریدون مشیری
۲۶.۴.۹۲
خوابهای پریشان ِ بی آدرس
تو می گویی خانه
و من یادم می رود به دماسنج ِ شکسته آزمایشگاه فیزیک - کلاس نهم
و جیوه که پخش و پلا می دوید روی میزها ، لغزنده و فراری
قل می خورد ، می پاشید هزار پاره ، به هزار سو ،
ما سراسیمه دنبال تکه هاش
غوغا و تنبیه و اخراج از آزمایشگاه فیزیک.
تو می گویی خانه
و من یادم می رود به هزارپارگی ِ خوابهام
در خوابهای من ، خانه ،
این هیچ کجای هرکجایی
این بی شکل ِ بی بو
این بی خاطره ، این بی کودکی
هی می پاشد این طرف و آن طرف
خانه
این مسدود ِ از هرسو
این ممنوع ِ بی منطق
این حجم جیوه وار ِ سیال
که هی می ریزد و هزار تکه می شود
هر تکه پخش در امتداد ِ راهی
جاری
گریزپا
راهی ِ سمتها و سوهای بی شمار
بی شکل و هرجایی.
تو می گویی خانه
من یادم می رود به دماسنج ِ شکسته …
هفدهم ژوییه ۲۰۱۳
لندن
۱۸.۴.۹۲
فردای کوی
در چشمهای کاسه خونش
بی آنکه نامش را
بدانم
بعد از چهار سال تازه فهمیدم
ما همکلاسی بودیم -
یا چیزی از این دست
آن روزها }
فرسنگها فاصله بود از چهره تا سلام
از «خواهران»٬
از «دیگری»٬ -
از بچه های پایتخت -
از هرکه همکلاس بود و نه هم لباس}٬
نبش در جنوبی اورژانس
یکباره ظهرِ ِکلافه ،فریادهای گنگ
من ،بهت ِ نیمه ، هراسیده در
حیاط مریضخانه
ما
یکباره در میان هیاهوی جمع ِ خون
جمعی که خون ِخشم می گریست
ما
بهت
ما
هجوم
ما
در حضیض اینهمه درد غریبگی
تاریخ را نظاره گر
تاریخ را
مهمان
او را ولی با دست می بردند
با چشمهای کاسه خونش
افتاده روی برانکارد
با پای از سه جا شکسته
بازوی راستش آویزان
با دلمه های خشک خون بر روی آستینی
جرخورده از قفا
آن روزها
آن روزهای بی موبایل
تصویرها را زندگی
-نه در جهان دور-
در جان ِ جانت ثبت می کرد
در سینه ات تصویرها را
داغ می زد
پررنگ ، با اصوات همراهش
فریادها و همهه دلگیر ضجه ها
و آن نگاه کاسه خونی که سرخ سرخ
یک آن به رد نگاهم رسید و من
بعد از چهارسال فهمیدم
ما همکلاسی بودیم .
هجده تیر ۱۳۹۲
۲۲.۱.۹۲
بس کن ای زمين ...
بازهم زلزله .. خطی از قدیمترها..
در هجوم بادهای نامراد
کز جهان به آن ديار می وزد
ديگر ای زمين ! تو خوارمان مکن !
داغهای بی شمارمان هنوز تازه اند
باز داغدارمان مکن !
آشنا ! تو غريبه نيستی
شاهد تمام تيرهای يک به يک نشسته ای
به پشت اين ديار
شاهد تمام بغضهای حبس در گلو
جنگ ، انزوا ، قصيده های ناگوار
بازهم دوباره ؟؟ بس کن ای زمين !
ديگر از زمان و آسمان - اميدمان بريده است
آن يکی به گردشی به ساز غير
وين يکی به آن سکوت مرگبار
يار ما نمی شوند
هرچه گفته ايم و کرده ايم
چاره ديار ما نمی شوند
در هجوم بادهای نامراد
رو به آسمان اگر گلايه کرده ايم
زير پايمان تو امن بوده ای
دست کم به اعتماد مردم احترام کن
تا که تاب ِ اينهمه گلايه آوريم
اين هراس کهنه را تمام کن
زخمهای بی شمارمان ببين
داغ ننگ روزگارمان ببين
تا اميدمان هنوز با تو هست
ديگر ای زمين ! تو خوارمان مکن
تو غريبه نيستی
داغدارمان مکن ...
ارکيده بهروزان - فوريه ۲۰۰۵
۲۹.۵.۹۱
و جامه دانی در آستانه در ... و عاشقی قدیمی در آستانه دیدار
۱۸.۱۲.۹۰
از آن شوخی های رندانه ... برسد به دست سیمین بانو
۱۳.۸.۹۰
«ما فاتحان شهرهای رفته بر بادیم...»
به رسم بازخوانی گذشته ها..
===============
تو گفتی که هرگز نمی خواهی به عراق برگردی ، که عراق کودکی های تو دیگر وجود خارجی ندارد . من گفتم یعنی هیچوقت ؟ گفتی هیچوقت . و گفتی که «من سرزمینی ندارم، اینجوری راحت ترم» . بعد باز گفتی « برای شما جنگ تمام شده ، ولی برای عراقی ها جنگ همیشه انگار بخشی از زندگی ست . » بعد پرسیدی که من خودم را کجایی می دانم . من به تو گفتم « عمر ، جنگ هیچوقت تمام نشده بود.» اصلا مگر هیچ جنگی تمام می شود ؟ تو سرت را چرخاندی و ساکت ماندی . خنده تلخی زیر چشمهات پخش شد ، سیگاری در آوردی و آمدی فندک بزنی که دخترک موقرمز آمد و گفت توی محوطه باز حیاط کافه هم سیگار گشیدن ممنوع است . تو سیگار را انداختی روی میز و پوزخند زدی و گفتی «یادم نبود اینجا همه قدیس اند» ، من گفتم یاد آکسفرد به خیر ، با آن کافه های پر از دود که تو ندیده ای .
زندگی با همه بی ربط بازی هاش گاهی باحال هم می شود . بی که هم را بشناسیم تو را می آورد از عراق و من را از ایران ، تو را به لبنان و انگلستان ، و من را به انگلستان و بعد هم هردومان را به ینگه دنیا که یک رشته را بخوانیم . قبلا هم یک رشته را خوانده ایم ، مثلا طبیب شده ایم و بعد دیده ایم که یک چیزی کم است ، و جای آدمیزاد خالی ست در محاسبات عالم پزشکی ، و بعد شدیم مثلا مردم شناس طب . بعد هم بی هیچ قرار قبلی ، اینجا سرراه هم سبز شدیم ، تا این رفاقت تازه ، زخم کهنه ای را باز کند که حمل کردنش - در نهایت عادی نمودن - در طول این سالها ، از خود تجربه اش مخرب تر و خطرناکتر بوده : زخم جنگی که کودکی های من را و تو را خاکستری می کرد . می دانی ، همیشه بین من و تو روی نقشه جغرافیا یک خط دراز پیچ پیچی ، سرنوشت امروز و فردای من و تو را - و هر که هستیم و می شود باشیم را - رقم زده ، حتی حالا که فاصله کوتاه مونترال تا بوستون به دره عمیقی تبدیل شده که هیچکدام نمی توانیم از آن عبور کنیم . شش ماه است که منتظر ویزای برگشت از آن کنفرانس کذایی به دانشگاهت هستی ، و من که از خیر کنفرانس گذشتم اینجا نشسته ام و برات هی پتیشن امضا می کنم . من و تو تمثال متحرک خاطره جمعی دو ملتیم . آن جنگ کذایی توی پوست و استخوانمان نشسته و از ما موجوداتی متفاوت ساخته ، همیشه انگار توی فکریم ، کمتر از آمریکایی ها می خندیم و بیشتر فلسفه می بافیم و مرگ را از کودکی ها شناخته ایم. جنگ مدام چهره عوض می کند ، یک روز من و تو می جنگیدیم ، یک روز آنها با شما ، روزی هم باز آنها با ما . در دایره جنگهای بی پایان ، من و تو پا می گیریم و هی بازتعریف می شویم . گاهی عزیز می شویم و گاه هم دنیا به دیدنمان چهره در هم می کشد . اما من و تو از همان روزی که پشت میز کافه الجزیره نشستیم ، برای هم رفیق بوده ایم . اصلا جنگ یعنی همین : آدمها برای خودشان دنیاهای تازه ای می سازند که نقشه ندارد ، عوضش خط کشی های روی نقشه مدام با هم می جنگند .
جاناتان را که می شناسی ؟ همان دوستی که از انگلیس می شناختم ، و تو هم او را از زمان تحقیقت در لندن می شناختی . یکبار توی حیاط کالج سنت پیترز نشسته بودیم ، داشت از عید پاک می گفت و حرف کشید به خاطرات کودکی . برام داستان عید پاکی را گفت که رفته بودند ناتینگهام به دیدن عمه پیرش که مافینهای خوشمزه می پخت و اجازه می داد بچه ها تخم مرغها را رنگ کنند . همان جا بوده که جاناتان هفت ساله عاشق دختر دوازده ساله همسایه عمه پیر می شود . بعد روکرد به من و گفت تو توی بچگی ت عاشق شدی ؟ گفتم معلومه ، و فکر کردم کاش نگفته بودم . چطور باید می گفتم براش که صورت رضا ، پسرک لاغر و ریزه میزه ای که از کوچه بالایی می آمد با پسرهای کوچه ما گل کوچیک بازی می کرد ، مثل یکی از همان عکس برگردان های باربی که روی دفترمشق هام می چسباندم ، توی ذهنم مانده ، پررنگ و آرام . من کلاس اولی بودم ، او کلاس سوم بود . می شناختمش چون یکبار که وسطی بازی می کردیم و سعید عینک مرا قاپید و پرت کرد برای امیر ِ خنگ و ننر ، رضای ریزه میزه آمد و از من که هاج و واج مانده بودم دفاع کرد ، عینک را روی هوا گرفت و داد دستم . حتی یک کلمه هم حرف نزد . عینک را به من داد و راهش را کشید و رفت . چند روز بعد از همان بازی بود که خانه شان را زدند . ما کرج بودیم ، وقتی برگشتیم خانه را - یا هرچه از آن مانده بود را - دیدیم . همه خانواده مرده بودند ، عکسشان روی حجله های دسته جمعی بود . من فقط تونستم از مامانم بپرسم «مامی ، رضا مُرده؟» مامانم دستم را محکم گرفت و قدمهاش را تند کرد «نه مامان جان ، اونا خونه نبودن اون شب» . بودند ، و من می دانستم ، اما چیزی نگفتم . آنجا بود که عاشق رضا شدم ، یا عاشق خاطره رضا. تا هفته ها هی سعی می کردم جزئیات صورتش را از یاد نبرم ، رنگ کفشهای ساقدارش را ، طره موهاش که می ریخت توی پیشانیش . حالا تو بگو عمَر ، این را من چطوری باید برای جاناتان می گفتم ؟ که دنیای عاشقی آن سالهای ما را ملغمه ای از ویدیوی کارتون های والت دیسنی می ساخت ، با نوحه ها و سرودهای جنگ و علی کوچولو که باباش جبهه بود و نِل که مادرش را گم کرده بود ، مثل همه قهرمانهای کارتونهامان . ما بین دو دنیا مثل یویو در نوسان بودیم ، سیندرلا و زیبای خفته را از علی کوچولو جدا می کردیم ، همانطوری که سرود «آمریکا آمریکا مرگ به نیرنگ تو « را از «مک دونالد پیر مزرعه ای داشت » . می بینی ؟ من جلوی جاناتان کم نیاوردم ، چون هم مک دونالد پیر را بلدم ، هم «تویینکل لیتل استار» را . اما این کودکی دوگانه اسکیزوفرنیک را چطور باید براش می گفتم ؟ حرف جنگ که شد ، مثل خیلی های دیگر ، او هم فکر می کرد حتما ما اصلا خاطره کودکی نداشتیم . مثل همین صحنه های آوار و مرگ که توی بی بی سی از عراق می دیدند. اما این راز آدمیزاد است که زندگی را زندگی می کند ، حتی لابلای صدای آژیر قرمز و سفید و مارشهای نظامی ، مردم هم می رقصیدند هم عروسی می گرفتند و هم دور هفت سین جمع می شدند . یک بار توی دوران موشکباران ، سر سال تحویل وضعیت قرمز بود ، برقها قطع بود و ما شمال بودیم ، مثل خیلی تهرانی های دیگر . اما سال توی همان تاریکی هم تحویل شد ، ما توی تاریکی همدیگر را بوسیدیم و از بابا سکه های عیدی را گرفتیم و به برنامه نوروزی رادیو امریکا گوش دادیم . تلویزیون خودمان ن روزها برنامه نوروزی نداشت ، یعنی داشت اما کاش نمی داشت . موسیقی که آن روزها بد بود مثلا ، همه چیز ، حتی آواز شهرام ناظری اسمش سرود بود . ما با «سرود» بزرگ شدیم عمَر ، و با شعار های مرگ بر این و آن که صبح به صبح فریاد می زدیم . شما توی مدرسه مرگ کی را آرزو می کردید؟
آن روز که با اسلی و شوهرش رفتیم کافه اندلا یادت هست ؟ حرف طبابت بود و من برات گفتم که عبدی ، مریض قدیمی پی تی اس دی ام در بخش روانپزشکی هرروز یک داستان را بی هیچ تغییری در جزئیات از سر تا ته تعریف می کرد : پسر عموی هم رزمش که با هم بزرگ شده بودند ، توی یک عملیات کشته شده بود ، عبدی تعریف می کرد: «به من نگاه کرد وداد زد : یا زهرا! بعد پیشروی کرد ، می دوید و هیکلش به سنگینی مسلسل روی دوشش لنگر می انداخت . بعد یکمرتبه دیدم اون صدا آمد ، اون صدای مهیب . بعد سر ِ رامین پرید ، از روی تنش پرید . من داشتم نگاهش می کردم ، با همین دوتا چشمام... رامین جلوی چشمم داشت می دوید ، سر نداشت اما مسلسل رو هنوز چسبیده بود ... و می دوید ...» همیشه اینجای داستان ، عبدی مچاله می شد ، چمباتمه می زد روی زمین و صداش به هق هقی دلخراش می شکست . من از همان روز به این فکر می کردم ملت من و ملت تو هم سرنوشت رامین را داشته اند ، هنوز دارند می دوند ، بدون سر ، مسلسل به دست ، در تلاش برای ماندن و بودن و دوام آوردن . من و تو فرزندان ملتهایی بی سریم ، بی سر اما دونده .
مهاجرت خیلی چیزها را عوض می کند ، نه ؟ آدم را روبرو می کند با خودش ، با هویتش ،با چیستی اش . کوچِ اول من مرا واداشت که همه چیز را از نو تعریف کنم . تو هم همین را می گفتی ، یادم هست . کوچ وامی داردت تا زخمهای کهنه را باز کنی و تکلیفشان را روشن کنی . خوب و بد را بریزی بیرون ، ببینی کجای کاری ، یکجورهایی به سایکوآنالیز می ماند . کوچ وامی داردت دنیات را بزرگ کنی ، یک جایی می بینی همه دنیا شده خانه ات . دیگر هویتت مرز ندارد . یاد می گیری که همه جا می شود آشیانه ساخت ، و همیشه می شود عاشق آشیانه هایی ماند . یاد می گیری که با «خود» های متعددت آشنا شوی ، با بعضی شان حال می کنی ، با برخی نه . بعد می توانی انتخاب کنی . اصلا بزرگترین هدیه کوچ ، انتخاب است . اصالت را با دست خودت تعریف می کنی ، تعصب ها را دور می ریزی ، و می پذیری که از بین «خود» های متعدد تو ، برخی زخمی اند ، برخی قوی ، برخی پر از ردپای جنگ ، برخی پر از تضاد و قانون های دیکته شده ، برخی هم مثل کاغذ سفید آماده که تو بنویسی شان . از من پرسیده بودی که خودم را کجایی می دانم ، و از همین جا بود که حرفمان کشید به جنگ . من از خیلی جاها می آیم عمَر . از شادی ، از غم ، از جنگ ، از فرهنگی پر از شور عاشقی . از فرهنگی که هم خوب است هم بد ، مثل همه چیز. هم پر از محبت است هم پر از اندوه . هم پناهت می دهد هم بهت زور می گوید . هویت آدم فرهنگی ست که در طول راه می سازی و می پروری . من از همه این تضادها می آیم ، و از انتخابی که تا آخرین لحظه زندگی ام تمام نمی شود . هویت من یک ماجراست ، یک پروسه طولانی ، هم از ایران می آید هم از ینگه دنیا که امروز خانه ام شده ولی خانه ام نخواهد ماند . من از همه کشورهایی می آیم که بهترین دوستهای دنیا را به من داده اند ، از همه فرهنگهایی که زندگی ام را رنگی کرده اند . گاهی هوای آش رشته می کنم گاهی هوس هوموس ، و گاهی هم تاپاس . دنیا به من جعبه ابزاری داده که می توانم هر پیچی را با یکی از آچارهاش باز کنم . روی دیوار خانه ام حافظ را روی پوست دف خطاطی کرده ام ، آن طرفش هم عکس کافه نادری قدیم و کافه نیوز آکسفرد را کنار عکس کالج سنت پیترز آویزان کرده ام . هرکدامشان تکه ای از من اند در طول زمان . موزیک عربی و ایرانی و یونانی و لاتین و جاز و تانگو و تصنیفهای دلکش و بنان و مرضیه ، هرکدام یک تکه از زندگی م را پر می کند . اینطوری به یک دست دوز ِ چل تکه می مانم ، که هر تکه اش می تواند به رنگی باشد ، اما پارچه اش - و این یکی هیچوقت عوض نمی شود - از تار و پود ایرانی می آید که من توی جانم همه جا با خود برده ام . من از این نقشه های پیچ پیچ نمی آیم ، که هرخطی ش یکجوری همیشه بین من و تو دیوار کشیده ، بین من و تو و همه آدمها . وطن من روی این کاغذها و نقشه ها جایی ندارد ، من از صدای جوی آب و آواز نوازنده های دوره گرد دربند می آیم ، از بوی نوروز و طعم شله زرد ، اما گاهی هم پودینگ کریسمس می خورم . سال نوی من در طول و عرض تقویمها پخش شده ، سالی در بهار آغاز می شود و سالی در دل زمستان . تقویمهای زندگی هام ، مرا در دو دنیای موازی به پیش می برند . ساعتم هم به وقت تهران می چرخد هم لندن هم بوستون ، و روزی شاید به همه وقتها . خورشید که غروب می کند ، یک تکه از وجودم می داند که باید بگوید صبح به خیر . دغدغه هام دیگر فقط دغدغه ایران نیست ، یعنی هست ، اما خیلی چیزهای دیگر هم هست ، دغدغه هرجایی از دنیا که کودکی هست و مردی هست و زنی هست . اینطوری زمان مفهوم خطی اش را از دست می دهد و من و «خود» های متعددم در دایره های بی پایان زمان می چرخیم و دنیاهامان را موازی زندگی می کنیم . من از همه این دنیاها می آیم . توی یکی از دنیاهام ، دوستهایی مثل تو می آیند و به یادم می آورند که کوچکترین اتفاقات زندگی ، هرکدامشان خشتی از وجود یکی از «من» ها را بنا گذاشته اند ، مثل جنگی که کودکی من را و تو را پر از صداهای عجیب کرد . یک روزی من و تو از این خطهای مسخره می گذریم ، از این همه نقشه که با جوهر ترس کشیده اند . یک جایی - فرای این خط کشی ها- خانه همه ماست . من و تو از آن جا می آییم . سوالت یک جواب کوتاه دارد و یک جواب بلند . کوتاهش می شود «ایران» . اما اگر واقعا پرسیده ای که خودم را کجایی می دانم ، باید صبر کنی تا روزی که از این مرزهای حفاظت شده رد شوی ، برگردی بوستون ، برویم کافه الجزیره و یک قهوه ترک حسابی سفارش بدهیم ، تا برات بگویم که آدمی هم «وطنش را -همچون بنفشه ها- می شود با خود ببرد هرکجا که خواست ...» **
تا آن روز ،
مواظب خودت باش
ارکیده
بوستون - بهار ۲۰۰۷
* «ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها - می شد با خود ببرد هرکجا که خواست ..» دکتر شفیعی کدکنی
۲۲.۴.۹۰
دنیای بیرون
۲۱.۳.۹۰
«توی زمستون .. دلش بیداره ..»
۱۷.۳.۹۰
حادثه
«... و ثقل ِ سفر گاهی
از هر اقامتی گویاتر ...»
نه ماه گذشت از شبی که چمدانی در آستانه در بود ، از کوچی دیگر ، کوچی که مسافت بلندی داشت . از آجرهای سرخ خانه های قدیمی بوستون تا شهری که همه چیزش عظیم جلوه می کرد . جنوب با همه مهربانی هاش و سادگی هاش و آمریکا بودنهاش . لذت درس دادن ، جرقه های اشتیاق توی چشم دانشجوها، راندن توی اتوبانهای تمام نشدنی ، سبک جدیدی از زندگی که توش جای پیاده رو و سنگفرش و راه رفتنهای بی هدف خالی ست ، شبها نشستن در بالکنی که رو به شیروانی های متعدد باز می شود ، کشف مفهوم استارباکس و داروخانه هایی که با ماشین از توشان رد می شوی ، تنبلانگی ِ شهری که پر از ماشین است ، همکارهایی که بیش از حد مهربانند ، سکوتی طولانی که از پس پنج سال دویدن بی وقفه نصیبم می شد وقتی که انتظار هیچکدام این اتفاقها را نداشتم ، مکثی که با هجوم ِ کار جدید همراه بود ، هرروز سرکار رفتن و انتظار آخرهفته هایی که پیش از این ها امتداد ِ روز و شب و خواندن و نوشتن بودند ، دو ماه ِ زمستانی در لندن و آکسفرد ، توقفی در پاریس و اندلس ، کشف کوچه هایی که لورکا در آنها شعر سروده بود ، سکوت سویل ، برگشتن به زمستان گرم هیوستون ، سفر ، اولین نوروزی که بعد از هشت سال می شد با هم بود و لذت بی همتای همزبانی ها با برادرم و شعفی که دخترکش به زندگی جاری می کرد ، بهار ، باز هیوستون ، آگورا و اینورژن ، و سکوت . سکوتی کشدار و طولانی . تا این سفر به بوستون .
از پس نه ماه ، به بهانه جشن فارغ التحصیلی ای که با تاخیر مرا به بوستون برگرداند . کوچه های بک بی پر از عطر ماگنولیا ، دیدار دوستانی که خنده ها و بحثهای تمام نشدنی شان کم شده بود از زندگی م ، لذت دیدن مسافرهام و شادی شان وقتی که شال آبی رنگ را به گردنهامان آویختند ، هدیه مایک که همراه بود با دو جلد دفتر مولسکین که می دانست دوست دارم : «تا بنویسی باز» ، دیدن سوفیا و مایکل و کندیس و بقیه ، راه رفتنهای بی پایان ...
توی ترایدنت نشستم به تماشای خودم . مثل فیلمی صامت . زیر برف آخر شب با کوله پشتی سنگینم رسیده بودم به ترایدنت و نشسته بودم سر میزی با کامپیوترم ، بعدتر توی کتابخانه عمومی زیبای بوستون ، بعد توی اسپرسو رویال ، بعد توی کتابخانه «روش» دانشکده معماری ، بعد توی دفتر کار مایک . دوچرخه ام هم بود . همراه خودم رفتم تا بیکن هیل . سرمای زمستان را حس می کردم زیر آفتاب تابستان زیبای بوستون . از پل گذشتم و خیره شدم به رودخانه . چه شبها ، چه نیمه شبها که مکث کرده بودم در راه بازگشت به خانه روی این پل . رفتم تا مرکز دانشجویی . هیاهوی جشن که تمام شد ، برگشتم به مرکز دانشجویی تا آن بوی اعصاب خرد کن دوست داشتنی ش را نفس بکشم . با خودم رفتم طبقه بالا ، روی مبلهایی که توی آن اتاق بزرگ تاریک بود و گاهی آنجا کار می کردم و وقت ناهار کتاب را می بستم و سی ان ان تماشا می کردم روی آن مونیتور بزرگ ، روزهایی که اخبار تظاهرات در ایران همه جا را گرفته بود . اغلب مرد میانسال بی خانمانی هم نشسته بود روی مبل کناری ، در امان از سرمای بوستون . درهای ساختمانهای ام آی تی همیشه باز بود به روی هرکه از سرما در امان نبود . بعد رفتم با خودم تا میدان کندال ، تا استارباکس توی هتل که با لیلی یا پاتریک قهوه ای بنوشم و بعد همانجا یا توی کافه کوزی روبرو بساطم را پهن کنم و درس بخوانم . نشستم و خودم را تماشا کردم که تازه رسیده بودم به ام آی تی ، سپتامبر ۲۰۰۵ ، کافه «او بون پن» که چهارسال و اندی بعدش هنوز هم خانه شبهای سرد ِ ماندن در دپارتمان و کار کردن تا دیروقت بود ، میتینگ های گروه مطالعات ایرانی توی اوبون پن ، جلسه های تاریخ خوانی ، مصاحبه هام ، کنسرت شهرام ناظری ، جلسه دفاع ، جلسه های خانه شری و روزهای تز که آمیخته بود با سوگ و بغض ِ تابستانی که
زندگی هامان را زیر و رو کرد ، دوستهایی که رفتند از شهر ، کنفرانسهای خاور میانه ، و هتل آزادی .
توی صف که ایستاده بودیم قبل از مراسم ، کریس آمد و دیدنش آبشاری از شعف را جاری کرد به صبح پنجشنبه ای که از قضا - که قضای ما دیگر «از قضا» ندارد -- با خبر هولناکی از ایران شروع شده بود . کریس یعنی روز عروسی علی رضا در تهران ۵ سال پیش ، و من که در اتاقش را باز کردم ، با بغضی در گلو . بلند شد ، در آفیسش را قفل کرد ، دستم را گرفت و آمدیم نشستیم روی پله های ورودی ساختمان ، روبروی رودخانه ، سیگارش را در آورد و همینطور آرام گوش کرد . بعد برام از زندگی ش گفت ، از خوبی ، ناخوبی ، از آشنایی با شوهرش ، از هرچه که می توانست . می دانست دارد چه کار می کند . کریس حالا آمده بود تا یادم بیاورد که آن فیلم شش دقیقه ای که سال ۲۰۰۶ درست کرده بودم به نام «کوریدور بی نهایت» ، قصه زندگی بود ، قصه کوریدوری تاریخی که سر تا ته ام آی تی را به هم وصل می کرد ، اما برای من تمامی نداشت . راه رفتن توش هنوز همان لذت ِ امن را به آدم می داد ، امنیتی که بیرون از ام آی تی ، بیرون از بوستون ، نبود . نمی توانست باشد .
نه ماه باید می گذشت تا بفهمم که کولی (*) را جا گذاشته بودم در بوستون . دل ِ کولی می گیرد از هوای شهر . نشسته بود کنارم رودخانه ، همانطوری آرام ، دامن پر چینش توی باد می رقصید . گفته بودم «تو فقط با من راه بیا ، همین» . شش هفت سال پیش بود . آن وقتها دستم را گرفت و راهی دشت شدیم . کولی اگر نبود کوریدور بی نهایت هرگز امتدادی نداشت . کولی اگر نبود با آن سر به هوایی هاش و آرزوها و دلتنگی هاش ، هرگز این رودخانه را ندیده بودم . کولی اگر نبود ، کی شهامت --تو بخوان سودای-- آن کوچ را می داشتم ؟ دستش را گرفتم ، بوسیدمش ، آجرهای سرخ خانه های بیکن و امتداد رودخانه تصویرش را قاب گرفته بودند . گفتم تو فقط با من راه بیا همین . نگفته بودم مگر که «اضطرابهاش مال من ، شیدایی هاش مال تو» ؟ حالا پنج سال و اندی گذشته بود . گفتم حالا چه ؟ نکند بمانی پشت سر ، دل نکنده از عطر این ماگنولیاها ؟ گفتم نباشی اگر ، سمت ِ کدام صدا سمت ِ من است ؟ آنقدر گفتم تا سرش را بلند کرد ، خندید . گفتم خنده کولی به هزار کوچ می ارزد . همانجا بود که دانستم حواسش هست ، به کوچ ، به غربتم ، به بی وطنی هام ، به حادثه حتی . می دانستم که با دیوانگی هام می ماند . می دانستم . می دانست .
برگشتن به کوریدور بی نهایت ، به بوستون ، به خیابان بیکن ، به حرف زدنهای آخر شب با سالومه ، به کارت سبز مترو ، به اتوبوس شماره یک ، به ساختمان شماره ۷۷ ، به مرکز دانشجویی ، به لاله رخ ، به خیابان نیوبری ، به کتابخانه بوستون ، به پارک عمومی ، به میدان کندال ، به شادی دیدار غیر منتظره دوستی قدیمی و شریک شادی اش شدن ، برگشتن به .هنوز و همیشه ای بود که هیچ کوچی دیگر بدون آن معنی ندارد . بوستون شهر دیدار است .
گفتم وعده این پاییز را حتما برمی گردم بوستون . پاییز ِ دیگرگونه ای شاید در کار ِ شدن بود. بود؟ نبود؟ انگار که پاییزی در کار آغاز . هی گفتم به یاد سهراب «در دل من چیزی ست ...» . شاید پاییز هم آمده بود و همان دور و اطراف پرسه می زد . شاید روبروی هتل «تاج» نشسته بود ، یا روی پله های انستیتو گوته . من رنگش را می دیدم . کی باورم می شد که پاییز خودش را پرت کند وسط محله قدیمی ام ؟ در اولین روزهای ماه ژوئن؟ چه یادم رفته بود که هنوز امکان حادثه هست .
ژوئن ۲۰۱۱
هیوستون
-----------------------------------------
(*) شش سال و اندی پیش نوشته بودم در آن پنجره دیگر:
حالا اما ديگر من کولی را از اين خيابان به آن خيابان نمی کشم ، اوست که دارد مرا از اين دشت به آن دشت می برد . من کوه را نفس می کشم و باران را می بوسم ، و کولی می خندد . خنده کولی به هزار برج و بارو می ارزد ، من چطور می توانم يک آن حتی وسوسه شهر را باز باور کنم ؟ مگر می شود به عقب برگشت ؟ انتخاب ، انتخاب است ... من نگاه می کنم به آن روزهايی که با هم نشستيم و هی من گفتم و کولی سکوت کرد . حالا می فهمم سکوت کولی را ، حالا می فهمم چرا آن آواز وهم آلود نوشتنی نبود . حالا می فهمم چرا کولی را با ترس کاری نيست ...»
۲۵.۵.۸۹
هرکه سفر نمی کند دل ندهد به لشکری ..
۳۱.۴.۸۹
گر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید...
باید چند روز می گذشت تا بتوانم صدای خودم را پیدا کنم باز . تمام شد . چهارشنبه چهاردهم جولای ، در عرض دو سه ساعت توی چهار کلمه پنج سال بحث و چالش را چپاندم و ساده کردم . کمیته تز من کمیته خاصی بود . چهارتا آدم زیادی کار درست در سه رشته، دو تاشان تا دقیقه آخر اجدادم را آوردند پیش چشمم با سخت گیری هاشان در مورد متن و ساختار و غیره . اما روز دفاع خیلی شرمنده م کردند ، خیلی . چهارشنبه گذشت ، با هدیه نازنین مایک ، با شری که هی بغلم می کرد و هی می گفت «آی ام سو پرود آو یو» ، با وی کی دوست داشتنی که از مونترال آمده بود و همان روز عصر پرواز برگشتش بود و گفت به خاطر من کفشهای «کول» کانورسش را پوشیده بود ، با بایرن که یک جایی توی اندونزی بود و نتوانست اسکایپ کند و سوالهاش را مایک پرسید . یک شخصیت خاکی و دوست داشتنی و ژولی پولی ای دارد وی کی ، مثل بچه ها ، این آدمی که پزشک و مردم شناس برجسته ای ست هم در آمریکای شمالی و هم در دنیای فرانکوفون . یک همچین کمیته ای بود کمیته من از بابت آدمیت و «یاد بعضی نفرات روشنم می دارد» . دیروز رفتم سراغ شری که داشت با ادیتورش روی کتابش کار می کرد و هی برای او تعریف می کرد از روز دفاع و هی می گفت تو که می دانی من چه به ندرت از کاری راضی ام و این حرفها . آدم بی نهایت سخت گیری ست این زن که یکی از آن نفرات ِ زندگی ست . از آن روزهای خوبش بود به گمانم ، سرحال و هیجانزده . گفت که این «همکاری» ادامه دارد و من هی فکر کردم چی شد که این آدمها شدند کمیته من ؟ چی شد که من اینطور خوشبخت بودم از بابت آدمهای دور و برم ؟ دوستهام که بهتر از آب روان ، و بودنشان کیمیا . شب قبل از دفاع در حالیکه داشتم داک مارتین و هتل بابیلون نگاه می کردم تا هی نوستالژیک نشوم ، یک آن یادم رفت به اولین روز کلاسها ، سپتامبر ۲۰۰۵. به اولین ها ، اولین مقاله نوشتن ، اولین هفته کلاسها که شونصد تا کتاب باید خوانده می شد ، اولین پرزنتیشن وقتی که بقیه آدمها پیشینه تاریخ و مردم شناسی دارند و تو مثل بز داری زیر کلمه ها خط می کشی و انگار که داری تکست پزشکی می خوانی شش تا ماژیک رنگی ردیف کرده ای جلوت . اولین مقاله پایان ترم و شبهای بیدار کتابخانه هایدن و کافه اوبون پن سر کوچه دانشکده . اولین مقاله پایان سال که تحلیل مقایسه ای سه رویکرد متفاوت در تاریخ روانپزشکی بود . اولین خروج از امریکا با خطر ویزا گرفتن ، پاریس و یونسکو و نشست ِ کتاب یونسکو . اولین برگشتن که خانه کوچکم را خانه کرد . اولین نتوانستنها و جا زدنها وقتی که بعد از از دست دادن مامان بزرگم مغزم قفل شده بود ، می خواستم بزنم به کوه ، و مایک تنها کسی بود که باور عجیبش به «می توانی» نگهم داشت . اولین سوگ ، که در تاریکی ش هزار سوال آمد و همزمان دوستی ها را از جنس دیگری کرد . اولین لحظه های شوک و از دست دادن ، اولین شریک شدنهای پر از اعتماد که یعنی کریس که از سر کار بیاید روی پله ها بنشیند و گوش کند ، یعنی فرزان که خودش را برساند میدان کندال تا من گریه کنم و او ساعتها همانطوری بماند و بشنود ، یعنی از جان ِ جان ِ زندگی گفتن با سالی و ممد و رعنا که بیش از دوست و رفیق اند، یعنی لیلی و هکتور و رسما عضوی از خانواده بِرنز شدن ، یعنی تاکیس و روسلا و جیو ، یعنی خیابان آلبانی و بیکن . آن سالها سالهای بی وقفه ای بودند ، تند و شتابان ، با چگالی بالا .
امروز ، بعد از یکی دو سال رفتم به آفیس قدیمی ، آفیس دسته جمعی مان توی زیر زمین که از بعد از امتحانهای جامع دو سال پیش ازش کوچ کرده بودم . هیچکس نبود . میز من دفن شده بود زیر انبوه زونکن ها و فولدرها و کاغذها . قفسه کتابهام همانطوری دست نخورده . نشستم پشت میزم . یک حالی بود . یک تکه طولانی از من انگار حالا دیگر نیست و من باورش نکرده ام . یک شبه باید یک آدمی بشوی که آن چیزی که این سالها بی وقفه بودی نیست ، هر قدر که تا الان پرهیز کرده بودی از این گذار . مثل شب اول انترنی که دیروزش استاجر بودی . این میز پر از تهران است و آکسفرد ، تقویم های کتابفروشی باغ فردوس و تقویمهای کتابخانه بودلین . اینجا یعنی سال اول و دوم ، یعنی شب و روزهای زمستانی طولانی ، یعنی جمع بی نظیر «کولست» و دوستهای اروپایی که یکی یکی فوق لیسانس های مهندسی گرفتند و رفتند از اینجا ، یعنی جمع شدنهای جمعی و فیلم گرفتن ها و روسلا که همیشه اول فیلم شرح واقعه می داد ، یعنی تئاتر بینوایان و آرا بیرا کردن دسته جمعی توی سرما ، یعنی موزه جان اف کندی با تاکیس ، یعنی عید اولین نوروز و سورپریز آلخاندرا و روسلا و اولیا ، یعنی شمعی که روی کیک اولین تولد مشترک من و تاکیس بود و تا همین تجدید دیدار آخرمان در نوامبر روی یک کیک هویج دیگر نشست برای تولد آلخاندرا که شمع را نگه داشته بود اینهمه مدت . اینجا یعنی امتحانهای جامع سال سوم ، یعنی لورل و شکار و مایکل و نیک و سارا و سوفیا . یعنی روز اول ورود من که نیک سال بالایی برام حساب کامپیوتریم را راه انداخت و تا وقتی اینجا بود هم رفرنس همه مشکلات تکنولوژیک من بود و این هفته بر می گردد به بوستون برای دفاع از تزش . اینجا یعنی داستانهای دلدادگی های نیک که همیشه خدا توی یک رابطه ای واقع می شد یکجورهایی از بس که آدمهای قر و قاط می آمدند به زندگی ش و ما می ماندیم و نیک و جلسات تحلیل بحران . اینجا یعنی نشستن ها و گفتنها و آنالیزها ، یعنی خبرهای عجیب از نِیت که سه تا بچه داشت و با دست کم سه دانشجوهای سابق و فعلی هم ماجرا داشت و با یکی شان نامزد کرد و بعد هم بهش خیانت کرد . اینجا یعنی ربکا و آلما و لیزا و بن که سال بعد از من آمدند و از آن سال سوفیا آدم دیگری شد . اینجا یعنی بچه هایی که خارجی ترینشان کانادایی بود ، و من که میان جمعی سفید بودم اما بی هیچ غریبگی . دنیایشان بزرگ بود ، من براشان از مریخ هم اگر آمده بودم در برخوردشان تعجبی نبود . کنجکاوی بود ، سوال بود ، گفتن و مقایسه و شنیدن بود . دستم می انداختند به کلیشه های خنده دار ،می خندیدیم و بحث می کردیم ، از سیاست و اخلاق و تاریخ ، تا استایل و چیزهای مفرح . نیک عینکهای بی همتایی داشت هرکدام به رنگی . گاهی می آمد سراغم می پرسید فلان چیز را با فلان کفش بپوشد یا نه . گاهی هم هی پرس و جو می کرد در مورد زندگی م . اینجا یعنی همه این آدمها . اینجا یعنی شکار که می آمد توی دفتر اما ایگوی گنده اش از در تو نمی آمد ، و در هر جمعی و موقعیتی بی وقفه ابراز دانش می کرد . سال اول من مات نگاهش می کردم و فکر می کردم آخر کار درست بود ، اما دو سال بعد دیدم همه سر و صداش می شد خواندنیهای سه چهار تا کلاس . اصولا یکجوری ناراحت بود ، اما از طرفی هم وقتی فقط سه تا همکلاسی و هم دوره داری که یکی شان شکار است ، جبهه واحدی می شوید . یکجاهایی آن ور ِ خوبش بروز می کرد ، شوخ بود و باهوش . و من و او تنها شاگردهای فعلی مایک بودیم و هستیم . یکجورهایی نگران بود همیشه که چرا مایک به من گفت فلان یا چرا من دارم یکسال زودتر -از نظر او- دفاع می کنم . یکجور مخصوصی خاطره محیطهایی را زنده می کرد که ازشان سالها دور بودم . اما حتی شکار هم لحظه های ارزشمند به زندگی من آورد . اینجا اصولا یعنی دوستی . یعنی مایکل و موهای فرفری ش که دو کله از خودش بالاتر بود و آن حالت بوهمی مفرحی که داشت و از هفت دولت آزاد بود اصلا . اینجا یعنی گاسیپهای بی پایان و چرند دپارتمان . اینجا یعنی کتری برقی و جعبه چای توئینینگ توی کشو که بخشی از تاریخ است ، چای «صبحانه انگلیسی» ست چون انگلیسی ها می گویند که یک فنجان چای سخت ترین مشکلات را حل می کند . این جعبه یعنی پاییزی پر از باران و تئاتر و راه رفتن ، یعنی تقاطع بیکن و فرفیلد و املت و کتاب «بدترین شعرهای جهان» که هدیه کریسمس چهار سال پیش بود . اینجا یعنی من تازه وارد . اینجا یعنی کم نور و دلگیر ، یعنی آشنا ، تا وقتی که لورل و بقیه بودند . به زودی باید این بساط را از اینجا جمع کنم . نشستم پشت میزم و هیچ کاری نکردم . فقط نگاه کردم . به قفسه کتابهام ، به عکسهای بالای میز ، به خواهرزاده هام ، دوستهای آکسفرد ، آدمهای عزیز . امیروالا نوزاد است و نگار کلاس دوم . اینجا زمان ایستاده . اینجا همه چیز مثل روز اول است ، همه چیز به جز من .
حالا باید کارهای نهایی تز را تمام کنم و رسما تحویلش بدهم . استادهای کمیته ام هرکدام یک ایمیلی زده اند که خوبی و چطوری و دستت چطور است و همه چیز خیلی خوب بود و اینها ، و اینکه البته یک مدتی حتما باید استراحت کنی و این حرفها ، «ولی» ، یک لیست هیجانزده از ایده برای کتاب و عجله و غیره ردیف کرده اند برام ، چیزهایی که من خوابش را هم ندیده بودم . یعنی رسما این آدمها وقفه ناپذیرند . زیادی هیجان زده اند برای ادامه این داستان ، چون چهارشنبه دفاع نکرده اند و مثل من خسته نیستند . من همه ایمیلهاشان را ستاره زدم که بعدا بخوانم . یعنی رسما مغزم یک کلمه بیشتر الان جا ندارد برای کار کردن در جهت قدم بعدی که اصلا تا چهارشنبه فکرش را هم نکرده بودم . یک حالی بود این سه روز هیچ کاری نکردن . خانه تکانی و خرید و بودن با بچه ها و وَنیتی فِر خواندن . به خصوص که پنج روز قبل از دفاعم با مغز و دوچرخه رفتم توی آسفالت و آمبولانس و اورژانس عوضی بی دکتر و چشم انداز هفته ها کج نشستن و کج خوابیدن و درد و مسکن های فیل انداز . سر دفاع یکی دو جا دستم را دراز کردم به اسلایدی اشاره کنم ، مغزم از درد تیر کشید یک آن . اصولا هم هر کلنگی که از آسمان بیفتد باید یک حالی به دست یا شانه راست من بدهد . به هرحال ، اینهاست که این بطالت شیرین زودگذر را شیرین می کند . کلی کار پیش رو دارم ، فاصله زیادی نیست تا شروع فصل بعدی . همین است که این هفته ها و این چند روز مغزم هم آفلاین بوده . کلی شرمندگی ایمیل و تلفن جواب نداده مانده برام . اما یک وقتهایی آدم اصلا لازم دارد موقتا بمیرد برای خودش ، اصلا بخواهد زنده باشد هم نمی تواند .
تمام شد . هی خواسته بودم در یک حال هشیاری و مخصوص از چهارشنبه بنویسم . اما امروز توی دفتر کار قدیمی یک آن دیدم یعنی تمام شد جدی . تازه دارم می فهمم . نشسته ام در قهوه خانه فسقلی توی ورودی اصلی ام آی تی . ساختمان ۷ . بالای سرم کتابخانه روچ معماری ست که یعنی رعنا ، یعنی زمستان امسال و نتوانستن نوشتن ، یعنی آن روزی که سمر را دیدم که از سوریه برگشته بود و داشت تزش را طراحی می کرد و حال من را داشت و حرف زدن باهاش کلی کمک کرد ، یعنی زمستان و برف و سرمای کشنده . یعنی مرکز دانشجویی آن طرف خیابان و ناهار خوردن عجولانه و برگشتن به کتابخانه و نماندن توی مرکزدانشجویی که یک بوی عجیبی می دهد از جنس دلتنگی . قصه از همین راهرو شروع شد ، از کوریدور بی نهایت که سمت راست من است و پر از قدم . سال اول توی یک کارگاه داستان گویی دیژیتال ، یک فیلم ۶ دقیقه ای ساختم در مورد این قصه ، در مورد پلی که من را از لوگان آورد به اینور پل ، به ام آی تی ، و در مورد این کوریدور و این پله ها ، پر از قدم . از قدمهای ملت عکس گرفتم کلی . تند تند روی پله های شماره ۷۷ خیابان ماساچوست ، ساختمان ۷ . اسمش هم بود کوریدور بی نهایت . چه خاطره ها موقع ضبط صدای خودم که راوی بودم مثلا ، و توی کارگاه مثلا داشتیم ادیت کردن یاد می گرفتیم . کوریدور بی نهایت .
آداب ِ گذار برای مردم شناسها خیلی معنی دارد ، رسم و رسوم و سنتهای گذار . من هم که فوق تخصص ثبت لحظه آغاز و پایان و نوستالژی و این قصه ها . اما هیچ سنتی ندارم الان جز جمع کردن کتابها و اثاثم از دو تا دفتر کار . باقی ش همان است که بود . توی این کوریدور راه رفتن همیشه همان است که بود . شاید وقتی عکسم را از تابلوی اعلانات دانشکده و لیست دانشجوها بردارند باورم شود . شاید هم نه . مهم هم نیست . چیزی عوض نشده . چهار سال و ده ماه و یک هفته زندگی بود . چهار سال و ده ماه و یک هفته جان ِ جان ِ زندگی .
۱۹ جولای ۲۰۱۰
ام آی تی - ساختمان ۷